|  |   |  |   |

کتاب های شاعران فارسی زبان معاصر و کهن

شماره ٣٢٥: تا به فکر گوشوار آن سیمبر افتاده است

تـا بـه فـکـر گـوشـوار آن سـیـمـبــر افـتـاده اسـتپــیـچ و تــاب رشـت در جـان گـهـر افـتـاده اسـت
رشتـه سـر در گم جـان را بـه دسـت آورده اسـتدیـده هـر کـس بــر آن مـوی کـمـر افـتـاده اسـت
هست چون تـسبـیح در هر رشته اش صددل گرهبـس کـه در زلف تـو دل بـر یکـدگـر افـتـاده اسـت
گر چه پـیش افتـاده در ظاهر، ولی رو بـر قفاستراه پـیـمـایـی کـه پـیـش از راهـبــر افـتـاده اسـت
پــرده خــوابــش کــنــد در چــشــم کــار بــادبــانهـر کـه را بـر سـاحـل از دریا نـظـر افـتـاده اسـت
می کشم چون بید مجنون خجلت از بی حاصلیمن که پـیش از سایه بـر خاکم ثـمر افتـاده است
کــشــتــی مـغــرور مـن از مـنـت خــشــک کـنـاردر کـمـنـد وحــدت از مـوج خــطـر افـتــاده اســت
گـوهـر شـهـوار مـی آیـد بــه غـواصـی بـه دسـتپا بـه دامن چون کشم، کارم بـه سر افتاده است
بـــرق عــالــمــســوز بـــاشــد لــازم ابــر ســیــاهآتــشــم در خــرمـن از دامـان تــر افـتــاده اســت
همـچـنان غـافـل ز مرگـم، گـرچـه از موی سـفـیددر رگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است
گـر چـه بـاشـد در ضـمیر خـاک صـائب مسـکـنشاز قـنـاعـت مـور در تــنـگ شــکـر افـتــاده اســت

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج

چاپ ایمیل