|  |   |  |   |

نقد اشعار و کتاب های شاعران و نویسندگان

نگاهی به شأن نزول شماری از آثارم (1)




به نام شاعر شعر هستی



همیشه تاكيد خاصی داشته ام: انسان ها به وي‍ژه آنهايی كه دستی در نوشتن دارند، مفاهيم آثار خود را از ديگران به عاريت نگيرند و با كشف و شهود، مفاهيمی را عرضه كنند كه نشأت گرفته از ذهن خلاق خودشان باشد و نیز بر اين باورم:

تنها آثاری به يادگار می مانند كه از اين وي‍ژگی برخوردار باشند.

لذا برای تبيين اين مهم بارها در مخيله ام خطور كرده است تا اگر فرصتی دست داد با اشاراتی به شأن نزول شماری از آثارم، اين راه را برای ديگران هم هموار نمايم تا بتوان با مفاهيمی كاملن دم دستی، گامی در اين راستا بردارند.

در اين رابطه بايد اضافه نمايم در هيچ كجا ودر قالب هيچ نوشته ای از بنده نخوانده ايد و يا نشنيده ايد كه حرفی نوشته يا گفته باشم كه مفهومش را از كسی به عاريت گرفته باشم که اين را كمتر از گدايی نمی دانم.

اكنون كه فرصت بیان این مطلب دست داده است (و خود اين انديشه را يك خلاقيت دانسته و در جايی نديده و يا نشنيده ام و اگر هم پيش آمده بنده بی اطلاع می باشم)، بر درگاه شاعر شعر هستی سجده شكر به جای می آورم.

و اما آثاری را كه به شأن نزولشان اشاره خواهم كرد ابتدا با ذكر شماره قيد خواهم نمود آنگاه شأن نزولشان را در ذيل آن خواهم آورد:



۱- خدا

باكسی است

كه با هيچ كس نيست !



در خصوص این کوتاه


در پی بستری شدنم به دلیل ضايعه نخاعی و سپس ترخيصم از بيمارستان، چون از سوی پزشك تجويز شده بود که آب درمانی كنم؛ لذا روزی به پارك آبی ِ آزادگان مراجعه نمودم. اين در حالی بود كه هيچ گونه آشنايی قبلی با شنا نداشته وکماکان ندارم.

در كنار استخر قهرمانی، از شخصی پرسيدم : آقا عمق اين استخر چقدر است ؟!

ايشان سراسيمه گفت: يك مترونيم (در حالی که استخرقهرمانی بود و ظاهرن۶ مترعمق داشت )

و از شما چه پنهان ما هم سرآسيمه در آب پريديم.

دشمنتان روز بد نبيند! هِیْ رفتيم و هِی رفتيم و هی آب خورديم و هی آب خورديم و به كف استخر نرسيديم كه نرسيديم!

وقتی فهميديم چه كلاه گشادی سرمان رفته ديگر دير شده بود. بعد تلاش كرديم به روی آب بياييم. اما اين تلاش مذبوحانه (!) راه به جايی نبُرد كه نبُرد و هرچه بيشتر تلاش می كرديم بيشتر غرق می شديم.

حتا چند بار برای چند لحظه توانستم خود را به سطح آب برسانم ولی هياهوی شناگران در سطح آب نمی گذاشت صدا به صدا برسد.

و در آن هير و وير به ياد شعر "نيما "هم می افتاديم كه:

آی آدمها

كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد

...................................................

وقتی آخرين ظرفيتم را از آب استخر نوشيدم در حالی كه داشتم قشنگ می مُردم!، با خود انديشيدم :

اصلا نگران نباش فقط چند ثانيه تحمل كنی كارَت تمام است. پس تلاش مذبوحانه چرا؟!

تازه چقدر در زندگی و زمان حيات شعار می دادی: توكل - تسليم و خود را به خدا سپردن!

پس چه شد ؟!

اين انديشه كه سراغم آمد، در آخرين لحظات كه آخرين نفسها را می كشيدم؛ نشستم كفِ استخر

و از همه جا بُريدم و رها شدم.

و بعد زير لب زمزمه كردم :

خدا

باکسی است که

با هيچكس نيست



وآنگاه ناجی آمد

بنده اين دو سطر را با جانم معامله كردم





بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپ ایمیل