|
روح الامين امينی
در را که بست پشت سرش را نگاه کرد
در آینه دو چشم ترش را نگاه کرد
در را که بست غیر خودش هیچ کس نبود
وقتی تمام دور و برش را نگاه کرد
در را که بست خاطره ها تازه تر شدند
عکس همیشه ی پدرش را نگاه کرد
مثل پرنده ای که پرش را شکسته اند
آشفتگی بال و پرش را نگاه کرد
دستی به روی خط و خطوط دلش کشید
اینبار زخم کهنه ترش را نگاه کرد
نفرین به عشق گفت همان لحظه ای که سرخ
در یک زباله دان جگرش را نگاه کرد
|