|  |   |  |   |

 

 

  • قالب های شعر فارسی
  • آرایه های ادبی
  • اوزان شعر فارسی
  • مقاله های ادبی
  ترجیع بند: ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه ...
  آرایه ابداع: هر گاه در عبارتى، چند صنعت بديعى آورند، آن را ابداع نامند: وَ قِيلَ يٰا أَرْضُ ...
  • شعر انتظار
  • اشعار عاشورایی
  • شعر مقاومت
  • شعر طنز
  • شعر کودک

زیبایی شناسی انواع ادبی . بخش دهم .


(بقیه ، از تعامل، با واژگان زبان ها در توارد... از بخش نهم )
...................

.... از مادر و پدر و برادر گرفته تا ... اسامی خاص : الیا (علی ) .آدام (آدم ) . ابراهام ( ابراهیم ) . (مارس (مرصع ) .ژوزف( یوسف )
انگلیسی -
Calean : از فارسی « قلیان » ( شاید هم ، از غلیان )
Bostanji که در آذری ، و ترکی bostanci بستان چی.. از پارسیbostan (بستان)
Chador که در زبان هندی caddar ، است . از پارسی «چادر» پوشش زن و نیز . خیمه .
Dastur .انگلیسی .که در هندی نیز dastur است، که در پارسی «دستور».و به معنای هزینهء عمومی. زردشتیان به موبد موبدان می گفتند .و نیز ، وزیردر پارسی
دست = تخت و تشک و بالش ها ... دستور ، مانند : رنجور . مزدور .. دارندهء آن که بیشتر صدر اعظم . یا وزیر بود .. یک دست بشقاب و..
در انگلیسی ...آچار ( درهندی ترشی ) . Amani در عربی (امانت) وقتی ، علامتِ نسبت پارسی بگیرد. (ت) می افتد .مثل : طبیعت = طبیعی
گاهی ، سلیقه ای ست . ملت ...= ملی .... و... دولت .... دولتی .
Chinar انگلیسی که در هندی هم chinar، است و از « چنار» پارسی گرفته شده . در ترکیه ، اسم خاص است.
Baksheesh. (انعام) از ریشه بخشیدن . در مصدر شینی ، بخشش بوده . Bakhtiar.(بخت، یار) احتمال بسیار دوکلمه و به معنی سعادتمند و نام قومی ایرانی
. Bazaar.(بازار ) ..که به همین شکل و تلفظ در بسیاری.. ..
Burka که روسی است ، و از buryi (اسب کهر). اومده . و احتمالاً.. از ریشهء ترکی( bur ) که زرد مایل به رنگ قرمز ... روباه ؛
واین واژه شاید از پارسی( Burkundaz) گرفته شده باشد در حد « بور» (قهوه‌ای سرخ فام )
Caravansary :که از پارسی "کاروانسراً.” است .
فرانسه – که سابقه بسیار طولانیی دارد ( اززبان بین المللی بودنش تا جنگ دوم ) .بالا نوشتیم .مانند لامپ لامپا . کنتور . شوفاژ(آژ ..مصدر ) .(اور ... فاعلی)
توضیح مهم - (اینکه« شاید و احتمالاً» به کار برده می شود ؛ از این بابت است .که دقیقاً نمی شود. پیداکرد . اول ، کدام یک بوده ؟
چون ، ریشه پارسی .هندی . لاتین ، ریشه مشترک « هند و اروپایی» و همان سنسکریت است .
در ترکی - پارسی . هم چنین وضعیتی است ؛ و عواملی باعث خطای ذهنی می شوند .مانند :
اول - تلفظ های گاه ، مشترک است . مثلاً : در (قُوَه ) و ( گُوه )( پایینتر ، می نویسیم)
دوم - دخالت پیشداوری با ذهنیتی که از مفهوم آشناتر . داریم . مثلاً : در «آتخش » ، برای « آتش » (توضیح میدهیم )
سوم – اشتراک علایم دستوری . فی المثل : در این مورد (ش ) مصدری .که در هر دو داریم .
در کلماتی ...از قبیل : [ آت = بینداز ...که مصدرش = «آتِ ش » = آتماخ (ترکی).. مثل ِ «ورزش » . از ورزیدن .(پارسی)]
یادم است.می شنیدم ؛ از اطرافیانم . (بیشتر مادرم ). بوقلمون را ، شبیه ( مرغ لیمون.) . تلفظ می کردند و .. .
چون ، واژه «بوقلمون» را نمی تواند . تحلیل ذهنی کند .. .پس ، تجزیه می کند . به دو واژه ء آشنای ذهنش « مرغ + لیمون »..
اسهال = ایز + حال ...= بد حال از عقب (ایز)
واز این قبیل . هزاران مثال داریم . پیدا می کنید .
ویا اشتراک حروف واژه مهجور از ذهنش ، با واژهء معروف در ذهنش .
مثل : (تشییع ) در تشییع جنازه ....که ( تشکیل جنازه ) و( تشویق جنازه ) و....در محاوره عامی .
مثال الگویی : « آتش » است . به تصورِ تبدیل « آتور.. آتر...آذر .آتخش . » به آتش .
ذهن جویا نمی شود . مفهومی دیگر را ، چون ، این، دم دستی تر است . برای ذهن .
در جنگها . گلوله های پارچه ای روغنی را ، با منجنیق پرتاب می کردند
. فرمان این بود : (آ...تِش )= پرتاب ... دوبخشی تلفظ کردن بیشتر به آتَش ، مشابه کرده
و این منتقل شد ؛ به شلیک با تفنگ . و به توپ هم ( به دلیل شعله و جرقه و.. )
یعنی : شعله را ، آتش . می دانیم ( معمول و عینی است ) .
و ذهنمان به سوی پرتاب ، که الان ، عینی نیست . و (ذهنی و متروک )شده نمی رود
اشتراک شعله در ظاهر هر دو مفهوم . زیربنای این خطا می شود .و از طرفی تساوی آوای واج ها ، (آ ) .. (تش)
و سوم - یک سان بودن علامت مصدری دستوری (ش) مثل :گورش (ویزیت ، معارفه ) و...
واین واژه در ترکی و پارسی . همسان می شود؛ ( در صورت .) گرچه مفهوم ، در ترکی « پرتاب » است. در پارسی (پرتاب + شعله آذر)
مثالی دیگر : ( قُ وَ هَن ) وسیله ء زیر و روکردن خاک (ترکی) = شخم .
که در پارسی ، طبق تقسیم به واژه های آشنا (بالانوشتم) می بینم : می شود : (گاو + آهن ) .
هرچند تصور به این نیز می رود . که ( گوه آهنگ ) باشد . (گوَه . در کلات ، «گاز» ) چوب لبه تیز..گاوه .کاوه
هرم گونه ای ست . برای شکافتن درز کوه . چوب و..و
یا شاید ( کاو آهن ) = کاوه ، از کاویدن که با آهن . یا سنگ که به بالار یا جوغ می بستند .می کاویدند .(بالار =سرانداز)
کاویدن = شخم . ..[پدر مرد ؛ و پوران ، به امید گنج ....به کاویدن دشت ، بردند ؛ رنج و...] .. همین . ..
البته ، من ، ندانسته ام .که کدام زبان از کدام گرفته ؟ ( با تعجبم از« گاو و آهن !؟» ) قبل از آهن شخم ، نبوده ؟ دوستان مشخص خواهند فرمود .
لذا ، فکر می کنم . احتمال (( پارسی )) بودن بیشتر است . کاوه ...گاوه بشود . و بعد . گُوه و قُوه + (اَن) فاعلی ترکی = قوهن
شاید در ترکی ، برعکس استدلال کنند. که نوشتیم . (پان ترکیسم )
و اما برگردیم به بحث « نو » و کلاسیک . مرحوم جمال زاده (پدر داستان نویسی نوین ) ، می گوید :
[ کاربرد ادبیات مدرن ، نخست ، « بازتاب فرهنگ عامه» است . و سپس ، انعکاس « مسائل و واقعیت‌های اجتماعی» ]
یعنی : (فرهنگ عامه) ابزاری برای بیان (مسایل اجتماعی) است ،و می بینیم .که مدرنیته ، تمام کننده تحول نیست .
وتازه ، با تکیه به پست مدرنیته ، جریان مدرنیه را ، می خواهد ؛ نظاره دارد .و..
یعنی : خیانت است ؛ که « کلاسیک » را ، پس بزنیم . به فرهنگ توده بی توجه باشیم . هرچند پست مدرن برنتابد .
به قول راسل : فرهنگ هرکسی ، دوقسمتی است . یکی را ، که هیچ نقشی نداشته ؛ در انتخابش و یافته است .پس ، کسی حق تمسخری ندارد .
و دومی ، آنچه که انتخاب کرده . پس ، حق داشته است ؛ و ربطی، به کسی ندارد
یعنی : فرهنگ جامعه ، با دستور حکومت و یا تمسخر یک عده هوچی بی فرهنگ ، تغییری نمی کند . مگر ! با انتخاب خود افرادش
واژگان ثقیل و یا کهنگی زبان و.. و قالب های سنتی . و..و..مسایل روز اند . نه متافیزیک . که خرد گرایی ، بخواهد آن را ، پس بزند .
خردگرایی یا مدرنیته ، خرافه را ، پوچی ها را ، بت های غلط را ، می شکند . نه روحیهء شادمانی و رضایت خاطر را .
برای همین است پست مدرنیته دست پاچه تلاش می کند . تا منجی شود
انتقال فرهنگ و ادبیات ( بالا نوشتیم ؛ با ابزار خرد سنجیده نمی شود . هنرو زیبایی است .به درون انسان به «دل » مربوط است )
و آمیزش نو و کهن ، افزودن اصطلاح جدید . ترکیب تازه . مضمون نو ، به قدرت زبان می افزاید .وگسترش می دهد و غنی می کند .
تا کامل شده اش . منتقل شود ؛ به نسل های بعدی .
چون که ، شعر ، یک سند معتبر و موثق ،برای درک مفاهیم کلمات و فرهنگ ها هم ، هست .
در دایرةالمعارف ها . هرگاه لازم شود . استناد به شعری می کنند . منطق شعر قدرت اقناع سریعتری دارد .
بسنده کردن به زبان کوچه و زبان محاوره . (با این تعداد محدود واژگان ش )، تکیه به زبانی ضعیف ، است . بی زیبایی و دور از ادب و ادبیات .
که نه تنها از ادبیات عاری می شود جامعه ، زبانش را هم ، به فقر و تباهی می کشد .
زبان فقیر و بی پشتوانه تاریخی . بی میراث حفظ شده مفاخر ، براحتی نابودشده و مبدل به زبانی دیگر می شود . (( مسخ ))
چرا زبان سعدی را می فهمیم .؟ و مثل حافظ و فردوسی ها سخن می گوییم . .چون حافظ های زبان بودند . (عجم زنده کردم ؛ بدین پارسی )فردوسی
حافظ میراث مفاخرگذشته نبودن .و آگاه به آن نبودن را ،
حکیم فردوسی ،چه زیبا ! در سرنوشت سهراب ،می گوید . و چه درد آور ! به انسان ها ، نشان می دهد
اگر شعرای سلف ،به زبان محاورهء آن روز می سرودند . ما اکنون چه درکی داشتیم ؟ .
پس ، زبان محاورهء امروز ما هم ، برا ی فردا نامفهوم است .
ادبیات یک ملت ، سندی معتبر برای حفظ زبان و فرهنگ ان جامعه است برای همیشه . همانطور که تا امروز چنین بوده .
واگر حفظ امانت نشود . وسواس درضبط درست نباشد فردا چه خواهد شد ؟.
هرکس بنحوی در دستور ، دست ببرد . ( من ، مریم ترین گل را ، برایت می شکوفم )
اسم را صفت گرفتنو علامت تفضیل دادن و . اضافه جنسی را ، صفت موصوف مقلوب کردن و...
(غزل ات را، نوشیدم ... شب تان شیک و..یک فنجان غزل و. ... و..... )
امروز ، تازه اند . پس زیبا می نمایند . و درحضوریم .( معرف به حضور) می شود . همه می فهمند .. کمی که خاک خورد . چه ؟
(هر نو ، دو روز، نوبت اوست ؛ ای گلین باجیم ! )
معرفه انواعی دارد . یکی مشارُالیه باشد .هرچه رابشود اشاره کرد .
یکی ، در حضور باشد . همه می بینند(معرف حضور ) .
یکی . مفعول صریح باشد . کتاب را بر داشتم و..و..و....
مثال : در محاوره مرکزی ، سالهاست ؛ واژهء ( واسه ) را داریم . که اغلب به مفهوم (برای ِ ) و بعضی به معنای (مالِ) به کار می برند . واسهء من . واسهء تو
اگر ، مخفف (واسطه ) هم باشد . و صحیح هم باشد . وارد شعر ،که بشود . در نقطه ای دیگر و (زمانی ) دیگر ، چه سرنوشتی دارد ؟ جز کمرنگی و محو شدن ؟
وخود ناظریم ؛ که در خود مرکز هم ،در محاوره ء طبقه باسواد و عامی ،( امروز و دیروز ) فرق می کند . حتی لحن و آهنگ تلفظ واژه ها..
مگر اینکه ، کاربردش ، دراشعار ، به مفهوم دقیق اش جاویدان شود .
در واقع ، زمان است که . سخن می گوید . و تصمیم می گیرد . ( خود ، راه بگویدت .که چون باید رفت؟ ) . راه ، یعنی : قانون . قاعده .
وهمین است . .که با اینهمه تبلیغ ، ترویج . آزادکردن ها از قیود . بی قانونی ها . بی قاعدگی ها.. باز هم . قانونمند ترها پیشتازند .و محبوب .
در تمام هنر ها .
اما ...، تخریب را ، می توان نام گذاشت .(آنهم ، با اغراضی سیاسی ). نه بازگشت و نه ، مداومت طبیعی شعر .
شعری نوشتند : [پنجره ، نردبان . آسمان . ] .( استقبال شور انگیز و حتی، شکل نردبان و پنجره و آسمان و ابر ، تصویر روی جلدی کتاب هاهم شد . )
خوب ! قشنگ است . دارای یک خیال برانگیزی ، هست . برای خود پردازی به خاطر مفهوم کردنش برای ذهن خود .
ولی این ، در تاریخ ، چه خواهد کرد . ؟ . در اثر فاصله های جبری یا طبیعی ؟. مثلاً : نردبانی دیگر نباشد . یا آسمان زیر پا باشد . بی جاذبه ءپرواز و..
من هرگز نمی گویم . شعر، فقط متکی به وزن و قافیه است . .
اما می گویم .: شعر کلاسیک ، هرگز ! نباید حذف شود . .تا فرهنگ اصیل و زبان و ادبیات ، نابود نشود
کلاسیک ، مادر ادب و شعر است . تمام قوانین را ، در خود حفظ می کند . شما علامت ورود ممنوع را بشناسید . عالی است .
اگر رعایت نکردید . فقط ، قانون را ، شکسته اید . نه که قانون را ، نفهمیده اید . جهل ، با عصیان دوتاست .
تفنن خوب است . خستگی ذهنی روحی را کم می کند . تازگی ، فرخ بخش است . اما ، نباید اصل ، شود .
عقل می گوید : اول ، مبادی هر دانشی را هنری را ، باید فراگرفت . و بعد در اثر مماست ، متبحر شد .
آنگاه ، به تفنن روی آورد مانند : فروغ . اخوان . نیما . شاملو .
دوچرخه سواری را بلد بودن . هنری است . و با دوچرخه عملیات متبجرانه انجام دادن . فقط دانستن نیست . مهارت فوق العاده دایم در رشد است
در حالیکه آموزش . در یک سیکل محدود است .
نه اینکه مبادی را ، نیاموخته ، گریز به صحرای کربلا زد . مثل سهراب و بسیاری نوپردازان امروز . سوارشدن اسب با سوارکاری متفاوت است
ممکن است . (به قول شاملو) یک کودکستانی هم شعری بگوید . مثل کودکی که نقاشی بکشد . و از قضا مفسرین تفسیر زیبایی کنند .
. شعر عالی است و لی جای شاعر خالی است .
تمام کسانی که کلاسیک را ، دقیق فهمیده اند . شاعرند . هر طرزی را . وعکس قضیه ، چه ؟
واضح است .که شهریار . بخواهد سپیدی بنویسد . مشکلی نخواهد داشت . چون مصالح را بخوبی آشناست .
مانند بنّای ماهر . در ساخت نوعی بنا . برایش تغییر نوع مهم نیست .
البته این سوء استفاده است . که چون سپید قافیه ندارد . ذهنمان شادمان است از مشکل سجع و ..و.. و یا وزن ندارد . خیالمان راحت ازخطای عروضی ست .
اما این همان داستان عینک و سواد است . عینک سواد نمی آورد . . عدم حضور وزن و قافیه هم ، شاعر نمی آفریند .
آنچه باقی می ماند و مانده بر اثر قانونمندی بوده است . نه آنارشیسم . . بدترین قانون از بی قانونی بهتر است . بدترین دین از بی دینی بهتر است .
خیابان بی علایم راهنمایی خیابانی وحشی است .
خواندن خط میخی هم ، به خاطر قانونمندی هایش ، که هادی بود ممکن شد .
بارها نوشته ام . سیاست هر دوره ، که کشتن و زندانی کردن و مقید داشتن شاعر بود ، به سیاست آزادی شاعر، منجر شد .
وآزادی شاعر ، با تشویق همان سیاست ، به آزادی و بی قید و بندی در شعر ، خاتمه یافت.
خوب واضح است ؛ شاعر معدود ، شد عدید ه ...و محدود هم شد ؛ نامحدود ... و کمرنگی و تا محو شدن سحر بیان در شعر
شنیدم ؛که از نقره زد دیگدان .... ز زر ساخت آلات خوان ؛ عنصری ها...
و غلامان زرین کمر از پسش بر نشستندی فرخی ها و محمولهء نقره و طلا ی صله ها
و به زر گرفتن شاعر .. به اینجا رسید . که قسمتی از محصول بازوی کاری شاعر ، باید ؛ هزینهء بیان ذوقش و ابراز قریحه و بیان احساساتش بشود .
یعنی : یک توفیق سیاسی . البته ، همه جایی است . نه منحصر به اقلیمی .
این سیاست ، هم ، بد نامی ندارد ؛ (یا اقلاً ، به چشم نمی آید) .و هم در سطحی بسیار گسترده تر ، عمل می کند .که گفتیم .
مثلاً : برای خروج از محاوره ، که جبر اختناق ، رک و صراحت گفتار را ، هیچوقت ، بر نمی تابد .( مثل دورهء ریا و سالوس اتابکان و..و....)
حافظی را ، به محافظه کاری وا می دارد. با بیان خاص و نوعی کلی گویی ..که بعد ها ، این کلیات ، منجر به فال گرفتن و...و
چون که ، کلی گویی ها دارای بیشترین شمول عام مصداق ها هستند .( یوسف باز میگردد ) . هر مسافر . هر گمشده . هر فردی می شود یوسف .
وهر . عبیدی را ، به مسخره کردن و طنز پردازی .وا می دارد . تا، تلخی زهر ، در لابه لای حلوایش، گم شود .
(بسا ! حلوای صابونی ،که زهرش در میان باشد )سعدی.
که هزل و طنز ، زاییده ءهمین محدودیت ها ، در بیان بود .که باب شد و هنوز هم رایج است .
کسی از فامیلتان را دقت کنید . می خواهد مطلبی بگوید . می ترسد از همه ... اول می خندد . غش غش و می خنداند و..و بعد می گوید.
(اوصاف الاشراف ..... چگونه نقد کند که سرش سالم بماند .؟ و...و موش وگربه ..چگونه ؟ ریاکاران را باستهزا بگیرد .و تکفیر نشود.و زنده بماند .و..و.. )
موش و گربهء کلاسیک می شود . موش ها و ادم ها(اشتاین بک) و یا شهر موش ها مرضیه برومند ....و ..و..یا ماهی سیاه کوچولوی (بهرنگ)
و نوشته هایی از صادق هدایت و آل احمد و چوبک و و..و
ویا ، شیوه حافظ و عبید مدغم در هم شده .و در نتیجه ، منجر به طرز ادبی یا ادبیات سنبلیک می شود . (حتی در جهان).
ادامه دارد ...

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: نقد شعر, نقد داستان, نقد ادبی

چاپ ایمیل

  • شاعران-معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • »
  • شاعران منتخب معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • »