|  |   |  |   |

کمکم کن


سلام سلامی به سختی سنگ و به نرمی پر.روزگارم بد نیست تکه نانی هست تا طلوعم را به سیاهی دهم.مشغله هم تنهائی است،خانه ای دارم،جنسش از معرفت و نما یش از صداقت است.زندگیم از خاطرها لبریز شده و باز با نم نم باران قطرهای اشکم را به زمین هدیه می کنم تا با ابرها همدرد شوم. آری همینگونه است چه کنم که در دیارم بی وفائی رسم است. چه کسی کمکم می کند تا از دل غم بیرون آیم، شنید ه بودم خدائی هست در این نزدیکی که دست هر بی سرو پائی را می گیرد ، سراغش را گرفتم، اما ردی از او پیدا نکردم، می گفتند باید با زبان اشک با او صحبت کرد اما برای من دیگر اشکی باقی نمانده بود.

نویسنده : حسین جلالی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل