|  |   |  |   |

کتاب های شاعران فارسی زبان معاصر و کهن

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم

شـد زنده جـان مـن بـه مـی، زان یاد بـسـیارش کـنمانـگـور اگــر مـنـت نـهـد، مـن زنـده بــر دارش کــنـم
مـن مـســتــم از جــای دگـر، افــتــاده در دامـی دگـرهر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم
جـان نـیـک نـاهـمـوار شـد، تـا بـا سـر و تـن یـار شـدبـر مـی زنم آبـی ز می، بـاشـد کـه همـوارش کـنم
سـجـاده گـر مانع شـود، حـالـیش بـفـروشـم بـه میتـسـبـیـح اگـر زحـمـت دهـد، در حـال زنـارش کـنـم
دیـریـسـت تـا در خـواب شـد بـخـت مـن آشـفـتـه دلمن هم خـروشی می زنم، بـاشد که بـیدارش کنم
دل در غـمـش بـیمـار شـد وانگـه من از دل بـی خـبـراکنون که بـا خویش آمدم زان شد که بـیمارش کنم
در شمع رویش جان من، گم گشت و میگوید که؟ نهکـو زان دهـن پــروانـه ای؟ تــامـن پــدیـدارش کـنـم
گـر سـر ز خــاک پــای او گـردن بــپــیـچــد یـک زمـاننالایقـسـت ار بـعـد ازین بـر دوش خـود بـارش کـنم
گـویـنـد: وصـف عـشـق او، تـا چـنـد گـویـی؟ اوحـدیپـیوسـتـه گـویم، اوحـدی، تـا نـیـک بـر کـارش کـنـم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج

چاپ ایمیل