|  |   |  |   |

نقد اشعار و کتاب های شاعران و نویسندگان

نگاهی به « دلتنگی » اثر ابوالفضل خداوردی پور شاعر برگزیده ی سایت در بخش سپید


دلتنگی ...

دلتنگ می شوم!
گاهی
برای نگاهی؛
که ازطیف جاری دامنه های فصول،
فراترمی بیند!
و
برای دستانی که،زمان را
مثل جغجغه ای برای بازی کودک باورمان،
تکان می دهد!
دلتنگ آن سوی خیابانم
فال تازه ای از برگ بودن محض!!
پیچیده در لفافه ای از هراس و حیرت وشرم…
تصویرمحو نشستن من!
درآن سوی خیابان ایستاده است!؟
و
من،فکر می کنم:
جایی درلکنت لحن اساطیری تبسم عشق،
وقفه ای کنج نیت محو زمان،
مثل آغوش مانوس گرم و گشوده ای
باز است ...

سلام

و

در آغاز سخن دوست دارم صمیمانه و از بن جان سپاس گزار باشم از استاد نازنین مان جناب چگنی زاده که همگان می دانیم چگونه برای اعتلای شعر امروز ایران از جان خویش مایه می گذارد ..
شعری که خواندید با نام « دلتنگی » فخیم-سروده ای ست از قلم جناب ابوالفضل خداوردي پور که در مسابقه ی شعرنویسی سایت نو به انتخاب اساتید و بزرگان به عنوان برترین شعر سپيد سایت برگزیده شده است و هر بار که خواندمش بر این انتخاب به جا تصریح کردم در ذهن خویش ..

اما واقعا چرا ؟

شعر از نگاه آمار متشکل از 79 کلمه و حرف اضافه است که در بیست سطر نگاشته شده است 6 فعل ، 1 مصدر و 14 حرف اضافه ؛
در همین ابتدا و این آمار برای من نشان دهنده ی حرفه ای بودن شاعر است که در بسط و تفهیم محتوای شعرش توانا بوده است و برای هر سه سطر و نیم تقریبا یک فعل به کار برده است و از حذف افعال نالازم به قرینه های لفظی و معنوی به خوبی سود جسته است ..
استفاده از حرف ربط که برای دو بار تنها دو بار تاکیدی ست بر رسیدن شاعر به فرمی که قدر و قیمت هر واژه حتی حرف اضافه یا حرف ربط دانسته می شود و تا آنجا که معنا دچار شکست و فرم دچار ایراد نشود از حروف نالازم سود نمی جوید ..
بهره گیری از حرف ربط واو برای پنج بار که تنها دوبار از آن به صورت مستقل است و تشکیل یک سطر شعری را داده است و سه مورد دیگر تنها نقش نمای تلفظ ضمه برای ارتباط کلمات است و این دوبار چقدر خوب و به جا از واو به عنوان سطر مستقل استفاده شده است در نخستین مرتبه انتقال ذهن مخاطب است از مفهوم ذهنی نگاه به مفهوم عینی دست و دوديگر انتقال از کل شعر است به بند نتیجه و به قول گزارشگران فوتبال این نحوه ی یک کار مدرسه ای است که می شود برای آموزش دادن از آن بسیار سود جست .
از آمار که بگذریم لاجرم به بحث ترکیبات خواهیم رسید
چیزی که شعر را می تواند از میان دیگر متون برکشد و ممتاز کند ؛

طیف جاری دامنه های فصول ...

طیف فصول ، طیف جاری ، جاری دامنه ، دامنه های فصول ... تمامی واژه های به کار رفته در این ترکیب در شبکه ای از ارتباطات معنایی به یکدیگر متصل می شوند ، طیف در معنای رنگ های حاصل از تجزیه نور با فصل ها که هرکدام دارای رنگی به خصوص هستند مرتبط است ، طیف در معنای جریان خیال در خواب با جاری مرتبط است ، جاری با دامنه به تناسب جریان رود در دامنه ی کوه ارتباط دارد ، جاری با فصول به تناسب جریان زمان و جابجایی فصول ارتباط دارد و سرانجام دامنه های فصول که هسته ی اصلی این تصویر است و با این وجه شبه که زمان کوهی ست که فصول دامنه های آن ..

زمان را مثل جغجغه ای ...

شاعر در این تصویر و تصویر بعدی که خواهیم دید از یک تشبیه کامل بدون حذف ادات و وجه شبه استفاده می کند و چقدر این کار برای تشبیهی که تازه و بدیع است ضروری می نماید ، او می توانسته است مثل ترکیب قبلي چهار واژه را چنان در هم. بپیچد که از هر سوی که بخوانیم معنایی در یابیم ولی با آگاهی ناخودآگاه شاعرانه اش و به پشتوانه ی تجربه اش در اینجا تشبیه را باز می کند و شرح می دهد چرا دارد یکی از پایه های اساسی محتوای شعر را پی می افکند ،
زمان شبیه جغجغه ای است که دستانی آن را برای بازی کودک باور تکان می دهند .
در حین همین تصویر نیز باز هم ترکیب کودک باور بسیار چشمگیر است و جلوه گری می کند ؛ کودک در ارتباط با بازی و جغجغه همان کودکی ست که همه می شناسیم اش اما کودک در ارتباط با باور ؟
نگرشی فلسفی به علم انسان است که با تمام پیشرفت های شاخ از پیشانی درآورش هنوز در مرحله ی طفولیت است و چه گسترده ی بی مرز و انتهایی ست نظام آفرینش در برابر این شناخت کوچک ..

دلتنگ آن سوی خيابانم
فال تازه ای از برگ بودن محض

در بازشناسی نشانه های به کار رفته در شعر شاعران کلماتی هستند که نقشی کلیدی را بازی می کنند و در این. شعر خیابان از آن دسته کلمات است که می تواند در رسیدن به غایت اندیشه ی جاری در شعر و ادراک آن مخاطب را یاری کند ،
در سطحی ترین نگاه خیابان با توجه به کلماتی از قبیل فال و برگ می تواند به شوق کودکانه ی شاعر برای لذت چشیدن فال گردوی کودکان دستفروش و یا لذت گشودن فال حافظ دخترک فال فروش رسید برداشتی اگر چه ابتدایی ولی برخاسته از شرایط حاکم بر زندگی شهری ولی شاعر با افزودن بودن محض به برگ نشان می دهد که از جایی دیگر دارد خبر می دهد و آن سوی خیابان معنایی بسیار فراخ را شامل می شود که در آن. می توان به دنیای ایده آل ذهنی رسید دنیایی که در شعر سهراب پشت دریاهاست و در اینجا آن سوی خیابان است همان خیابانی که در شعر فروغ هر روز زنی با زنبيلي از آن می گذرد ..
اما چیزی که در این میان نگاه مرا به خویش فرامي خواند ایجاز لطیف و قابل دریافتی ست که در اینجا به کار رفته است و آن سوی خیابان بدون توضیح خاصی به بودن محض منتهی می شود ، گنجانده شدن حجم وسیعی از معنا در کمترین کلمات ..
اما سطری که با یک کلمه تولید محتوایی جدید در ذهن مخاطب را رقم می زند ؛
پیچیده در لفافه ای از هراس و حیرت و شرم ...
خب تصویر ادامه ی تصویر فال است و برگ بودن محض و هراس و حیرت تناسب کاملی با سیر عرفانی و منجر به شناخت شاعر دارد اما شرم و سه نقطه
به اینجای شعر که رسیدم با خود گفتم لاریب فیه در ادامه از عشق خواهد گفت خداوردي پور ..
و این آن سوی خیابان معنای سومی برای ام پیدا کرد .
تصویر محو نشستن من
در آن سوی خیابان ایستاده است ؟!

تصویر من ، تصویر محو ، تصویر محو من ، نشستن من ، تصویر نشستن ... باز هم همان شبکه ی در هم پیچیده ی ارتباطات معنایی در میان واژگان که ذهن را در حیرت فرو می برد و علاوه بر تمام اینها پارادوکس بی نظیر نشستن و ایستاده است که این بند را جانی رو به فزونی می بخشد ،
شاعر دارد سوال می پرسد آیا تصویر محو و کمرنگ من که نشسته ام در آن سوی خیابان ایستاده است ؟
حالا مخاطب می پرسد تا به کشف و شهود برسد ؛
آیا نشستن به این سوی خیابان مربوط می شود ؟
آیا این محوي نشستن دلیل بر رکود و خمودي است ؟
آیا ایستادن آن سوی خیابان دلیل بر دوباره برخاستن است ؟
تمام این سوالات می توانند دارای پاسخ های بسیار متفاوتی از سوی هر مخاطب باشند ولی آنچه که اهمیت دارد ذهن خلاق شاعری که با آفرینش این تصویر این سوالات را رقم می زند ..

لکنت لحن اساطیری تبسم عشق ...

لکنت لحن ، لکنت اساطیری ، لکنت تبسم و لکنت عشق .. لحن اساطیری ، لحن تبسم ، لحن عشق .. تبسم اساطیری ، تبسم عشق ، عشق اساطیری ..
باز هم و باز هم همان شبکه ی خطوط متقاطع معانی تنیده شده در هم. که هر واژه در برابر واژه ای دیگر تصویر و معنایی نوین خلق می کند ..
لحن اساطیری برای مان تکراری ست ولی لکنت اش تازه است ، تبسم عشق تکراری ست ولی لحن اش تازه است ، لکنت لحن تکراری ست ولی تبسم اش تازه است و اینها همه هنر شاعر است که بدون فاضل نمایی و بهره گیری از کلمات برجسته با ساده ترین واژه ها که بسیار به گوش مخاطب آشناست تصاویر و ترکیب هایی تر و تازه می آفریند .

وقفه ای کنج نیت محو زمان ...

کنج نیت ، کنج محو و کنج زمان و بر مدار سایر نمونه ها که گفته شد باز هم همان اتفاق اینجا نیز افتاده است اما در اینجا تناسب وقفه و زمان در برابر کنج برای ام از دیگر چیزها جالب تر بود ، زمان به عنوان یک کل و وقفه به عنوان جزئی بسیار کوچک از همان کل ولی درست در برابر آن و کنج به عنوان مفهومی جزئی از کلی به نام مکان چنان در هم آمیخته شده اند که انگار همیشه به همین منوال مستفاد می شده اند و جالب تر آن که این وقفه و کنج به اغوشي گرم و باز مانند شده اند
گرم در برابر کنج که معمولا به گوشه ای خنک و سایه دار معنا می شود و باز در برابر وقفه که بیشتر معنای توقف و بسته شدن جریان را می دهد تضادی چنان رندانه می سازد که از آن تنها معنای همراهی و ترادف می توان برداشت کرد و نه تضاد و واقعا این وقفه این کنج آیا همان دم در اصطلاح اهل عرفان نیست ؟

حرف آخر در خصوص شعر اینکه دوست داشتم در سطربندی دست ببرم و نتوانستم در برابر این تمایل مقاومت کنم و حاصل مورد نظر م این گونه شد :

دلتنگی

دلتنگ می شوم!
گاهی
برای نگاهی؛
که ازطیف جاری دامنه های فصول،
فراترمی بیند!
و
برای دستانی که
زمان را
مثل جغجغه ای برای بازی کودک باورمان،
تکان می دهد!
دلتنگ آن سوی خیابانم
فال تازه ای از برگ بودن محض!!
پیچیده در لفافه ای از هراس و حیرت وشرم…
تصویرمحو نشستن من!
درآن سوی خیابان ایستاده است!؟
و
من
فکر می کنم:
جایی درلکنت لحن اساطیری تبسم عشق،
وقفه ای کنج نیت محو زمان،
مثل آغوش مانوس گرم و گشوده ای
باز است...

و اما می دانم بسیار سخن گفتم ولی آن چنان که سزاوار بود حق مطلب را ادا نکردم و ادامه مطلب را به ذوق و اندیشه ی شاعران نازنین و دوستان عزیزم که خواننده ی این نوشته ی الکن من و شعر ناب جناب خداوردي پور هستند می سپارم ...

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپ ایمیل