|
علی رضا سلطانی
1
پله اتفاقي
تو مرا قاچاق میکنی
به ترتیبی که
من زنگها را میپیچم
و رنگها را میریزم
تو پیراهنت را
بقچه کردهای
تا تمام مرا
به توشه بارهای سفر ببخشی
...
اینجا قرار است
کسی عریانیاش را
به جهان صادر کند
و در اعتراض به وجود گمرکات جهان
دگمههای پیراهنی
ناگهان گشوده
شود
مرا قاچاق...؟
2
در پله های انتظار
مسافران چند نسل را
در حاشیهی خیابانها
پرسش است
سینه به سینه پیاده روها
شاهدان قصهی مکرر کرکرهها
که صبح بالا آمده
و شبها سرازیر میشوند
سلام،
کی از راه میرسد؟!
کسی که خوابهای انفجار دختران مبارز را
در کوچههای بن بست
تعبیر میکند؟!
لب پر شدهاند، آخر
لالههای جهیزیهی مادر بزرگ
بر طاقچههای انتظار
کسی خبر دارد؟!
...
3
تا یادم هست
بزرگ و کوچک شاعران را ساقه، ساقه
کنار شمعدانیهایشان بر گلدانهای شاهد کاشتهاند!
این مردم
و ما اگر هم برگهای دستهایمان بلند
ولی به ارتفاع خورشید
نرسیده است!
از نسل پیشتر
«احمد آقا» را همیشه درگیر با شورطههای مشروطه
دریافتم!
و «سید علی» که دور فرمهای روزمره
چرخیده است
و تازه حتی به خودم هم نرسیده است...
بگذریم
و گر شعر مرا در دورههای مختلف
اجازهی چاپ نمیدهند
از سر خلاف روزگار نبوده
به جایش من کلکسیونی از اخطاریههای متولیان دارم
که بسیار تماشایی است
در آخر متذکر شده بودند:
«به نام خدا...
شما بر چه حقی نقشه حیات خلوت خانهتان را
بر جغرافیای شعر
ترسیم کردهاید؟!»
و من ربط واژهها را
در مکتوبات اداری
هنوز متوجه نشدهام
و نیز این پرسش را
که مردمان در انتظار رسیدن خرمالوها
چند پاییز را
هنوز حوصله خواهند داشت!
4
حق با شماست نازنین!
وقتی رسانهها از بیانگیزگی نهنگها
در خودکشی دستهجمعی میگفتند
ما به آمارگیری جوجهتیغیهای مچاله در خود
خوش بودیم
روی سایت x هم آمده بود:
«دو نفر حیرتانگیز به ماهیت رنگ آبی
دست بردهاند!
به همین دلیل در بازار بورس جهان
همین امروز
سهام عشقورزی
به شدت با کاهش روبه رو شد.
و چند عاشق سهامدار بزرگ
بسیار فجیع خودکشی کردند.»
به نظر میرسد هرچند خیلی خندهدار
شاعران عاشقپیشه
مجبورند
برای دیپلماسی صلح جهانی
سر یک میز با سیاستمداران بنشینند
و نسکافهی کلاسیک میل فرمایند
با این همه یونسکو اصرار دارد
که حافظ
چهرهی ماندگار جهان است
و زبان فارسی
زیر مجموعهای از عربهای بادیه نشین
...
یادم افتاد
گفته بودی:
«به ما چه این همه»
یقین دارم حق با شماست نازنین!
5
روستای من
فریاد میکردم
این روزها
این جا خورشید
از کدام سو بر کوهپایهها میتابد
و سپیدههای گمگشتهام را
در کدام سمت چپرها خواهم دید
پاسخم را نه خشتهای خسته
همراه تیرهای چوبی
و نه حتی موریانههای مشغول
با خورده کاهها
نمی دادند.
تنهایی عجیبم را
آفتاب گردان وحشی
در سایهی جویبار
سر خم کرده بود
و بر آبهای راکد قدیمیاش
میگریست
...
نشسته بودم بر سنگ صبور کودکیهایم
رو به سمت رودخانهای طلائی
و به زمزمههای صبور وطنم
گوش میدادم
چند درخت باقی مانده
در جنگل زیتونهای صلح
پیش از جنگها
آواز یکصدا را میخواندند
در حالی که هیچ سایهای دیگر
شکل گذشتههای خود نبود
...
کلبههای کاهگل
زوزههای همراه را
با بادهای سرگردان
سرمیدادند
و تنهایی را
بوتههای کز کرده در کنج اجاقهای خاموش
سلام میدادند
جغدی در نزدیکیها میخواند
شبیه اسب سفید و پیر پدر
عاصی بودم
فریاد میکردم
بر فراز تپهی قدیمی رویاهایم
و رهایی را
طلب میکردم.
6
10(ده دسامبر)
من شاید پیش از آخرین مرگم
مجال عشقی بدفرجام را
با خود به گور برده باشم!
و از اینگونه
با کمال میل، تف کرده باشم
به صورت مدعیان عدالت گستر
بر جهان.
من در کودکی شاید
از شنیدن ناقوسهای کلیساهای جهان
در یکشنبههای فارغالبال
درک کرده باشم
که چقدر مسلمانام
بیهیچ سابقهی آشنایی
با «اسامه بنلادن»
و بیآنکه بویی برده باشم
از منشور حقوق بشر
به پیشنهاد دو دیوانه در دهم دسامبر1
...
من شاید
پیش از آخرین مرگم
به شکل گرازی وحشی بوده باشم
که به باغچههای سبز
رحمی نمیکرد
و اینطور فکر میکنم
عمداً
تا توهینی کرده باشم
به آنانکه خود را شاعر نامیدهاند
بیآنکه چندین و چند بار مرده باشند!2
...
من به شیواترین زبان
ناسزا میگویم
به آنان که مردی خسته را
وادار به فروش کلیهاش کردهاند
و زنی را در سفرهخانههای
بیشرفی، خام خام
تکه تکه، پاره پاره کردهاند!
و این سروده را حتی اگر شعر نخوانند
من هزاران هزار بار تف کردهام
بر چهرهی تاریک درندگان پوست کودکان گرسنه در جهان
حتی اگر هیچکس مرا شاعر نخواند
من خود میدانم
که مرتکب شدهام!
7
مثنوی آیدا
وقتی از آیینهها پل میزنی
با دوچشمانت به من زل میزنی
زندگی در چشمهایت ماندنی ست
رازهای بیشمارت خواندنی ست
کوچک بیدار من ای بیکران
خستهی آشفتهی خود را مران
ای تو پایان بر سرود معنوی
آخرین بیت خدا در مثنوی
دستهایت برگهای نرگسی
میدوی و چون به آغوشم رسی
راز پیداییت در روی زمین
نیست جز اسرار ناپیداترین
باد و ابری که به هم دل دادهاند
جان باران را به این گل دادهاند
چنبر مژگان عیسی در ازل
چشم بودا را گرفته در بغل
گفتگوی صد کلیم بی زبان
در طنین سینه ات داری نهان
گیسوی زرتشتی زیبای تو
آه یلدا را نشانده جای تو
ابروان آن دوچشم بی قرار
ماه را کرده دوپاره در مدار
مهر سبز جملهی پیغمبران
در تو پیدا چون بهاری بیکران
در وجودت راز اشک آسمان
در تو ناپیدا تمامیی زمان
مثنوی قربانی لبخند توست
بهترین شعر پدر گلخند توست
بهار67
8
از راه
از راه خواهی رسید
تا ابدیت آغاز شود
وقتی تو حوا باشی
من هم بیشک آدم میشوم
و خدا بار دیگر تماشا می کند
گناه نخستین را که
آغاز کهکشان است
تاریخ، متن چشمهای تو ست
و زمین در رودخانه نگاهت میچرخد
شمیم آمدنت طوفان عطرآگین است
...
از راه میرسی و همه حادثه ها کوچک میشوند
شبها دیگر روز نخواهند شد
و روزها از سایه روشن های بلند لبریز میشوند
من و تو در بینهایت دوردست
دوستاره نزدیک می شویم
تا الهام بزرگ برای شاعران عاشق باشیم
زمستان 85 زنجان
|