|  |   |  |   |

نقد اشعار و کتاب های شاعران و نویسندگان

پروسهء زندگی « زن » نقدی بر غزل جنس دوم . یا درجه ء 2 ؟ مهربانو

لب ات، ای پنجره ! وا کن کمی الهام بگیرم

یک سبویی غزل ، از تَنگ شکر ، وام بگیرم

شب مهتاب ، منم قطره ؛ درین برکه ء روشن

یا شکارم ، بکنی ؛ یا، که تو را ، خام ؛ بگیرم

نفس م را ، بسپردم ؛ به نفس هایت ، از آغاز

وای من ! گر صـله را ، دفتری اوهام ، بگیرم

برحریرم، ،ز حیا ، دست صدف ساخت حریمی

تا ، سلیمان ! رسد ؛ انگشتری ، انعام بگیریم

فرشچی ! طرح گل وسهره ء عاشق نخردکس

غــربت عشق ، بکش ؛ دامـن ایهــام بگیـــرم

من ، زلیخـا ؛ دل ِروشن ، همه عالم ، یوسف

عشق وحشی طلبم ؛آن که نشد ؛ رام بگیرم

آدم خاطی ، اگر، تـوبـه نکـرد ؛ و نشد ؛ آدم

بکشم ؛ چـادر حـوّ ا ، ز سر ش ؛ کام ، بگیـرم

گم شدم ؛ کافر و مسلم، نشود داد ؛ تمیزش

نه ، دکانی ! که روم؛بسته ای اسلام ، بگیرم

شعـرمن ، رنگ غم ام هست ؛ و گلندام ملال

شمس ، بایست ؛در او بینم ؛ از او جام بگیرم

.........................................................

گرامیدختم استاد بانو بیمارند . (دعاکنیم ) .
شعری زیبا از دخترم در دسترسم بود .چون بسیار دوستش ، داشتم
کلامی مختصر :
...................
در شعر ( کوتاه ترین دیوار ) شکایات مهربانو رادیدیم .....
واینک مکمل یا در ادامه ء آن را می خوانیم .
.............................................................................

باز هم گله ها... و شاکی ، از آنچه که هست .نه آنچه که باید می بود؛ و نیست .
مهربانو . انگار ؛ گله هایش را این بار خلاصه می کند؛ در یک غزل
( جنس 2 درجهء 2؟ )
شعر بانو ، را اگر درست تحلیل کنیم . زندگی ( فروغ ) است . و دفترهای. او
که مراحل متفاوت زندگی اش را . منعکس می کند.
مثلاً : دراین بیت ( اسیر ) را می بینم و دردیگری (دیوار )
و( عصیان ).. ابیات پایانی . تولدی دیگر ..
.زندگی زلیخا . همین مراحل طی میکند . (کوری= دیوار ) و همچنین پس از گذشت زمانی . احال ملکوتی اش ( تولدی دیگر) .
شعر پروین هم چنین است . منتها تالیف نداده قصاید را باید تفکیک کرد . دوران (اسیری )و (دیوار ) فاصله افتادن بین زوج . و ( عصیان )که منجر به طلاق می شود . و درجوانی فوت کرد و به تولدی دیگر نرسید.
می شود با حوصله تمام اشعارش را به همین چهار مرحله تالیف داد
اصولاً ،شعر زنانه چنین پروسه ای طی میکند
هرچند که شعر پروین زنانه محض نبود .مانند فروغ .
شاعره هایمان شعرشان را طبقه بندی نمی کنند . خواننده باید بیابد
مهربانو . هر چهار دوره در یک غل بیان می کند . وچه دقیق !

لب ات، ای پنجره ! وا کن کمی الهام بگیرم

یک سبویی غزل ، از تَنگ شکر ، وام بگیرم

ازپنجره های بسته به رویش ، گله ها دارد

. و با لحن ملتمسانه آرزو می کند ؛ کاش ! این پنجره ، اندکی گشوده میشد .
رنگ غم و ملال انگیز غزل زنانه را
،(که در بیت مخلص هم دارد. « شعر من رنگ غمم هست » )
که از بسته بودن این پنجره ها می داند .
محدویت ها مخصوص زنان و خاص زمان (صفوی .فاجار..و...اینک )
باز شو ؛ تا شعرم شیرین شود. از آزادی های شیرین ام .
آزادی را ، استعاره ء طعم (تنگ شکر ) می کند ...(تنگ = لنگه بار ) ....
لب پنجره همان لب خاموش زنانه است .
چه تلفیق قشنگی می بینیم . از سویی پنجره سد آزادی می شود . و با انتخاب قشنگ تنگ شک آن را به سیرینی اش مربوط می کند
که زیرکانه از تنگ شکر و و لب و شکر خند . شکر لب و..و..
و چه تشخیص مناسب چند منظوره که زن در برابر حقوق خود و نابرابری هایش سکوت کند و برای تنزل نکردن بیشتر از این محافظه کاری هایش
که در (کوتاهترین دیوار) می گوید :
( این دیا پازون ، خدایا ! کی ؟ فتد ؛ از ارتعاش ) غزلی با مطلغ :
[سایه ات را می کشی ؛ از کنج دیواری ، یواش]
[تا نـیـابد ؛ از نـگـاه هـیـز نـامـحـرم ، خراش]
تا آزادی نباشد بیان نیست تا بیان نباشدحلاوتی نیست .چه رسد به تنگ شکر
شعریست . با زنانگی دربست. از معدود شاعرانی که بی نام ش هم می شود فهمید شاعره است نه شاعر . .
دوست دارد : بگوید . بخندد. شیرین زبانی کند و .همه ممنوعه
اسیری است در چهار دیواری و تنها منظرش پنجره و آن هم بسته .
دختران بزرگ می شوند به مرحله زن بودن می رسند . متناسب و به مقتضای حال .... جای شنا کردن . خود را نمودن . استعدادش . زیبایی . هنرش را به رخ کشیدن می خواهد خودنمودن . زیبایی خود را به رخ کشیدن بفرض ، شناگر هم باشد ؛ کجا شنا کند ؟چه زیبا ! انتخاب می کند .
برکه ای ..چرا برکه .؟چرا دریا نگفت . بحر یا .. و برکه . ممی خواهد محدودیت زن را جار بزند (برکه = شخصیت و روح قانع زن )
زن در همین برکه جایگاه محدود . بی امکان بروز استعداد
که باید سرنوشتش را در آن بخواند . ببیند . نشان بدهد .
آن هم شب بار دیگر از ظلمت ظلم را اراده می کند تا القا کند . شب انتخاب به جایی است برا زن که در سایه ئمانده است . همواره .
حالا . شب هست . مجال جولانش . مانورش. میتینگ اش .
یک برکه است . در تاریکی
که دراین موقعیت. یا شکارمی شود یاشکار میکند . (اکوسیستم)

شب مهتاب، منم قطره ؛ درین برکه ء روشن

یا، شکارم بکنی ؛ یا، که تو را ، خـام ؛ بگیرم

روزروشن من در قد و قوارهء شب است. لطفی که به زن شده شب را مهتابی می کند. که منتی بگذارد .
مهتاب بودن شب یک موهبت است .
و هدیه شدن برکه عطای دوم
ولی برای نمایاندن برخورداری زن از این موهبت هم . کوچکترین است . ومی گوید قطره ام . در این برکه باید نمایش دهد به حقش برسد .
[شب مهتاب . من ام قطره درین برکهء روشن ] ازاین دریاچه هم سهم من قطره ای است
معلوم نیست در همین شرایط هم . آیا ؟ این منم که حق انتخاب دارم .
یاحق انتخاب از آن دیگری است . که لطفش ،شامل حال من می شود
و تازه ، خام بودن را مطرح می کند . یعنی :
از کجا معلوم ؛ که در این هول و ولا..بیم و اضطراب و امید ، آن هم شب ،
انتخابش باید نادرست و نپخته هم نباشد . وگرنه بازنده ابدی است .
تقابل شکار شدن و شکارکردن . تضاد ذهنی قشنگی ایجاد میکند
خام شدن ( خود فریبی).خام کردن.( دیگر فریبی ) مراحلی ازپروزهء عمرانسان درامرازدواج ست

نفس م را ، بسپردم ؛ به نفس هایت ، از آغاز

وای من ! گر صله را ، دفتری اوهـام ، بگیرم

و با همین شرایط نپختگی و ناآشنایی ؛ راضی می شوم ؛ که مرد همنفسم باشد
تمام وجودم ، تمام هستی ام .زیبایی ام جوانی.حیثیت ام و...
همه را ئر طبق اخلاص یک (بعـــلــــه) هدیه می کنم ؛ به همسرم
و درمقابل چه می گیرم . ؟
یک ،دفترچه ای به عنوان نمی دانم : « پای انداز»؟ «رونما»؟ مهریه و صداق و قباله؟و یا هر نام دیگری . مرحمت می شود ؛
وچقدر ناگوار است ! که این هم یک سندی باشد ؛ پر از هیچ و پوچ و خیالات

برحریرم، زحیا ، دست صدف ساخت حریمی

تا ، سلیمان ! رسد ؛ انگشتری ، انعام بگیریم.

چقدراین بیت زیبا!این دوره رانقاشی میکندازمحافظت حریرش(پرنیان سپیدتن )
در صدف(اخلاق وآیین سخت خشن)حریمی میسازد.
که گوهرش(عفت و پرهیزگاری) و آن را منتقل می کند و محدود به خانه می کند. تا حفاظت ها ، از عفت و عصمت و نام و آبرو ، که سرمایه اش هست به بهترین صورت باشد
؛ به امید رسیدن شاهزادهء رؤیاهایش که بیاید . به زندگی اش.
و مفتخر باشد که انگشتر سلیمانی را دردست او کند (حلقه ازدواج )

فرشچی! طرح گل و سهرهءعاشق نخردکس

غربت عشق ، بکش ؛ دامـن ایهـــام بگیـرم... ( دیوار )

تا اینجا . شاعر گذشته ء خود را بیان کرد . تا ازدواج و ازدواج
حالا آینده را ، ....
ای کسی که طرح های نوَ میدهی. به جامعه . دیگر برای وام و تسهیلات دادن به عاشقان تلاش نکن . اثری از آن در جامعه باقی نمانده است
فکری برای بیگانگی جامعه از عاشقی داشته باش.
من که حقیقتش را درک نمی کنم . بلکه ایهامش را بفهمم .
برای آرامش دردم ، به دامن گمانه زنی ها . غال جادو طلسم و... بیفتم .

من ، زلیخـا ؛ دل ِروشن ، همه عالم ، یوسف

عشق وحشی طلبم ؛آن که نشد ؛ رام بگیرم

زن همان زلیخای کور است . که فقط ،با قلبش می بیند. در دلش چراغ بینش دارد . . و تمام مردان دنیا را یوسف تصور می کند
که عاشقش بود.ولی حالا یوسف عاشق اوست.اما زلیخانیازی به عشق ندارد
میگوید ؛ دوست دارم؛ آن جاذبه هایی را( بتهای میدانی رام نشدنی ) که هنوز برای جامعه. زن . پوچ نیستند . به پوچی بکشانم .

آدم خـاطی ، اگر، تـوبه نکرد ؛ و نشد ؛ آدم

بکشم؛ چـادر حـوّ ا ، ز سرش ؛ کام ، بگیـرم...........(عصیان )

در این بیت .منظور از آدم نمی تواند ؛ حضرت آدم فقط باشد . ولی ایهام زیبایش چرا هست .
و با زیرکی .تمام خطای حوا را ، به پای آدم نوشت .و از وسوسه حوا یاخوردن میوه ممنوعه و غیره طقره می رود
ولی آدم ( دوم ) مطلق انسان بودن است .
در حالیکه غرض بانو ، بسیار برتر از اینهاست.
جامعه باید به سوی عدالت برگردد. (توبه) و حقوق برابر بدهد .
جنس مرد دقیق در برابری زن باشد
. واگر چنین نشد !. دیگر زن ، زن نخواهد . ماند . و این چادر، یعنی : نماد زنانگی را از سر او بر می دارد .. (عصیان )
زن ، مرد می شود . حقش برابر نشد . شکل اش را برابر می کند .
و رفتارش را برابر می کند .
تا، آرزویش برآورده شود . واین عصیان اوست .

گم شدم ؛ کافر و مسلم، نشود داد؛ تمیزش

نه ، دکانی ! که روم ؛ بسته ای اسلام، بگیرم

این بیت عصیان زن است ؛ که گیجی جنس زن را در جامعه تفسیر می کند
ما کجا ی کارمون اسلامی است و کجایش نامسلمانی تشخیص نمی توان داد
کاش می شد . و قابل خرید فروش بود . و می شد از جایی تهیه کرد
که نیشی گزنده دارد ؛ به آدمهایی که سوء استفاده می کنند . از دین ..و گاه .خرجش میکنند

شعر من ، رنگ غم است ؛ و گل اندام مـلال

شمس، بایست ؛ دراو میرم ؛ از او جام بگیرم

خصوصی شدن موضوع - من همه اش شاکی ام . و خسته تون می کنم .. چه کنم . سردر نمی آورم از حقایق جزمی . من ، چشمهء خورشید را لازم دارم . در او همهء حقایق را روشن ، ببینم .و جام معرفت را از دست او بنوشم (تولدی دیگر = عرفان )
که کنایهء تشخیص چهره ء روشن تری (شمس می تواند هر کسیکه توضیحی می دهد باشد .معلم استاد . دین . عرفان و.. )
نشان می دهد .
با شناختی که از استاد بانو داریم . غالباً پس از انعکاس مسایل اجتماعی در کلامشان . یک نگاه عارفانه ای هم منظری نو می شود ( تولدی دیگر )
ومانند همیشه به بدرقه ء کلامش می فرستند . برای امنیت بیشتر اسکورت کند
و نیز ، می تواند تلمیح به قضایای شمس و مولانا هم باشد
........................................................................
چون مهربانو ی عزیزبستری ند نظروپاسخ ها را، در همین شعر . من در خدمت خواهم بود . ممنونم.

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپ ایمیل