|  |   |  |  

  • دومین نشست جمعه عصرهای کافه کتاب برگزار می‌شود

    دومین نشست جمعه عصرهای کافه کتاب برگزار می‌شود

    ادامه خبر

  • اروند قابلیت تبدیل به پایگاه مستحکم ادبیات معاصر عرب را دارد

    اروند قابلیت تبدیل به پایگاه مستحکم ادبیات معاصر عرب را دارد

    ادامه خبر

  • جشنوار بین المللی شعرسپیدعربی اروند پیام امنیت ایران رامخابره کرد

    جشنوار بین المللی شعرسپیدعربی اروند پیام امنیت ایران رامخابره کرد

    ادامه خبر

  • شرکت ۵۳ نویسنده در داوری دومین جایزه ادبی چهل

    شرکت ۵۳ نویسنده در داوری دومین جایزه ادبی چهل

    ادامه خبر

  • نشست «ایران شناسی در ترکیه» برگزار می‌شود

    نشست «ایران شناسی در ترکیه» برگزار می‌شود

    ادامه خبر

  • پاسداشت سپهر با طعم تند نقد از صدا و سیما

    پاسداشت سپهر با طعم تند نقد از صدا و سیما

    ادامه خبر

  • مدیرعامل خانه کتاب درگذشت سید هادی بنی‌هاشمی تبریزی را تسلیت گفت

    مدیرعامل خانه کتاب درگذشت سید هادی بنی‌هاشمی تبریزی را تسلیت گفت

    ادامه خبر

  • پیام تسلیت مدیرعامل خانه کتاب برای درگذشت میرزا سعدالله خدیری

    پیام تسلیت مدیرعامل خانه کتاب برای درگذشت میرزا سعدالله خدیری

    ادامه خبر

  • بگ‌جانی از نویافته‌ها و تصحیح مجدد دیوان سیدحسن غزنوی می‌گوید

    بگ‌جانی از نویافته‌ها و تصحیح مجدد دیوان سیدحسن غزنوی می‌گوید

    ادامه خبر

  • بررسی آموزش زبان فارسی در جهان از منظر تولید محتوا و آموزش مجازی

    بررسی آموزش زبان فارسی در جهان از منظر تولید محتوا و آموزش مجازی

    ادامه خبر

  • قالب های شعر فارسی
  • آرایه های ادبی
  • اوزان شعر فارسی
  • مقاله های ادبی
  ترجیع بند: ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه ...
  آرایه ابداع: هر گاه در عبارتى، چند صنعت بديعى آورند، آن را ابداع نامند: وَ قِيلَ يٰا أَرْضُ ...
  • شعر انتظار
  • اشعار عاشورایی
  • شعر مقاومت
  • شعر طنز
  • شعر کودک

آخرین ماهیها

زن هنوز خاک آلود روی زمین نشسته بود. به طرفش رفتم. دیگر اشکی در چشمانش نمانده بود. هق هق می کرد. کمکش کردم تا از روی زمین بلند شد.دستانش سرد سرد بود. آرام آمد و روی صندلی نشست. برایش یک لیوان آب آوردم. خستگی در تمام وجودش موج می زد. انگار هزار سال یک مسیر تکراری را پیموده بود. به او گفتم : آنها که بودند؟ گفت : عزیزانم. گفتم چرا به بچه ها التماس می کردی؟ گفت : تا به حال کبوتری را دیده ای که نمی خواهد جوجه هایش لانه را ترک کنند؟ تا به حال دیده ای بچه یک حیوان مادرش را لگد بزند؟ تا به حال...و اشک و هق هق مجال صحبت را از او گرفت.به او گفتم: آرام باش عزیزم ؛ بچه هایت کجا می خواستند بروند؟ اگر بچه تو هستند، چرا به تو فحش می دادند؟
گفت: زندگی من ، عمری بود که برای 3 نفر سپری شد و یک نفر بدون زحمت آن را از من ربود.بعد چشمهایش را بست و به صندلی تکیه داد.در حالیکه منتظر بودم دوباره حرف بزند صحنه ای را که به پای بچه هایش افتاده بود مرور می کردم. چقدر تاسف بار بود .وقتی با التماس به پسر کوچکش می گفت: عزیزم من مادرت هستم ، تورا به خدا به من نگاه کن . و او با نادانی از او رو بر می گرداند و به او فحش می داد. بالاخره سکوت شکسته شد.
- نمی دانم تو برای چه اینجایی ولی خوشحالم هنوز در عالم انسانها کسی هست که با او حرف بزنم.
15 سال پیش در حالیکه هنوز 17 سال داشتم ازدواج کردم .نه عاشقانه و نه از طریق دوستی. بلکه یک ازدواج سنتی با یکی از اقوام نزدیکم! همسرم بسیار مهربان بود و من از زندگیم- با تمام سختی هایش- راضی بودم.
در خانه پدر شوهرم یک اتاق داشتیم و شوهرم درآمد خوبی نداشت.وقتی دخترم به دنیا آمد به زحمت خانه کوچکی اجاره کردیم.اوضاع روز به روز بهتر می شد .بعد از 7 سال دیگر همه چیز داشتیم .خانه ، ماشین، باغ، ویک مغازه بزرگ لوازم خانگی! یادم می آید پسرم را باردار بودم که شوهرم از گرفتن یک حسابدار برای مغازه صحبت می کرد. من آنقدر در خوشبختی غرق بودم که به کارهای مغازه توجه نمی کردم . یکبار تصادفآ به مغازه رفتم وخانم حسابدار آنجا بود. دختری لاغر و به ظاهر آرام که اوضاع زندگی اش از چهره اش مشخص بود . شنیده بودم وضع مالی خوبی ندارند و پدرش معتاد است . وقتی پسرم به دنیا آمد، خانم حسابدار، برای اولین بار با یک دسته گل به خانه ما آمد. البته این تصور من بود و من باز هم آنقدر در شادی تولد فرزندم غرق بودم که نمی فهمیدم چطور این خانم از همه وسایل آشپز خانه من خبر دارد. کم کم با او دوست شدم و رضایت شوهرم از دوستی ما ، این ارتباط را بیشتر و قوی تر می کرد . من هنوز در زندگی رویایی ام غرق بودم. دیگر چه چیزی می توانست این خوشبختی بی نهایت را از من بگیرد؟ 5 سال گذشت . در این مدت اخلاق شوهرم روز به روز بدتر شد.تا اینکه سال گذشته بعد از اینکه چند بار در اثر ضربه به سر و گردنم راهی بیمارستان شده بودم ، رضایت دادم با آن دختر ازدواج کند. سعی می کردم خودم را راضی کنم که زندگیم با آن دختر تقسیم شود . ولی خیلی سخت بود. کاملآ به هم ریخته بودم. عصبی بودم و حوصله بچه ها را نداشتم. مثل دیوانه ها شده بودم. بیخود میخندیدم و در همان حال به گریه می افتادم.بالا خره ازدواج کردند و قرار شد در 2 خانه مجزا زندگی کنیم.من واقعآ دیوانه شده بودم .گاهی شوهرم را تهدید به مرگ می کردم و گاهی با لباس منزل از خانه بیرون می زدم. فکر نمی کردم حضور نا جوانمردانه این دختر ، اینگونه من را به مرز جنون بکشد. این اوضاع گل آلود فرصت خوبی بود تا او آخرین ماهی هایش را از دریای زنگیم که حالا فقط یک مرداب بود بگیرد.
کمی بعد شوهرم به جرم بیماری عصبی حکم طلاق من را از دادگاه گرفت و هر دو فرزندم را نیز از من گرفتند. امروز آخرین التماسهایم بی اثر بود. دادگاه رای داد که چون بچه ها حاظر به دیدن من نیستند دیگر حق دیدن آنها را ندارم. آهی سرد کشید و به در خیره شد . انگار هنوز منتظر بود فرزندانش برگردند.ساعتی بعد وقتی از او جدا می شدم آسمان هنوز آبی بودو مردم گیج و سرگردان در رفت و آمد بودند روبه روی کلانتری شلوغ بود. به خودم می گفتم :چند نفر از این آ دمها برای امضا کردن سند بدبختی اشان اینجا جمع شده اند؟؟ صدای او در سرم می پیچید:( تا به حال کبوتری را دیده ای که نمی خواهد جوجه هایش لانه را ترک کنند؟) مطمئن بودم یاد آغوش مهربان و دستان نوازشگر مادردوباره بچه ها را به او باز می گرداند و جوجه ها وقتی پرواز را یاد بگیرند با مادر اوج خواهند گرفت..
این داستان بر مبنای واقعیت است . اگر قانون همه زندگی را نا خواسته از او گرفت ما ،با هم ، برای این مادر دعا کنیم .

نویسنده : مریم ناصری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپایمیل

  • شاعران-معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • 24
  • 25
  • 26
  • 27
  • 28
  • 29
  • 30
  • 31
  • 32
  • 33
  • 34
  • 35
  • 36
  • 37
  • 38
  • 39
  • 40
  • 41
  • 42
  • 43
  • 44
  • 45
  • 46
  • 47
  • 48
  • 49
  • 50
  • 51
  • 52
  • »
  • شاعران منتخب معاصر
  • «
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • »