|  |   |  |   |

 

 

لینک تبلیغ شما

لینک تبلیغ شما

 

  • قالب های شعر فارسی
  • آرایه های ادبی
  • اوزان شعر فارسی
  • مقاله های ادبی
  ترجیع بند: ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه ...
  آرایه ابداع: هر گاه در عبارتى، چند صنعت بديعى آورند، آن را ابداع نامند: وَ قِيلَ يٰا أَرْضُ ...
  • شعر انتظار
  • اشعار عاشورایی
  • شعر مقاومت
  • شعر طنز
  • شعر کودک

به خیال زنده بودن


از شب قبلش خواباي آشفته ميديدم
صبح كه شد تصميم گرفتم تو شهر قدمي بزنم
آسمون شهر پربود از کلاغ هاي سیاه !
باوجود اینکه مردم زیاد از کلاغا خوششون نمی اومد ، ولی با پرواز دسته جمعی اونا، از نگاه کردن به آسمون لذت میبردی .
منم بدون هیچ هدفی تو خیابان قدم می زدم ، که با عبور يه مرد موتور سواري از جلوم و پاشیدن آب به لباسهام ؛ خيس و كثيف شدم!
کلی سرش داد و فریاد کردم و بهش گفتم : مگه کوري دیوونه ?
بعد با کشیدن نفسی آرومي به خودم اومدم.
دوباره نگاهمو به آسمون و پروازکلاغا دوخته بودم ، كه ناگهان باخانم میان سالی برخورد كردم!
با برخورد من ، تمام چیزهایی که خریده بود پخش زمین شد
با عذر خواهی وببخشید سعی در جبران اشتباهم کردم
زودي بهش كمك كردم تا وسايلشو از زمين جمع کردیم و
با اينكه راضي نبود .... تا دم درب خونه ش همراهيش كردم .
از حق هم که نگذریم زن خوش اخلاق ومهربانی بود .
تو راه كلي با هم حرف زديم.
خواستم اسمشو بپرسم که با پيدا شدن سر و كله ي یکی از همسایه هاش و سلام واحوال پرسی اونا متوجه شدم كه فاميليش ؛ خانم جليليه
دم درب خونه ش که رسیدیم خیلی اصرار کرد که بیا داخل ، من تنها هستم ،
ولی من عذرخواهی کردم وبه راه خودم ادامه دادم .
تو راه داشتم به اين فكر ميكردم كه عجب روزيه امروز!
اون از مرد موتور سوار و اينم از خانوم جليلي!
بعد تو دلم گفتم: خدا خودش سوميش رو بخير كنه
تو همين فكرا بودم و داشتم از عرض خيابون رد ميشدم كه ناگهان با برخورد به يه ماشین ديگه متوجه چيزي نشدم
تا اينكه با صحبتهای خانم پرستار وآقاي دکتر، متوجه جسم بدون روحم شدم ، که رو تخت بیمارستان افتاده بود!
نمی دونم شب بود یا صبح ، فقط به صورت خيلي گنگ صداهای خانوم پرستار رو می شنیدم كه ميگفت: ." باید هرچه زودترآماده ش کنیم
خانواده ش رضایت دادن که اعضای بدنش رو اهدا کنن
بايد قلبشو به زن میان سالی پیوند بزنيم و کلیه هاش رو هم به
جوونی که تازه با موتور تصادف کرده"
نفسم دیگه بالا نمی اومد!
انگار کم کم دستگاهها هم داشتن از كار ميافتادن!
تو همین لحظه تمام اتفاقايي كه تو چند ساعت قبل برام رخ داده بود مثل یه فیلمی با دور تند از جلوی چشمام رد شد.

نویسنده : طیبه عبداللهی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپایمیل

  • شاعران-معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • 56
  • 57
  • 58
  • 59
  • 60
  • 61
  • 62
  • 63
  • 64
  • 65
  • 66
  • 67
  • »
  • شاعران منتخب معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • »