|  |   |  |   |

کتاب های شاعران فارسی زبان معاصر و کهن

دیریست تا ز دست غمت جان نمی بریم

دیریست تـا ز دست غمت جان نمی بـریموقـتـسـت کـز وصـال تـو جـانـی بـپـروریـم
نه نه، چـه جـای وصـل؟ کـه ما را ز روزگـاراین مایه بـس کـه: یاد تـو در خـاطـر آوریم
آن چتر سلطنت، که تو در سر کشیده ایدر سـایـه تــو هـم نـگـذارد کـه بــنـگـریـم
عـیدیسـت هـر بـه مـاهـی اگـر ابـروی تـراهـمـچـون هـلـال عـید بـبـینـیم و بـگـذریم
روزی بـه بــزم و مـجـلـس مـا در نـیـامـدیتا بنگری که: بی تو چه خونابه میخوریم؟
احـول مـا، کـجـاسـت، دبـیری کـه بـشـنودتـا نامه می نویسـد و ما جـامه می دریم
از ما کسی بـه هیچ مسـلمان خـبـر نکرد:کـامـروز مـدتـیـسـت کـه در بـنـد کـافـریـم
نــاز تــرا کــجــاســت خــریــدار بــه ز مــا؟کان را بـهر بـها که تـو گویی همی خـریم
هــر روز رنــج مــا ز فــراقــت بـــتــر شــودایدون گـمـان بـری تـو کـه هر روز بـهتـریم
گـوشـی بـمـا نـداشـتـه ای هیچ بـار و مـادر گوش کرده حلقه و چون حلقه بـر دریم
ما را، اگـر چـه صـد سـخـن تـلخ گفـتـه ایبـا یاد گـفـتـهـای تـو در شـهـد و شـکـریم
صد شب گریسـتـیم ز هجـرت چـو اوحـدیبـاشد که: بـا وصال تو روزی بـه سر بـریم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج

چاپ ایمیل