|
1
ماهي قرمز تنها
توي تنگ تنگ شيشه
ماهي خنده ي هرگز
ماهي گريه هميشه
تنشُ تاب مي ده تو آب
مي خواد از خودش رها شه
سهمش از تموم دنيا
طعم شور گريه هاشه
همه محو رقص اون تن
دلش اما خسته-خوني
تاحالا شده بچرخي
ولي مقصدُ ندوني؟
ماهي قرمز تنها
توي تنگ تنگ بيداد
روشني تو دلش اومد
سايه اي رو سرش افتاد
توچشاش زل زد و خنديد
به تن ماهيه جون داد
آخه اون نگاه مشكي
دل ماهي رُ تكون داد
2
شوخي گيسويتان مارا زپا انداخته
طره مويي سايه بر روي شما انداخته
سايه كرده آقتاب محض را بيهوده نيست
شهر را اينگونه در حول و ولا انداخته
ابر چتر نرمخويي بر سرش افكنده است
باد فرش گلبهارش زير پا انداخته
باد مست و كوچه مست و اين شب خوشبخت مست
باز امشب پشت بام خانه جا انداخته
حيف شد اين روزها كم كم مسلمان مي شوم
كفر زلفش تا مرا ياد خدا انداخته
من به قندي دلخوشم لبهاي شيرينت كجاست؟
غصه خوردن تا مرا از اشتها انداخته
حكم از تو من ببازم يا تو مي خواهي ببر
عشق تاس قسمت ما را كجا انداخته؟
3
حسنک کجایی؟
گاوها ماغ می کشند
گوسفندان نگرانند
بارانی در راه است که چشمهای مادرت را خشک خواهد کرد
مشکل است بوسهل
بی کباب بره سر کند
وقتی با تمام وجود فهمیده
تنوع چه چیز خوبی است
روی دار هم
حسنک!
نگران گله ات بودی
4
چندی به جاده های مقابل نگاه کرد
وقتش رسیده...باید شال و کلاه کرد
باید به فکر توشه ی یک راه دور بود
باید مقدمات سفر رو به راه کرد
این راه را چقدر قدمها هدر شدند
در طی این مسیر بسا اشتباه کرد
این جاده را که متن سپید همیشه بود
آمد شد تحیر مردم سیاه کرد
فرصت نمانده آینه قرآن بیاورند
حتی مجال نیست که از سینه آه کرد
با آسمان و سبزه و گل الوداع گفت
لطفی به مهر کرد نگاهی به ماه کرد
بوی سفر دوید به خود گفت زود باش
فرصت مناسب است نباید تباه کرد
این جاده ها همیشه از او حرف می زنند
5
اگرچه گوشه ی ابرو به اخم تا داده
به زیر چشم خودش گوشه ها به ما داده
جبین گره زده اما حقیقبش این است
گره گشاده ز کارم به دل رضا داده
منم که آمده ام شوخ و شنگ تر از پیش
منم که آمده ام صورتی صفا داده
منم که آمده ام شعرهای تازه به لب
به بوسه ی صله ای تا مرا صلا داده
فدای طوقی شاهین شکار خویش شوم
مرا به مهر پر و بال خویش جا داده
من ِ دهاتی از این شهرزاده دل نکنم
هزارویک شب دیگر چه وعده ها داده!
به قطره قطره غمت تا همیشه مدیونم
به جرعه جرعه تماشای من جلا داده
ترا خلاصه سرودم زن اثیری من:
ملاحتی ازلی - غمزه ای خداداده
6
چقدر لباس سياه
به تو مي آيد
اگرمي دانستم
زودتر مي مردم
حلقه ات را بيرون بياور
من واقعيت ندارم
اين عكس بي رنگ روي رف
ديگر انگشتهايت را نمي بوسد
من در نيزارهاي هور العظيم
گير كرده ام
تو در آسمانخراشهاي تهران
گناه من چيست
با اين جمجمه ي سوراخ
آي من اينجايم
از روي من رد نشويد
تنم متلاشي شده
امادستي هنوز منتظر است
عسل را به دهانم ريختي
انگشتت را گاز گرفتم
خنديديم
مثل بچگيها
حالا از دهانم
تكه هاي سرب بيرون مي كشم
و نمي خندم
تفاوت ما چيزي نبود
با اجازه ي بزرگترها
توگفتي:بله
من گفتم:نه!
عكس را از روي رف بردار
تازه عروس!
|