|  |   |  |   |

هفته ى خاکسترى...

به نام او که همیشه با من است


شنبه:
کاغذ سفید جلومه و شعر توی گلوم،میخوام یه شعر سپید بگم ولی از صادقانه حرف زدن میترسم.یاد تاهدی میفتم موقع استخدامم توی رادیو امضا کردم،نباید حرف سیاسی بزنم،نباید حرف بزنم،نباید...
کاغذو مچاله میکنم و پرت میکنم توی سطل آشغال گوشه ی اتاق.


یک شنبه:
هنوز کاغذ سفید جلومه ،این بار میخوام از عشق بگم ولی من که هنوز عاشق نشدم!؟
توی ذهنم آدما رو مرور میکنم ،یکی یکی،ولی هیچ حسی ندارم یعنی کسی رو ندارم که بهش حسی داشته باشم.
شروع میکنم به خط خطی کردن کاغذ،اینقدر که کاغذ سیاه سیاه میشه بعد مچالش میکنم و پرتش میکنم گوشه ی اتاق.

دوشنبه:
تلفن زنگ میزنه
-الو،سلام...،پیام هستم بفرمایید.
-...
-من ترانه ی سفارشی قبول نمیکنم.
-...
فرمودید چقدر؟
-...
سعی خودمو میکنم ولی هیچ قولی نمیدم.
-...
باشه،باشه،خدا نگهدار.
-....
پشت میز میشینم تا برای پول مداحی کنم.یک بیت،دو بیت،سه بیت،چهار بیت...
نگاهم به آینه ی گوشه ی اتاق میفته،حالم از خودم به هم میخوره.
کاغذو مچاله میکنم و میکوبم توی آینه.کمی آروم تر میشم ولی جیب خالی آزادگی سرش نمیه.
کاغذ دیگه ای برمیدارم ولی برنداشته مچالش میکنم و پرتش میکنم گوشه ی اتاق.


سه شنبه:
میخوام از آینده بنویسم. از وقتی که مردم،میخوام از حقیقت تلخ یک عمر نوشتن و تمرین خوب بودن رو کردن بنویسم.
قلممو برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن:
وقتی مردم کسی گریش نگرفت
کسی از رقتن من غصه نخورد
کسی از شعرای ناسروده و
کسی از قصه ی قصه هام نگفت
وقتی مردم آسمون دلش گرفت
ولی هیچ دلی به یاد من نبود
وقتی مردم گلا هم شکوفه کرد
ولی هیچ گلی برای من نبود...

کاغذو نیمه پر شدمو میذارم لای سر رسید،شاید یه روزی چاپشون کردم ،شایدم برای همیشه لای این سر رسیدو و جمعای خونوادگی موند.
خدا داند و بس


چهار شنبه:
انجمن نویسندگان نیشابور ساعت 5/5شروع میشه ولی من از ساعت 5 جلو انجمن منتظرم تا کم کم بچه ها پیداشون میشه.ولی بازم هیچ کس داستان جدیدی نیاورده.
سر رسیدمو ورق میرنم ولی هیچ چی پیدا میشه. بچه ها شروع میکنن به بحث در مورد نویسنده و سبک مورد علاقشون ولی من هیچ وقت ای این بحثا خوشم نمیوموده و نمیاد.وسایلمو جمع میکنم و تا آخر شب تو خیابونای تاریک و روشن شهر راه میرم و با خودم آواز میخونم.


پنج شنبه:
از صبح سرم درد میکرد ولی حالا کمی بهترم.
پشت میزم میشینم و شروع میکنم به نوشتن:
شنبه:...
یک شنبه:...
دو شنبه:...
سه شنبه:...
چهار شنبه:..
پنج شنبه:...


جمعه:
سکوت همه جا رو فرا گرفته.دلم میخواد فریاد بزنم اما بلند ترین فریاد هام تو این سکوت لعنتی گم میشه.
داره کم کم باورم میشه که این اتاق قبرستونی متروکه و من تنها روح سرگردونشم.پس بلند میزنم زیر آوار،چه اهمیتی داره که در مورد آخرین روح سرگردون نیشابور چه قضاوتی میکنن؟

نویسنده : پیام بخشعلی(بیدمجنون)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل