|  |   |  |  

  • ورودکاروان عشق به شام درشعرآئینی؛غبارِ درگهِ این آستانه،اکسیر است

    ورودکاروان عشق به شام درشعرآئینی؛غبارِ درگهِ این آستانه،اکسیر است

    ادامه خبر

  • جشن امضای کتاب مژده لواسانی برگزار می‌شود

    جشن امضای کتاب مژده لواسانی برگزار می‌شود

    ادامه خبر

  • سوگواره شعر آیینی برآستان اشک برگزار می‌شود

    سوگواره شعر آیینی برآستان اشک برگزار می‌شود

    ادامه خبر

  • شب شاعران ایران و ترکیه در تهران برگزار می‌شود

    شب شاعران ایران و ترکیه در تهران برگزار می‌شود

    ادامه خبر

  • شب شعر مشترک ایران و کره در نیاوران

    شب شعر مشترک ایران و کره در نیاوران

    ادامه خبر

  • «وریا» در بازار کتاب/ متفاوت بودن چندان هم ساده نیست!

    «وریا» در بازار کتاب/ متفاوت بودن چندان هم ساده نیست!

    ادامه خبر

  • جزئیات اهدای سومین نشان دهخدا/ تقدیر از ۷ اثر برگزیده علوم انسانی

    جزئیات اهدای سومین نشان دهخدا/ تقدیر از ۷ اثر برگزیده علوم انسانی

    ادامه خبر

  • شعر مثل یک اختراع و اکتشاف است/فقر اندیشه مشکل شعرای امروزی

    شعر مثل یک اختراع و اکتشاف است/فقر اندیشه مشکل شعرای امروزی

    ادامه خبر

  • نرودا از سرطان نمرده است/ رژیم پینوشه عامل مرگ شاعر؟

    نرودا از سرطان نمرده است/ رژیم پینوشه عامل مرگ شاعر؟

    ادامه خبر

  • جایزه جلال کماکان بدون دبیر/ سایت جایزه از دسترس خارج شد

    جایزه جلال کماکان بدون دبیر/ سایت جایزه از دسترس خارج شد

    ادامه خبر

 
چشم انداز ، مجله اينترنتي اخبار،سرگرمي،آشپزي،تغذيه،سلامت،مذهبي،سينما
  • قالب های شعر فارسی
  • آرایه های ادبی
  • اوزان شعر فارسی
  • مقاله های ادبی
  ترجیع بند: ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه ...
  آرایه ابداع: هر گاه در عبارتى، چند صنعت بديعى آورند، آن را ابداع نامند: وَ قِيلَ يٰا أَرْضُ ...
  • شعر انتظار
  • اشعار عاشورایی
  • شعر مقاومت
  • شعر طنز
  • شعر کودک

آخوندک (داستان کوتاه سورئال)

آخوندک (داستان کوتاه سورئال)

همه ی ماجرا با یک تصادف ِ کوچک آغاز شد. هنگامی که آنروز صبح، در گرگ و میش ِ هوا، در حال رانندگی بودم که ناگهان با یک موتوری برخورد کردم. البته دقیقا به خاطر نمی آورم که موتوری من بودم ، یا کسی که از روبرو می آمد. اما فرقی هم نمی کند مهم خود ِ تصادف بود. بعد از برخورد برای لحظاتی دچار گیجی شدم. و وقتی که به هوش آمدم. احساس کردم که به پاره هائی تقسیم شده ام و این قصه حکایت ِ "پاره های" من است.

چند روز بعد از آن تصادف در برابر بازپرس نشسته بودم. نوع سوال و جواب ها نشان می داد که به احتمال زیاد من همان موتوری هستم. شاید هم مقدر شده بود که من موتوری باشم. این موضوع را از آنجا متوجه شدم که بازپرس مدام فریاد می کشید: "من دارم می گویم که تو در حال ِ پریدن با موتور بودی! مگه خیابان پیست موتور سواری است؟" من برای اینکه مطمئن شوم که طرف ِ صحبت او خودم هستم، ناگزیر شدم برگردم و نگاهی به عقب بیاندازم. و فورا متوجه شدم که "آن طرف" خودم هستم. خواستم بگویم: "قربان اشتباهی گرفته اید من راننده ی طرف ِ مقابل ِ موتوری بودم." ولی نمی دانم به چه دلیلی ترجیح دادم که همان موتوری باشم. و بلافاصله در مقام یک موتور سوار گفتم: "نه قربان من دنبال کسب یک لقمه نان برای خانواده ام بودم. و در آن ساعت صبح اصلا کسی حال و روز تک چرخ زدن ندارد، قربان! آخه نمایش برای چه کسی!" و بازپرس همین گفته های من را تائیدی می دانست برای اتهام زنی هایش، و می گفت: "پس تک چرخ زدن را قبول داری. ولی صبح ِ زود را زمان مناسبی برای نمایش نمی دانی! اصلا می دانی من برای چی اینجا نشسته ام. برای اینکه تبهکارائی مثل تو را آدم کنم!"

دو دلیل برای موتوری بودن من وجود داشت: نخست اراده ی بازپرس، و دوم کم هزینه تر بودن مجازات یک موتور سوار نسبت به خیلی از جرم های دیگر در جامعه. من در حالیکه مشغول سناریو سازی برای ایفای نقش ِ جدیدم بعنوان موتوری بودم، متوجه چیزی هائی در درونم شدم که تا آن موقع سابقه نداشت. در حالیکه نمی دانستم برای چه مدتی در مقابل بازپرس نشسته ام ناگهان مشاهده کردم که هیبت بازپرس کلا تغییر کرده و او تبدیل به یک "آخوندک غول پیکر" شده است. او در چند قدمی من کاملا بی حرکت نشسته بود. و با چشمان درشت و سبز رنگش به من نگاه می کرد. حس کردم که آن آخوندک ِ گنده آنچنان قدرتی دارد که بتواند با یک حرکت ، تکه ای از من را کنده و با آرامش تمام آن را بجود. اما این دگردیسی تنها به بازپرس ختم نمی شد. و همزمان درون ِ من هم در هماهنگی ِ کامل با بیو شمیائی ها ی چشمان ِ آخوندک مقابلم برانگیخته می شد. برای درک کامل ماجرا زمان زیادی مورد نیاز نبود. چون خیلی زود متوجه شدم که من هم تغییر کرده ام. خلاصه بگویم، من هم آخوندکی شده بودم آماده برای یک جفت گیری ِ مرگ بار. و هیچ نیروئی قادر به تغییر ِ آهنگ ِ من برای ایفای نقش طبیعی ام به عنوان یک آخوندک ِ نر نبود؛ آخوندکی سبز رنگ، با دستانی دراز و با کله ای که توان ِ چرخیدن به هر سو را داشت.

*******************

دقایقی از آن لحظات ِ شور انگیز می گذرد. لحظات مثل برخورد ملایم دو موج با بسامدهائی متفاوت، ولی مضربی از هم، بودند. چیزی شبیه به تجمیع هارمونیک های متوالی یک انفجار. حالا قانونی از طبیعت اجرا شده است و من در انتظار خورده شدن توسط آن آخوندک ِ غول پیکر هستم. حس عجیبی دارم. حشره ای عظیم با قدرت تمام به سویم در حرکت است. نا گفته نماند که در این شرائط، فاصله ها در مقیاس ِ حشره گی ما تعریف می شود. چیزی در حد فاصله ی بین جفت گیری و بلعیدگی. با هر حرکت ِ حشره ی ماده من بی حرکت تر می شوم. نوعی ترس ِ با احترام وجودم را پر کرده است.
دو دستش را بسویم دراز می کند. و شانه هایم را محکم بین بازوهای پر قدرتش می گیرد. امکان حرکت وجود ندارد و در حالیکه می توانم قسمتهای پائین تر از شانه هایم را بی هدف تکان بدهم، در بالاتر از شانه هایم هیچ حرکتی ممکن نیست. اینک بوضوح می توانم داخل دهان گشوده اش را ببینم؛ با دندانهائی که به سبز تیره می زنند. حرکت ادامه می یابد و دهانش بسرعت شروع به بسته شدن می کند و همزمان، و در بهت و ترس زیاد، قطعه ای از لبانم کنده می شود. نمی توانم بگویم دردناک است یا نه. و قبل از اینکه بتوانم در باره ی درد فکر کنم. قطعه ی دیگری، و این بار بزرگتر، از لبانم را می کند . بی اختیار دستهایم را به سوی دهانم می برم بلکه بتوانم از میزان خوردگی آن حسی پیدا کنم ولی با برخورد دستم با بازوان سفت اش فورا پی می برم که امکان آن وجود ندارد. حالا می توانم صدای قروچ قروچ ِ خرد شدن دندانها، به همراه کنده شدن بخشهائی از زبان و دهانم را بشنوم. غیر از شانه هایم بقیه اندامم آزادانه به هر سو می پیچند. حتی بخشی از اندامهایم به عمل جفت گیری ادامه می دهند. و خود آن تماس ها این هیجان تکه تکه شدن را دو چندان می کند.

دقایق به تندی سپری می شوند. ولی آخوندک ماده با دقت و وسواس تمام کارش را انجام می دهد. صدای ملچ مولوچ خورده شدن کله ام را به وضوح می شنوم. اما هنوز قسمت های زیادی از چشمانم آزاد هستند. این جور خورده شدن را شاید بتوان به خوردن یک خرچنگ رودخانه ای در رستورانهای چینی تشبیه کرد؛ هیولائی پولادین در میان دندانها که با هر گاز صدای ترسناک و بعضا محال ترک برداشتن ِ پولک سختش به گوش می رسد؛ با پاداشی عظیم از گوشت سفید اغواگری که آدمی را وا می دارد برای لحظاتی تمام ریسک ِ شکسته شدن دندان هایش را به جان بخرد ولی لحظه ای از گاز زدن های شهوت آلود به آن خرچنگ های صورتی کوچک دریغ نکند! نمی توانم بگویم که زندگی ارزشی بیش از این جور خورده شدن را دارد یا نه. و اصلا نمی توانم تجسمی از بعد از خورده شدن داشته باشم. ولی همینقدر که با قانون خورده میشوم حسی از شعف و دوباره نو شدن دارم. این اصلا به معنای تجربه ی مرگ نیست. و درست بر عکس، حس باروری تخمک های آخوندک ماده به زندگی من ابدیتی کوچک می بخشد.

حس می کنم در این فاصله چشمهایم به طور کامل بلعیده شده باشد، چون دیگر نمی توانم جائی را ببینم. اما مهم نیست. چون دیگر به وجود آنها نیازی ندارم. هنوز حس لامسه، و حس شنوائی و مهمتر از همه ی آنها حس زندگی ِ تشدید شده در تاریکی دیدگانم را با خود به همراه دارم. خوردن شش بند از شکمم شاید ساعاتی زمان نیاز داشته باشد. ولی این مقیاس های زمانی تنها در عالم ِ پاره های دیگر من معنی دارد. اینجا زمان معنا ندارد. یک واحد از زمان معادل با یک لول از شکم آخوندک ها است. و زندگی شش لول طول دارد. بعبارت دیگر فاصله دو رویداد بین بودن و نبودن "یک لول شکم" طول می کشد. بنابراین می توانم بگویم برای خورده شدنم "شش لول شکم" زمان مورد نیاز است. اما هیچ آخوندکی از خود نمی پرسد که بعد از خورده شدن آخرین لول قرار است چه اتفاقی برایش بیافتد. بهمین دلیل درک درستی از مرگ و زندگی ندارد. همینقدر بگویم که بعد از خورده شدن ِ کل سرم هنوز به اندازه ی کافی زنده ام، و حتی بیشتر زنده ترم. این چیزهائی که توضیح می دهم ترجمه ای از دنیای آخوندکی من به زبان فارسی است. شاید اگر یک اسکیمو بودم نمی توانستم آنرا به همین روشنی تشریح کنم.

********************

لحظاتی ار بلعیدن کامل من توسط آن آخوندک غول پیکر می گذرد. گوئی آخوندک ماده میلی به خوردن بال ندارد! چون تنها چیزی که از من باقی مانده است بالهایم هستند. بالهائی که در انتظار وزش باد هستند تا همچنان ادراکی از بال بودگی اشان داشته باشند. و بزودی این اتفاق می افتد. و ما دو بال از آخوندک x در دو جهت نا آشنا پراکنده می شویم. دیگر تجسم اینکه من کدام بال هستم نیز نا ممکن است. آیا من نماینده ی همان آخوندک نشسته در برابر باز پرس هستم یا آن بال دیگر که اینک شاید صدها متر دور تر از من در جائی گیر افتاده است؟ روح آخوندک x به کدام یک از بالها تعلق دارد؟ آیا روح آخوندک x در من سکنی گزیده بود؟ یا من حالا تکه بال مرده ای بودم. اما این سوال و جواب ها به پاره های دیگر من تعلق دارند. و من در بال بودگی خودم کوچکترین کمبودی احساس نمی کنم.

********************

دیر وقت است. تمام روز بادها من را به هر سوئی برده است. و در این جابجائی ها برخوردهای زیادی رخ داده است. حالا در کنجی از خارها گیر کرده ام. باد همچنان می وزد ولی دیگر نمی تواند من را از داخل آن خارها بیرون بکشد. لحظات سکر آوری است. چیزی در بین آرامش و خستگی زیاد. گرچه نمی توانم جائی را ببینم. و لی می توانم حضور حشرات پیرامونم را کاملا احساس کنم. آنها چیزهائی هستند از جنس عنکبوت. با میل مثال زدنی اشان برا ی بدام انداختن خرده حیات هائی چون یک بال. صدای تلاش بی وقفه شان را به وضوح می شنوم. و می دانم که تنها یک خواب کوچک برای به دام انداختنم کفایت می کند. اما وقتی بیشتر فکر می کنم می فهمم که دیگر نیاز به خواب نیست. چون من تکه بال بی تحرکی بودم که حرکتش وابسته به قدرت و شدت ِ وزش باد بود! پس باید در انتظار بمانم تا اولین قطعه از پوستم توسط عنکبوتی کنده شود. البته درک اینها من را به هیچ عنوان وحشتزده نمی کند. بلکه چیزی که من را نگران می کند آن است که آیا در دنیای پاره ی دیگرم زنم از حضور من در شعبه ی بازپرسی شماره ی 3 اطلاع دارد یا خیر؟ این ها بیشتر من را عذاب می دهد.

پاره هائی از یک زندگی: پاره ای که در آن یک بال آخوندک بودم که در انتظار جویده شدن توسط یک عنکبوت پر شور بود. و پاره ی دیگری که در فکر همسری بود که پس از 8 ساعت کارسخت روزنامه و پاکت بدست قدم زنان بسوی خانه در حرکت بود. و پاره ای در حال بارور کردن تخم های یک آخوندک ماده. چگونه می توانستم جایگاهی در بین این پاره های ناهمگون برای خود پیدا کنم؟

*****************************

صبح روز بعد است. وقتی از "روز"، "بعد"، و یا "صبح" صحبت می کنم منظورم مقیاسهای زمانی پاره ی دیگرم است. و اینها چیزهائی نیستند که در بال بودگی من معنائی داشته باشند. حس می کنم که در داخل امواج کم رمق ِ آبهای شیرین ِ ساحل "زمرد" بالا و پائین می شوم.این بدان معناست که باد بال دوم را پس از طی مسافتی طولانی در داخل آبهای آزاد انداخته است. بالا پائین شدن در دل آن آبهای گرم و آرام و بدور از آرواره های چسبناک ِ عنکبوت، خود دنیائی دیگر برای بودن است. بودنی از جنس تک بال آخوندک بلعیده شده. شاید تکه های من اینک با بزاق دهان آن آخوندک ماده، خوب در آمیخته بودند و تخم سفید رنگ هزاران آخوندک نوزاد به برگهای پهن درختان سرو چسبیده بود. خوب که گوش می دهم، صدای جنب و جوش آن تخم ها را می شنوم. آنها گرم هستند و در مایع لزجی که از دامن آن آخوندک ماده ریخته است، می لغزند. و در انتظار انرژی آفتاب اند تا نظیر میلیاردها حشره ی دیگر به آنها بدمد و آنها را از چسبناکی ِ آن مایع ِ بسرعت غلیظ شونده رهائی بخشند، تا راهی بسوی هوا پیدا کنند. زندگی همین تلاقی ِ جَستن از مایع ِ گرم و اکسیژن هواست. و شاید هم جستن از تارهای عنقریب عنکبوتی باشد که در تلاش است تا بالی را در کنج خارها گیر افتاده است به دام بیاندازد. و شاید در پاره ی دیگر، زندگی احساس خستگی مفرط زنی است که از کار روزانه برگشته و در انتظار مردی است که اینک در برابر بازپرسی بسیار موشکاف نشسته است.

********************

بانگ اذان بلند می شود. و بازپرس فورا از صندلی خود بلند می شود و در حالیکه آستین هایش را بالا می زند می گوید: "شما بازداشت هستید." دستپاچه می گویم: "قربان من با خود سند آورده ام" و او در حالیکه در را نشان می دهد خم می شود تا جوراب هایش را در بیاورد.
دو ساعت صرف ِ انجام ِ تشریفات "سند گذاشتن" در دادسرا می شود. و الان من در حال خروج از دادسرا هستم. دیگر وقتی می گویم "من"، باید مشخص کنم که آیا منظور از "من" خودم هستم یا منظور آن موتوری ِ مخلوق ِ بازپرس است. و یا منظور آن آخوندک نری است که اینک در شکم آخوندک ماده در حال باروری تخم ها یش است. و یا منظور یک برگ از بال آخوندک x است که در آبهای گرم زیر اشعه های خورشید بالا و پائین می شود.

********************

پاره های من مخلوقات عجیبی هستند؛ مخصوصا موتوری. او هیکل گنده ای دارد. و وقتی در موتور می نشیند بخاطر وزن زیاد بیم آن می رود که موتورش خرد شود. کار او در صبح زود شروع می شود؛ البته اگر جامعه متورم باشد ممکن است در ساعات دیگری از روز نیز برای انجام ماموریت احضار شود. و معمولا با طلوع آفتاب کارش تمام می شود. او در بازگشت از محل کارش در کله پاچه ای خیابان درخونگاه صبحانه ی مفصلی می خورد. بعد از آن ممکن است برای ساعاتی بخوابد. و پس از آن به اموراتی می پردازد که ناشی از هیکل بزرگش است؛ مثل خرد کردن یک چک مشکوک الوصول و یا "پول کردن یک بدهکار". و فکر می کنم در یکی از همین ماموریت ها بود که آن تصادف اتفاق افتاد.

اگر فیزیک ِ موتوری خیلی از رفتار و قواعد زندگی او را تعیین می کند. برای مخلوق ِ سکنی گزیده در پاره ی دیگرم وضع کاملا فرق می کند. او جثه ی کوچکی دارد و تر و فرز است. هر سال یکبار آندوسکوپی می کند. نمی توانم توضیح دهم که دقیقا کارش چیست. او هم مثل میلونها انسان دیگر کارمند دولت است. و مثل خیلی های دیگر اصلا کار نمی کند. اما چیزهای دیگری هستند که به او هویت می بخشند: چیزهائی مثل محیط زیست، اعتقاد به غذا دادن به گربه ها، انرژی درمانی از راه دور، آفرود، وبلاگ نویسی و ایفای نقش در شبکه های اجتماعی . با این اوصاف کاراکتر او درست در نقطه ی مقابل کاراکتر موتوری است؛ افکار هرز در برابر شکل گنده. او کاراکتر دوم من است: کاراکتر y.

***********************

ساعت 4 صبح است. از آن صبح های معمولی که میلیونها انسان در آرامش خفته اند. کسی در را باز می کند. و نام زندانی را برای آخرین بار بر زبان می آورد. برای بعضی ها اینها کاری کاملا عادی و تکراری است . اما قضیه برای "کاراکتر y" کاملا فرق می کند. ظاهرا قرار است اتفاقی برایش بیافتد. به زندانی طبق مرامی دیرین صبحانه می دهند. و برای آخرین بار از او می پرسند، آیا چیزی می خواهد؟ و طبق یک عادت قدیمی، زندانی درخواست یک نخ سیگار می کند. زمان بسرعت می گذرد. و زندانی در آستانه ی خروج از "در" قرار می گیرد. دری که بسوی سوز صبحگای باز می شود. کسی آنطرف نیست. باد سردی از دور دست ها می وزد. و زندانی با سنگینی خاصی که آخرین گامهای زندگی می طلبد از پلکان چوبی بالا می رود. درست مانند وقتی که کودکی آخرین لیسهای خود را با درکی عمیق از عاقبتی که در انتظارش است، در برابر دیدگان عتاب آلود ِ ناظم مدرسه، بر بستنی اش می زند. انتهای پلکان جائی برای تسلیم اراده ی آدمی در برابر سیاهپوشی است که شاید ساعاتی قبل از یک . . . باز گشته است. خیلی زود پارچه ای بر سر زندانی می لغزد. و به او یاد آور می شود که برای همیشه هر رنگی به غیر از تاریکی را به فراموشی بسپارد. و قبل از اینکه زندانی فرصت کافی داشته باشد تا تصوری از رنگ "همیشه تاریک " پیدا کند، حالت های متضاد نظیر اضافه شدن وزن، تندی نبض و سردی طناب را بر گردنش حس می کند. اینها باعث می شود که او در تشخیص شدت تاریکی و فشار ناشی از طناب در گردنش دچار اشتباه شود. برای لحظاتی می کوشد بین سنگینی طناب و تاریکی ناشی از کشیده شدن پرده ی سیاه بر سرش تمایزی قا ئل شود. ولی زمان بسرعت می گذرد و درست در نقطه ی تلاقی صبح پیش تاخته، باد سرد، و سنگینی طناب کسی ضربه ای بر پاهایش می نوازد. و در کسری از ثانیه شریانهایش پاره می شوند. این نقطه ی پایانی است برای "کاراکتر دوم" من.

**********************

ساعت سه صبح است. ومن در زیر دکل ِ برق ِ ولتاژ بالائی نشسته ام. برگی به رنگ ِ سبز در مقابل پاهایم بر زمین می افتد. خوب که نگاه می کنم. آن برگ پاره ای از من است.همان بال ِ باز مانده از آخوندک x . هوا بارانی است. و دقایقی دیگر باران آغاز می شود. باران نقش ها را می شوید. و ولتاژ بالا هوا را یونیزه کرده و پیوند هائی بین تک بال سبز و تخم های شورنده ی آن آخوندک x بر قرار می کند. همچنان که دنیای من را به آن موتوری و کاراکتر معدوم می آمیزد. قطرات باران بر دفتر زندگی ام می ریزد. و مرکب های آن را در هم می دواند. ناگهان پی می برم که این برای اولین بار است که دفتر زندگی ام را می بینم. کتاب قطوری نیست. کنجکاو می شوم آنرا ورق بزنم. تقریبا هیچ صفحه ای را خودم ننوشته ام. اما نکته ی مهم این است که تنها سه صفحه از آن باقی مانده است. در این فضای سه صفحه ای من باید به خود و به پاره های دیگرم، به زنم و حتی به آیندگان حرفهائی بگویم. خرده ریزهای مانده از پیکر نا تمام ِ "من" در دام عنکبوت، انرژی ِ زیستی ِ ناتما م از هضم شدن یک آخوندک جوان در شکم آخوندک ماده، و همینطور دقایقی از بلعیدن تکه ای از "بنا گوش" در کله پاچه ای ِ خیابان ِ درخونگاه توسط مرد سیاهپوش، و در چند کیلومتری ِ آن خون های منعقد شونده ی کاراکتر y ، آخرین صفحات ِ زندگی "من" را مثل موشی پر انرژی می جوند. آنهم درست زمانی که باران نوشتن را سخت می کند. حالا دیگر تنها دو صفحه از آن باقی مانده است. و "من" تنها عنصر بازیگر آن دو صفحه ی آخرم. وقتی بر می گردم و به این سطور آخر نگاه می کنم. از سخاوت ابلهانه ی خود برای از دست دادن آخرین سطرهای زندگی ام به لرزه می افتم. مقاومت سودی ندارد. گوئی کسی من را وادار به نوشتن آخرین دو صفحه می کند:

بازی ِ آخر شروع می شود. رقص ِ "پاره ها". همه به احترام آنها ایستاده اند. آخوندک x آنجاست. کاراکترy هم آنجاست. و تف کرده ی عنکبوتی که لحظاتی قبل بال آخوندک را جویده بود. رقص شتاب می گیرد. همه و حتی آنهائی که از مدتها قبل در قبر ها آرمیده اند با صدای سه ضرب های رقص بیدار می شوند. همه چیز برای ایفای بازی صفحه ی آخر مهیا می شود. دستجاتی بر خاسته از قبرها، نگون بخت های دفرمه شده ای از خواست ِ بازپرس ها و جویده شدگانی از آخوندک های x ، برای آخرین دور از رقص صف آرائی می کنند. مرگی که قرار است در مقیاس زمانی یک لول از شش لول شکم آخوندک ماده اتفاق بیافتد. دقایق می ایستند. و بدنبال آن زنگها به صدا در می زنند. این قاعده ی بلعیده شدن آخرین لول از بندهای شکم آخوندکx توسط آخوندک ماده است.

دیگر جائی برای نوشتن در دفتر باقی نمانده است. اما حس نوشتن همچنان باقی است. حسی از نوشتن در اعماق هیچ! حسی از هیچ! حسی از بودن ِ در انتهای آخرین سطر. و حسی ابدی از نوشتن نقطه ی ِ آخر در آخرین لول از شکم آخوندک x .

- - - - - - - - - - - -
کاظم دولت آبادی
خرداد 94

نویسنده : کاظم .ن. دولت آبادی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

بخش داستان

  • کارگاه داستان
  • کتاب داستان
  • کتاب ادبیات
  • نویسندگان ایرانی
  • نویسندگان خارجی
  گفتار 5 بسط خط طرح به داستان   مقدمه در گفتارهای پیشین گفته شد که چگونه «فکر اولیه» یا ...
آموزش فنون داستان نویسی گفتار 1داستان و انواع آن   مقدمه  «ادبیات داستانی» یا به تعبیر ...
گفتار 10  ابزار پردازش شخصیت   بعد از همه این حرف ها، می رسیم به این سوال که اصلا چطور شخصیت پردازی ...
گفتار 11   حادثه پردازي و کشمکش حادثه پردازي مصطفی مستور در مبانی داستان کوتاه می نویسد: ...
گفتار 13  تفاوت حادثه با اتفاق/انواع حادثه: تفاوت حادثه با اتفاق گفتیم حوادث نقش مهمی در شکل گیري و ...
گفتار 14  گفتگو نویسی   تعریف گفتگو یا دیالوگ: فرض کنید دارید داستان کوتاهی می نویسید که در آن ...
گفتار 15 صحنه و صحنه پردازی   «زمان و مکانی را که در آن عمل داستانی صورت می‌گیرد، صحنه می‌گویند. ...
گفتار 16 زمان (Time)   در داستان حوادث بر بستر مکان و زمان چیده می‌شود. هر رویدادی در مکانی اتفاق ...
گفتار 17  رجوع به گذشته   نکاتی درباره رجوع به گذشته: نکته 1: رجوع به گذشته در برابر یادآوری ...
گفتار 2 داستان کوتاه   مقدمه داستان کوتاه ترجمه‌ی کلمه‌ی Short story انگلیسی و مترادف با ...
گفتار 3   ایده یا فکر اولیه   مقدمه از گوشه ی خیابان که راه می روید لحظه ای چشمتان به یک ...
گفتار 4 خط طرح چیست و چرا به آن نیاز داریم؟   مقدمه همان طور که در گفتار 3 گفته شد، خطور «فکر ...
گفتار 6   زاویه دید و انواع آن  زاویه ی دید زاویه ی دید یا Point of View  را تعریف کرده اند با ...
گفتار 7 کدام زاویه دید   محاسن زاویه ی دید اول شخص: الف: در روایت داستان توسط شخصیت اصلی (اول ...
گفتار 8 شخصیت در داستان کوتاه   مقدمه یکی از مهمترین مباحث داستان نویسی، بحث شخصیت پردازی است. ...
گفتار 9  انواع شخصیت در داستان کوتاه شخصیت اصلی و شخصیت فرعی شخصیت اصلی، فردی است که ماجرای ...
گفتار12   انواع کشمکش و ویژگی هاي آن گفتیم کشمکش داستانی یک نوع تقابل یا تضاد است میان دو چیز. ...
گفتار 18ظاهر داستان منظور از ظاهر داستان، کلمات، جملات، ترکیب‌ها، سجاوندی‌ (نقطه‌گذاری)ها، نحوه‌ی ...
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • »