|  |   |  |   |

کتاب های شاعران فارسی زبان معاصر و کهن

شماره ٢٤٦: ز روی گرم تو خورشید حشر نور گرفت

ز روی گرم تـو خورشید حـشر نور گرفتقیامت از لب چون پـستـه تـو شور گرفت
نقاب شرم چو از روی آتـشین بـرداشتکلیم دست بـه رخـسار شمع طور گرفت
دو صـبـح دسـت در آغـوش یکدگر کردندگلوی شیشـه چـو بـا سـاعد بـلور گرفت
چـنان شـکـسـتـگـی دل ز پـا فـکـند مراکه نقش، پهلویم از نقش پای مور گرفت
ز آشـیـانـه خـفـاش، دل سـیـه تــر بــودرخ تـو خـانـه چـشـم مـرا بـه نـور گـرفـت
دلی که داشتـم از جـان خود عزیزتـرشکـمـان ابــروی او از کـفـم بــه زور گـرفـت
نمی شوند ز نان سیر، دست چرخ مگرخـمـیـر مـایه خـلـق از گـل تـنـور گـرفـت!
ز چـاه کـلـک مـن آید گـهـر بـرون صـائبچـنان که طوفان جـوش از دل تـنور گرفت

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج

چاپ ایمیل