|  |   |  |   |

آرزوهای ِ یک جلاد!

"..این دم آخر
خواهشی از من نداری؟"
این را که گفتم
ساطور از دستش افتاد
و نقاب از چهره برداشت جلاد..
آن قدر هم تنومند نبود
نقاب تنومندش می نمود؟
آه بلندی از نهاد سر داد و گفت:
"قسم بر سرهایی که داده ام بر باد
این سؤالی ست که از میهمانان نطعش
می کند جلاد
و تو ای مرد راد
نخستین پرسش گری
و به پاس این پرسش ات
آزادی،آزاد
امّا.."
و این امّاهاست
که سرها داده به باد
و ما را برده به ناکجا آباد..

کاغذی آغشته با خشکه خونی
بیرون آورد از جیب خود
خوشحال و شاد
"این لیست آرزوهای من.."
به خود گفتم:
"آرزو و جلاد؟!"
و ادامه داد:
"حال که از من کردی یاد
و من نمودم تو را آزاد
برآور آرزوهایم را
و نخستین آنها
لِی لِی باز کردن،ای نیک زاد!"

چشمهایم آبستن تعجّب شد
واین دنیا بس شگفتی بزاد..
چند خط کشیدیم با گچ
و ساعتها،لِی لِی کنان
پریدیم و خندیدیم
- من و جلاد!-
تا خسته در کُنجی نشستیم
و او تکیه بر من داد
و نفس زنان و آهسته گفت:
"این بود آرزوی اوّل
و مانده صدتای دیگر
ای پاک نهاد!"

و این گونه ست
که سالها کارم شده
برآورده کردن آرزوهای ِیک جلاد!

نویسنده : حسین مویسات

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل