|  |   |  |   |

کتاب های شاعران فارسی زبان معاصر و کهن

حکایت (٣)

پارسائی را دیدم بمحبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی
کــوتــه نـکــنـم ز دامـنـت دســتوز خود بـزنی بـتـیغ تـیزم
بـعد از تـو ملاذ و ملجـائی نیستهم در تـو گـریزم ار گریزم
باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی به فکرت فرو رفت و گفت:
هر کجا سلطان عشق آمد نماندقوت بازوی تقوی را محل
پـاک دامـن چـون زید بـیـچـاره ایاوفتاده تا گریبـان در وحل

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج

چاپ ایمیل