|  |   |  |   |

یه لبخند کوچولو


با عصبانیت قدم برمیداشت و به سمت من حرکت میکرد. شاید اتفاق بدی افتاده بود که من باعث به وجود آمدنش شده بودم. زیاد مطمئن نبودم ولی از نوع راه رفتنش که تند و بی حوصله بود ، چنین فکری به ذهنم خطور کرد. سرم رو به زیر انداختم تا بتونم آثار هر گونه فکر و ذهن مخشوش رو از خودم دور کنم.

رو به روی من ایستاد . منتظر بودم که شروع به صحبت کند. خیلی تند و نیشدار گفت: هر چی بین من و تو بوده ، از همین لحظه و همین جا تموم شده. دیگه نمیخوام ببینمت و یا حتی به تو فکر کنم.

به جای اینکه کلمه ای به زبونم بیاد یه لبخند کوچولو گوشه لبم نشست. از اون لبخندها که فقط موقعی به وجود میاد که با تمام وجود مطمئنی که طرف مقابلت در اشتباه محض به سر میبره. چند لحظه تحمل کرد تا شاید چیزی بگم. اما من هیچی نگفتم. موقعی که ناامید و کسل از من دور میشد پیش خودم گفتم: متاسفم برات که تا حالا فکر میکردی چیزی بین من و تو بوده. خوشحال بودم که کسی از من جدا شده که تمام مدتِ با من بودنش در اشتباه بوده و تلاشی برای فهمیدن این اشتباه از رفتار من ، نکرده بود.

نویسنده : میلاد(تنها)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل