|  |   |  |   |

نقد اشعار و کتاب های شاعران و نویسندگان

گفتگو با شاعری که از چهارپاره ها به غزل کشیده شد

بنام او
سلام دوستان من
قبل هر چیز باید عرض کنم این گفتگو ابزاری نیست تا با آن شاعران برتر را اندازه گیری کنیم پس لطف کنید
از این منظر نگاه نکنید متشکرم
امروز به سراغ شاعری جوان و خوش آتیه ایی می رویم که اشعارش نمونه ایی از شعر های عاشقانه امروز است که به نفرت کشیده شده اند دوستان این گفتگو هم مانند گفتگوهای قبلی باز خواهد بود تا شما دوستان هم چنانچه پرسشی دارید بپرسید و جواب بگیرید (سوالی رابپرسید که ارزش پرسیدن و جواب گرفتن داشته باشد از مطرح نمودن سوالات تنش زا خوداری نمایید )
باتشکر از امید صباغ نو عزیز که بانی استمرار این گفتگوها شدن و تشکر ویژه از دوستان عزیزی که همراه من بوده اند و خواهند بود
شمارا به این گفتگو دعوت می کنم
.
.

1-صنم میرزازاده نافع تا همین یک ماه پیش وقتی پی نوشت شعر نظری می گذاشت انسانی شاد و سرخوشی زیاد از او استنباط می شداما سروده های تلخش را که می خوانیم پی می بریم که نه این لعابی بوده تا اون خودشو در آن پنهان کند چرا خانم نافع ؟
.
.
با سلام خدمت دوستان عزیزی که این مصاحبه را می خوانند و با تشکر از شما که به عنوان اولین بانی اینگونه گفتگو ها بنده را به عنوان اولین زن عضو سایت برای مصاحبه انتخاب کردید.راستش حس می کنم در این مصاحبه حرف تازه ای ندارم که بگویم اما از این حیث که مصاحبه را با عضوی که به هیچ وجه ادعای شاعری نداشته انجام می دهید که این امر باعث سرگرمی خوانندگان خواهد شد باید بگویم آدرس را درست آمده اید.
باید بگویم ورود من به سایت یک شوخی بود / روزی پسر عمویم نیما میرزازاده نافع به من گفت صنم چرا شعرهایت را نمی گذاری در سایت شعر نو من هم امتحان کردم با شعر ( وصال بی عروس) دیدم یک عده آمدند کامنت گذاشتند ...آهنگ گل گلدون را هم گذاشته بودم روی شعر آخ آخ به نظرم چقدر فضا رومانتیک شده بود. یک جایی را پیدا کرده بودم که بتوانم نوشته های ضعیف شعرگونه را روی آن بگذارم ( به خاطر همین علیرغم صحبت های شاعر تر ها مبنی بر عجله در ارسال شعر و هر روز حضور داشتن کاملا این درد را درک می کنم که خود از مبتلایان انبوه سازی بوده و شاید هستم ) از حاشیه های سایت خوشم می آمد. دوست داشتم کامنت های شاد پای اشعار بگذارم و جواب همه را هم می دادم. روحیه چند بعدی که معتقدم محصول خردادی بودنم هست باعث شده بود که من یک حضور چند بعدی در سایت داشته باشم .
الف- عامل اغتشاشات به همراه چند تن از دوستان عزیزم
ب- بانوی جنجال ساز و حاشیه ساز به قول برخی از دوستان شاعر
پ- دوست نزدیک برخی که در اینجا شاعر و استاد و معلم به شمار می آیند و معمولا از بالا به بقیه نگاه می کنن.
ت- سردمدار ارتش مرد ستیزی وووو

اما پشت همه این نقاب هاصنم بود صنمی که به قول شما ... خودش را پنهان می کرد و آنچه واقعیت داشت اشعارش بود. صنمی که نه خودش را از کسی پایین تر دید و نه از کسی بالاتر و تمام تلاشش برای این شوخی ها و شادی ها اثبات همین قضیه بود. به نظرم در عرصه شعر جا برای بالا و پایینی نبود . به دوستانم هم می گفتم شاعر بیچاره را دیگر خدا زده ... حالا اینکه خیلی توهم بزرگی داشته باشد دیگر بحث جدایی است . آن کسانی که دعوای شاعری می کنند...یا ژست می گیرند و برای خودشان حوزه اقتدار و قلمرو حکومت ایجاد می کنند اصلا شاعر نیستند میشه گفت مهندس هستند یا شاید سیاستمدار( اسمایل خنده ) .
علاوه بر خود نمایی ها ، مظلوم نمایی ها و جو سازی ها در سایت نیز اذیتم می کرد و گشتن دنبال طرفدار . این بیشتر قلقلکم می داد برای گذاشتن کامنتهای شاد .. بیچاره افرادی که با حضور در یک سایت و با داشتن یک وبلاگ و یک ایمیل فکر می کنند واقعا کسی هستند . بعد شروع می کنند به این کامنت ها که من دارم می روم و یک عده می آیند چند شعر غمگین می نویسند که استاد نرو ...آه او را رنجاندند و آن بنده خدا باز هم غرق توهم می شودکه واقعا کسی شده ! ( کاش اسمایل خنده داشتیم )
وای به روزی که هنر ، هویت و انسانیت با یک دات آی آر و یک دات کام و چند تا کامنت زیبا محک زده شود. با ادبیات کاری ندارم که هنوز خودم علم آن را یاد نگرفته ام . به خاطر همان بود که بیشتر خودم را زدم به بی خیالی و شیطنت ... همیشه عادتم این بوده واکنش منفی نشان می دادم ... با ساختارشکنی و... یک مدتی که با پرستو در وبلاگ جیک جیک به صورات افراطی این موضوعات را برجسته می کردیم . خیلی از دوستان یادشان هست ... حتی اجازه می گرفتیم که فلانی این هفته می خواهیم با تو شوخی کنیم ... چقدر هم جیک جیک جالب بود من لورا بودم و پرستو قز قز میرزا یک جور خیالپردازی و فانتزی سازی ...
.
.

2-چهار پاره - غزل چه فرقی بین اونهاست من شناختی زیادی از چهارپاره ها ندارم اما از غزل چرا...آیا غزل امروز از عاشقانه های محض به سمت نفرت کشیده شده است ؟ (حداقل در اشعار شما که اینگونه نشان می دهد )
.
.

راستش من هم اطلاع زیادی ندارم ... فقط می نویسم ... شعرهای من معمولا جوشش هست ....حالا اگر تا انتها قافیه مصراع های دوم یکی شد غزل می شود و اگر نه ...!!!چقدر غیر علمی حرف می زنم ... !!!!
در یک جمله بگویم ( غزل های من ساختگی تر از چهار پاره هایم هست/ در چهار پاره خودم هستم ) شروع غزل نویسی در من با تشویق بسیاری از غزلسرایان برجسته این سایت شروع شد. که از آنها ممنونم بابت چیزهایی که یادم دادند.
غزل تا حدود زیادی مرا محدود کرد بنا به دلایلی : 1- انتظارات را ازمن بالا برد2- غزلسرایان حواسشان به من بود که به اصطلاح جایی سوتی ندهم 3- وسواسم را در شعر زیاد کرد که این باعث کمرنگ شده فاکتور احساس شد.4- بیشتر شعر هام ساختگی شد تا جوششی.... البته حسن غزل این بود که با عروس شعر آشنا شدم و او جای هر معشوقی را برایم گرفت ... از نزدیک لمس کردم که چرا شعرا روی غزل تعصب دارند ... آنقدر قالب زیبایی هست که باید غیرتش را بکشی کسی چپ بهش نگاه نکند. من از تمام شعرام بیشتر " مطابق سلیقه ات " را دوست دارم ... حتی نام وبلاگم را از داغ ننگ خورده به مطابق سلیقه ات تغییر دادم . مطابق سلیقه ات شد معشوق من ( اسمایل قلب)
در خصوص برداشتی که از غزل کردید در یک جمله و خلاصه می گویم از آن حیث که جنس عشق درروزگار ما فرق کرده به نظر می آید تنفر در غزل ها برجسته شده است . اما شاید باید از عشق های زمانه گله کنیم نه از غزل ها ی نو...
.
.

3-شعر صیغه تان را بارها خواندم هم از نگاه شاعر و از نگاه مخاطب عام برداشت متفاوتی هم داشتم از نگاه شاعر از اینکه زنی شجاع را در مقابلم می دیم که تابو ها را شکسته و با شعری باز اینچین ازدواج موقت را به تصویر کشیده که در آن عشق زن به یغما رفته به شاعرش حسودیم شده اما از نگاه مخاطب عام این شعر باز را اعترافی دیدم از تجربه تلخ و این بازخوردهایی را باید بدنبال کشیده باشد چه در دنیای مجازی و چه در دنیای حقیقی از این این شعر برای مان بگویید
باور کنید آقای یعقوب زاده مطمئن بودم این سوال را از من می پرسید. دلم برای روزی که این شعر را نوشتم می سوزد. چهار پاره ای داشتم به نام تبصره فرار و به دنبال آن صیغه یا فسخ قرار...
حالا چگونه توضیح دهم نمی دانم . فقط می توانم به جرات بگویم اشعار جوششی و بی ویرایش من بیشتر در ذهن مخاطبین مانده تا اشعاری که خودم را کلی برایشان خسته کردم.صیغه را من نوشتم و حتی یک بار هم ویرایش نکردم .یک هفته بعد از آن چند نفر دیگر از صیغه نوشتند و این باعث لذت من شد.
شجاعت و رو در بایستی نداشتن با قلم منجر به خلق سروده صیغه شد.

خنچه ای دستم گرفتم می دوم در کوچه ها
توی مغزم سوره ها از ابتدا تا انتها
تا خدا هم در فریب آیه ها افتاده است
می زنی بر عشق ها بی رحم ، مهر انقضا...

چه فرقی می کند که این شعر برای چه کسی اتفاق افتاده باشد ...اما قبول دارید که واقعیت است . به نظرم صیغه به این گونه را تنها یک زن می توانست بسراید... حال چه از طریق همزاد پنداری و چه از طریق احساساتی که اتفاقات زندگی اش در او رقم میزند.
.
.
4-صنم میرزازاده نافع کیست ؟از خواندن اشعار شما به این نتیجه رسیدم انگار در اشعارتان زندگی می کنید و دنیای حقیقتی را به خیال کشیده اید چگونه است که سروده هاتون از دنیال خیال نیستند
.
.
صنم نافع متولد 31 خرداد 1360 ...کودکی و نوجوانی اش را همچون میانسالی در چند گانگی و نوسانات روحی شدید که همراه همیشه گی اش بوده طی کرد. مثلا من سال آخر دبیرستان علیرغم اینکه نمراتم بد نبود تغییر رشته دادم و درست چند ماه مانده به کنکور تصمیم گرفتم که فلسفه بخوانم واز فلسفه افتادم در وادی علوم سیاسی . آن هم سال 1378 و در دانشگاه علامه طباطبایی ،در فضای آن روزهای دانشگاه که مجال پرداختن به آن نیست .
بله متاسفانه در اشعار زندگی می کنم و سوژهای شعر را در ذهن می پرورانم و گاهی دوست داشتنی هایم را فدای نوشتن می کنم.
.
.
5-صنم میرزازاده نافع کارشناس حقوق در کمیسیون حقوق بشر اسلامی بنظر می رسد این کمیسیون هم مانند مجامع و
سازمانها ... در ایرانه که کارایی چندانی ندارد آنجا به چکاری مشغول هستید .
می توانید چند کار مهمی را که انجام شده را برایمان بنویسید ؟ااصلا حقوق بشر اسلامی یعنی چه آیا وابسته به سازمان حقوق بشر جهانیست ؟
.
.
به این سوال با اجازه تان به صورت خلاصه جواب می دهم ...آن هم نه از سر محافظه کاری بلکه به خاطر اینکه ذهن خسته من قدرت تحلیل این مسائل را ندارد. همانطور که فرمودید کمیسیون حقوق بشر اسلامی از نهاد های نا کار آمد در زمینه حقوق بشر است که نا کار آمدی اش بر می گردد به بستری که در آن قرار دارد. من در این نهاد کار شناس نیستم یک پژوهشگر عادی هستم ... مثل همان نقشی که در شعر نو به عنوان یک شاگرد ایفا می کنم. اما سعی می کنم از توانم تا جایی که می توانم استفاده کنم. فعالیت های من در حوزه اسلام هراسی در وبلاگ کمیسیون موجود است . من یک نویسنده هستم همین .
این سازمان به سازمان های جهانی حقوق بشر وابستگی ندارد . اما بسیاری از اصول جهانی حقوق بشری که منافاتی با شرع و اسلام ندارد را می پذیرد. کمیسیون حقوق بشر یک نهاد ملی است برای شناخت نهاد های ملی حقوق بشری می توانید در اینترنت لینک هایی را پیدا کنید . این امر مربوط به تعریف نهاد ملی می شود اما اینکه چقدر ملی بودن نهاد را باور داریم باز جای بحث دارد....
6-صنم میرزازاده نافع از اینجایی که الان ایستاده راضی است ؟
.
.
کجا آقای یعقوب زاده؟ ... بازهم در یک جمله بگویم من نه به جایی رسیده ام و نه باور دارم که خواهم رسید... این را صادقانه عرض می کنم و امید وارم از موضع گیری ها علیه من بکاهد.

( خسته شدم حالم به هم خورده از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دوتایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن

فروغ فرخزاد)

دلم برای کسانی که غرور دارند می سوزد . خیلی زیاد. باز چون خودم در یک مقطعی از زندگی فکر کردم کسی هستم! آن هم نه در وادی شعر، بلکه در وادی تحصیل و کار. ولی وقتی می دیدم دارم غرق می شوم سریع خودم را نجات می دادم . مثلا دیدم چون جنبه اش را ندارم تصمیم گرفتم برای آزمون دکتری شرکت نکنم تا زمانی که اول ظرفیت آن را کسب کنم .
عزیز ترین های من معمولا کسانی بودند که علیرغم اینکه در بسیاری از ابعاد موفق بودند خیلی متواضع برخورد می کردند و از این حیث من آنها را به عنوان دوست انتخاب می کردم . عشق برای من اینگونه معنی می شد. الگوهایم این ها بودند.
برای یک عده هم سعی کردم دلسوزی کنم و از توهمات نجاتشان دهم .سعی کردم فانی بودن تمام چیزهای دنیوی را بهشان نشان دهم . گاهی انقدر خودم را پایین آوردم که صدای خیلی ها در آمد ولی وقتی می دیدم موفق نمی شوم فاصله ام را حفظ می کردم . چون نشست و برخاست با آدمهایی که غرق در یک سری بدی ها از جمله خود برتر بینی هستند ، روح انسان را آلوده می کند و بعد نجات دادن روح مشکل است . می گویند وقتی شیطان می خواهد آدمی را فریب دهد از سه چیز در او استفاده می کند( ترس / ضعف و غرور) حالا حساب کنید که یک عده مثلا در این سایت از همین حالا فکر می کنند دست استاد شهریار و بهمنی و یا حتی حافظ و سعدی را از پشت بسته اند. به جامعه که نگاه کنیم این امررا در سطح وسیع تری می بینیم ... طرف را در محله شان به خوش صدایی می شناسند توهم مشهوریت می زند. یکی در دانشگاه بچه مطرح است غرق غرور می شود. یکی در محل کار به پستی می رسد جنبه اش را ندارد ووو!!!
( حباب ها همیشه قربانی هوای درونشان می شوند)
در رابطه با حوزه شعر ، بلاخره باید قبول کرد که گاه کمبود ها و تحقیر هاست که شعر را می سازد . یک نفر می آید از دردهاش می نویسد یک عده او را بت می کنند خوب بنده خدا گاهی باورش می شود که کسی شده .
می دانم که زبانم تلخ است و گاهی حرفهایم ضد و نقیض ...این امرآزارم می دهد به خاطر آن گاهی طرد شدم و گاهی سوژه شعرها .گاهی هم سوژه غیبت محفل ها !!! این هم از خصوصیات زن خرداداست هم می توانی عاشقش شوی و هم او می تواند تو را از خود متنفر کند.
حالا کسی خبر نداشت که خود این آدم چند بعدی چه می کشد. از یک طرف مجبور بودم شاعر باشم و از یک طرف می خواستم این اعتیاد را ترک کنم.
.
.
7-هرچند دنیای مجازی فرصتی خوبی را مهیا کرده تا فاصله ها کمتر و کمتر شود
ودر مقیاس کوچکتر این سایت کمک کرده تا ما بتوانیم دور هم جمع شویم و شعر هایمان را برای هم به اشتراک بگزاریم در همین محیط هم با دوستانی آشنا شدیم که هم شاعر خوبی هستن و هم انسان خوب اما بنظر می رسه فشار ها و محدودیت های بیرون به داخل سایت فشار آورده و جو اینجا را بهم ریخته و این فشار ها بیشتر بسمت خانم ها اوج گرفته بعضی از مسائل را خودم دیده ام اما خیلی از مسائل نه شما می توانید برایمان توضیح دهید با چه مواردی از این دست روبرو بودید؟
.
.
ای کاش اجازه دهید به این سوال پاسخ ندهم که مطلب به حاشیه کشیده نشود و احیانا حذف نگردد. فقط این را بدانید فشارهایی که بر من وارد شده باعث شده که دیگر خودم را به نفهمیدن بزنم ... آن هم یک مدل قربانی کرد خود در راه نوشتن است .نمونه درد دل من در آخرین مطلبم که تحت عنوان احترام به حریم خانواده مطرح شده بود موجود است که با لطف و درایت مدیران حذف شد.
.
.
8-چرا بعضی دوست دارند خودشان نباشند گاهن مردانی را می بینیم در قالب زنانی جوان اینجا شعر می گذارند من نمی خوام وارد روان شناسی این موضوع شوم می خواهم بدانم از نظر شما یک شاعر زن بودن چه مزیتی دارد که این اتفاق می افتدراستی چرا ؟
.
.
( اسمایل خنده ) والله آدمها دوست دارن بهشون توجه بشود . اما مردانی که زن می شوند تابهشان توجه بشود را باید پیش مشاورین و کارشناشان روانی برد ...آنها اساسی مشکل دارند. ممکن است کسی به خاطر اینکه در خانواده با محدودیت هایی مواجه است با اسم مستعار شعر بگوید اما تغییر جنسیت!!! ( اسمایل تعجب)
.
.
9-آخرین سروده شما (مدرنیته) هرچند نسبت به دیگر سروده ی شما در سطح پایین تری قرار دارد از نظر پرداخت امااحساس می کنم با خشم سروده شده است یا در واکنش به اتفاقی برای انتشار فرستاده شده است چه اتفاقی ممکن است شمارا وادار به این کار کرده باشد برای ما توضیح می دهید؟!
.
.
اصلا قبول ندارم که سطح این سروده پایین است ... ممکنه است استفاده بیش از حد از اخیارات شاعری توی ذوق بزند اما از نظر واژگانی که نو هستند و در چهار پاره آمده این سروده را می پسندم. در رابطه با سرودن آن خشمی در کار نبود ... احساسی بود که گرفتارش بودم و نمی دانستم چگونه روی کاغذ بیاورمش .
اتفاقی که وادارم کرد این سروده را بنویسم بر می گردد به سوال قبلی شما ... آیا از جایی که قرار دارید احساس رضایت می کنید و من با این سروده می گویم نه من از دنیای مدرنیته و نوشتن در فضای مدرن احساس رضایت نمی کنم و روز به روز زخمی تر می شوم. ولی ای کاش بشود رهایش کرد.
.
.
10-شنیده ام پدریزرگ شاعری دارید ؟در سراب یا اطراف سراب آیا پدر بزرگ تان انگیزه شدن تا شاعر شوید یا نه اصلا چگونه بسمت شعر کشیده شدید؟!
.
.
خدا رحمتشان کند من اصلا ایشان را ندیده ام اما شنیده ام که انسان بزرگی بودند و زود فوت شدند ...اشعاری دارند به زبان آذری و فارسی .. که من متاسفانه جز شعری که سر مزارشان نوشتند سروده دیگری از ایشان را نخوانده ام . مادرم چندی پیش سعی کرد کتاب ایشان را چاپ کند.
همیشه شعرا بعد از فوتشان عزیز می شوند . ایشان اصلا انگیزه ای برای نوشتن من نبودند ...مادرم همیشه با غصه می گوید چرا ژن خدا بیامرز باید تو خون این بچه دیواانه من باشد ( اسمایل خنده )
من اگرچه همیشه سعی می کردم برای خانواده و دوستان و برادر و خواهرم خوب باشم اما نوسانات روحی من و حساسیت بیش از حدم آنها را بسیار آزار می داد. در همان سالها که مطالعه سیاست را شروع کردم خواندن افراطی شعر را هم در کنار آن داشتم . سیاست و شعر با هم کنار نمی آمدند . اما من بعدی از وجودم که تشنه احساس داشتن و از احساس خواندن بود را با آن تغذیه می کردم.معمولا در دانشگاه هرکس اسم من را می شنید یاد شعر می افتاد . چه در ساعات بیکاری و چه در حین کلاس. مجری شب شعر های ادبی می شدم و لذتی را که آن روزها از خواندن شعرهایی از اخوان – قیصر – فروغ – نیما – مولانا- حمید مصدق -فردوسی و.... به من دست می داد را نمی توانم توصیف کنم . حفظیاتم هم خوب بود مصرع اول را که می خواندند من تا انتها ادامه می دادم و این شد آشنایی من با شعر.
فانتزی سازی از ابزارهای ذهنم بود تا بتوانم بنویسم و حالا گاهی خودم حس می کنم در مقاطعی از زندگی دنبال سوژه های شعری دویدم و در این رابطه عده ای را نیز قربانی کردم . عده ای که نمی توانستند درک کنند شاعر برای نوشتن چه بلاهایی حاضر است سر سوژه ها بیاورد. شعرهایی که به هیچ وجه علمی نبود و تنها احساس یک دختر 18 /19 ساله بود که هرگز نمی توانست کنترلش کند. زندگی می گذشت و من هرراهی که برایم باز می شد طی می کردم . بلافاصله پس از دوران کارشناسی – در رشته مطالعات منطقه ای اروپا در همان دانشگاه پذیرفته شدم و دوران فوق لیسانسم با یک دوره افول شعری و غرق شدن در دنیای واقع گرایی های پوچ دنیای طلا و ماشین و ماشین ظرف شویی و خانه و وام و بانک مسکن ، دنیای سخنرانی و استاد نمایی، دنیایی که تو فکر می کنی چون یک شغل و پرستیژ خوب داری پس خیلی بزرگی ،طی شد. ( پس این حرفم را قبول دارید که من سراغ شعر نمی رفتم و او مرا پیدا می کرد) اگرچه عاشق ادبیات بودم اما هرگز آن را صورت یک علم نمی دیدم. به عنوان یک تفریح در کنار زندگی من بود . همانگونه که ساز و آواز و داستان نویسی و همانگونه که پارک رفتن و صحبت های آرامش بخش با دوستان . ( شعر بیچاره افتاده بود دست چه کسی)کلاس های ادبیات برای من زنگ تفریح بود خیلی خوب می توانستم با هرجور نوشته ای کنار بیایم از تاریخ بیهقی گرفته تا آثار جلال آل احمد و هدایت . از اشعار منوچهری گرفته تا فروغ و شاملو و اخوان ووو... جالب اینجاست که گاهی وقتی یک اثر را می خواندم آنقدر دلم برای حال آن زمان نویسنده اش می سوخت که ساعت ها به حالش گریه می کردم ... بعد با خودم می گفتم بیچاره نویسنده یا شاعرش ... من هیچ وقت شاعر نمی شوم!!!
بعد از دوران تحصیل، کار به همراه زندگی ... و یک سررسید سبز که همیشه جایش در میز تلویزیون بود. و مدام سفر... دوره های کوتاه و بلند غربت نشینی در کشورهایی عمدتا فقیر که به نظرم عجیب و غریب بود . زندگی من اینگونه رقم خورده بود . پر فراز و نشیب ...اگرچه جایش نیست اما بیاد بگویم من از سنم بیشتر ماجرا در زندگی داشتم . بچه که بودم یک کف بین دست من را دیده بود و گفته بود زندگی من در امتداد خط نگارش و خط سفرم قرار دارد و من تا آخر عمر هی به سفر می روم .چندین بار من در زندگی این تنهایی وغربت و پناه بردن به نوشته ها را تجربه کردم . زمانی که از حضور در یک سرزمین جدید دلشوره می گرفتم و از خودم می پرسیدم چه هستم و از کجا آمده ام .
خستگی را با تو می خوانم
سرزمین ِغریب
تا شاخه های رقاصت
نوازشگر بازوی کبودم شوند

گوش کن
لحن من شبیه هلهله ی زنان جنوب
زیر نخل های گرما زده
باران موشک را عزاداری می کند

دهانم بوی دهه ی شصت می دهد
" دهه ی شصت "
که خون شست
گریه اش را از صورت تاریخ

سلولهای بنیادینم را به تو هدیه می کنم
تا بنیاد ظلم را بلرزانی
و شبیه من شوی
شبیه دهه ی شصت!
.

11-آیا از اینکه شاعرید احساس رضایت می کنید ؟
.
.
نه من از نوشتن راضی نیستم ... اگرچه از 18 سالگی می نوشتم اما من از این واژه ها بیزار بودم که تمام انرژی های منفی روزگار را بر دوش من نهاده بود.

ورم کرده غم در دل دفترم
و بیزارم از واژه ها در سرم
چرا شاعرم ای خدا رحم کن
که باشد همین نامه آخرم

بیزاری من وقتی بیشتر تشدید می شد که خانواده مخصوصا مادر و خواهرم انزجار خود را از شعرها که از نظرشان همه ( ادا در آوردن ) و یا ( تراژدی ساخت ) بود اعلام می کردند و با گذشت چند سال دیدند که نه ادا نیست و من واقعا این طور هستم . خودم هم می خواهم این طور نباشم ولی نمی شود. یکی دو شعری که برای خواهرم گفته بودم با برخورد او مواجه شد که مجبور به حذف آن شدم . مادرم که مدام غصه می خورد که این افکار چیست که در ذهن تو وول می خورد . این دنیا چیست که برای خودت انتخاب کرده ای و باور نمی کرد که من این دنیا را انتخاب نکردم این دنیا مرا انتخاب کرده .
عجب جان می کنم هرسال از تاریخ دلگیرم
هزار و سیصد و شصتی که از تکرار آن سیرم
ببین مادر چه می پرسم گزنده تلخ و بی پروا
من آن صد چهره ی خرداد و یا خرچنگِ در تیرم
چرا زاییدی ام مادر و عشقت را تلف کردی
چرا با ناله و نفرین ، ندادی شب به شب شیرم
کار در محیط های آهنی با آدمهایی که احساس و نوشتن از نظرشان بیهوده گویی است و زندگی با خانواده ای ( صرف نظر از پدرم ) که شعر را نسخه پیچیده شده دیوانگی می دانستند مرا مجبور کرد که پنهانی بنویسم . نوشته هایی را که به درد هیچ کس نمی خورد . و تا مادرم وارد اتاق می شود صحنه را جمع و اشکها را پاک می کردم . سر کار که بودم قضیه وحشتناک تر بود . چقدر توبیخ شدم و مورد تمسخر قرار گرفتم ....آخرش هم یک عده می گفتند واسه این چرندیات وقت تلف می کنی .پس حق بدهید از شعر بترسم و از لحظاتی که شعر به سراغم می آید. شعر شد بزرگترین نقطه ضعفم که ازش خجالت می کشیدم . حس می کردم روی پیشانی ام نوشته که این آدم دیوانه است... اما قانون جاذبه را قبول دارید من با پس زدن بیشتر شعررا به سمت خودم می کشیدم ...
خنده داراست نه ؟!
.
.

12-فکر می کنید از اینکه با شما گفتگو کردم عده ایی ناراحت شده باشند که چرا صنم میرزازاده نافع؟
معلوم است بله !
.
.
خودتان ببینید آقای یعقوب زاده چقدر حرفای معمولی می زنم قبول دارید؟! حالا نمی دانم چرا از بین این همه آدم من را پیدا کردید . لابد می خواهید صدای اساتید در بیاید . زیاده گویی نمی کنم در این رابطه !
.
.
13-آیا سایت شعر نو تاثیری در پیشرفت شعری شما داشته است ؟
صد درصد . اصلا قبل از سایت نمی دانستم شعر یعنی چه . هرچند باز بزرگان می گویند سایت خیلی کوچک است اما حضور در این سایت ها برای من هم خوبی داشت و هم بدی . خوبی اش این است که بالاخره یک عده ای می آیند و می خوانند و اگر انصاف داشته باشند یاد می دهند. بدی اش اینکه تو واقعا خود را موظف می دانی شاعر شوی . من بارها رفتم جلوی آینه و گفتم : بابا من نمی خواهم بنویسم خدایا زندگی من را در جهتی دیگر سوق بده اما اما بلافاصه شعر می آمد در ذهنم .
گاهی حالت هایی به من دست می داد که اگر نمی نوشتم شاید مرده بودم . مثلا من شعر من خود آزارم و صیغه را درست وسط خیابان نوشتم . شعر چه جالب را توی خواب . حتی خودکار نداشتم که بنویسم و زدم توی گوشی تلفن همراه . شعر رقص نور را وسط عروسی یکی از دوستان . شعر بگذار خون درون سرم منجمد شود را توی بیمارستان / شعر قسم به بند بند قامت زنانه ام را جلوی آینه دستشویی سر کار ! شعر نشستم در ته غاری را توی هواپیما / شعر مطابق سلیقه ات را هنگام رانندگی و این بود که اطرافیان را آزار می داد.
مورد منفی دیگر و از همه بد تر حاشیه ها و فشار ها که شما بهش اشاره کردید و من از پاسخ دادن سر باز زدم ...من علیرغم اینکه ادعا نداشتم شدیدا مورد بی مهری قرار گرفتم . شاعری شدم که نه تنها جامعه ادبی او را نمی پذیرد ،خانواده و عزیزانش هم از اینکه او قلم می زند به تنگ آمده اند . احساس تنهایی خیلی عذابم می داد و مدام دلتنگ می شدم و قصد رفتن می کردم اما بازهم غربت بیشتر به نوشتن کمک می کرد.

من از رفتن به سمت کوچ اجباری نمی ترسم
از اینکه عشق دیگر جای من داری نمی ترسم
دوباره از خیانت نطفه ی نفرت به درد آمد
و از زاییدن یک شعر تکراری نمی ترسم

با خودم گفتم اگر بتوانم در آستانه سی سالگی ام تعادل را حفظ می کنم خوب است . مبادا آرزو های کودکی من بر آورده شوند. وای اگر این اتفاق بیفتد یکی از تراژدی ها خواهم شد. تراژدی های که من را می ترساند و ادامه همان فانتزی هاست که در ذهنم ساخته ام .
اما در یک جمع بندی باید بگویم نوشته هایی که به عنوان آثار من خیلی مقبول واقع شد معمولا چهارپاره های جوششی از جمله صیغه و من خود آزارم بود. چه جالب و ای خدا رحم کن که دوست خوبم سینا امید بخش بر روی آن ملودی هم گذاشت . همچنین دهه شصت هایم که سریالی شد !!!ولی خودم از تمام کارهام ( مطابق سلیقه ات ) را همانطور که بارها گفته ام بیشتر دوست دارم .این شعر ، راهی شد برای آشنا شدن من با غزل نو و زنانگی در آن برجسته بود . خیلی دوستش دارم . منی که از تمام دلنوشته هام دل خون دارم این غزل را با عشق حفظ خواهم کرد. اتفاقا تقاضایی هم برای اجرای آن دریافت کردم که با موانعی رو برو شد...

.
.
ممنونم خانم نافع عزیز از وقتی که گذاشتید






بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپایمیل