متولد سال 1356 زنجان کار شعر از سال ۱۳۷۴ با راهنمايی های «حسين منزوی »
آثار :
آنقدر پرم از تو که کم مانده ببارم ۱۳۷۷
سفيد تو ، سياه من
عروس زرد
« هر لبت يک کبوتر سرخ است » تيرماه ۱۳۸۶
در دست انتشار :
خاطره هام پس بده مجموعه ترانه
جهان غزلی عاشقانه است مجموعه شعر
رتبه ها :
رتبه برگزيده شعر دانش آموزان کشور
رتبه اول و دوم شعر عاشورايی دانش آموزان کشور
رتبه اول کنگره شعر و قصه جوان کشور
رتبه اول چند کنگره ديگر در مناطق مختلف کشور
1)
اشکی که روی گونه ی ما خط کشيده است
خون ِمقطری ست که رنگش پريده است
هر اشک ما چکيده ی صدها شکايت است
امشب ببين چقدر شکايت چکيده است !
قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن
روح رحيم حضرت عشق آرميده است
مقرون به صرفه نيست که عاشق شويم چون
دوران اوج عشق به پايان رسيده است
اينجا مشخص است که گنجشک چند بار
از لانه اش بدون مجوز پريده است !
حتی مشخص است کجا و چگونه شمع
پروانه را شبانه به آتش کشيده است !
در شهر ما بهارِ پر از گل رباعی است
پاييز، مثنوی ست ، زمستان قصيده است
من شاعر قصيده ام اما دو خط کج
با پنبه ای سر سخنم را بريده است !
طبق مقررات غزل گفته ام ولی
حرفی غريبه بين حروفم خزيده است
شاعر پس از تحمل تبعيد در وطن
بنيانگذار دولت ِ قدرت نديده است !!
2)
روزی خدا به سينه ی من پا گذاشته
مهر تو را درون دلم جا گذاشته !
تا من برای يافتن ات دربدر شوم
ديوار را کشيده و در را گذاشته !
بی شبهه آفريده تو را از ژن شراب
آنکس که در خمار تو ما را گذاشته !
با زر کشيده خط لبت را و ناگزير
در موزه اش برای تماشا گذاشته !
چون آسمان حسود شده از دل زمين
چشم تو را گرفته و دريا گذاشته !
تا تو جهان بگيری بر روی روی تو
سرمايه ای به وسعت دنيا گذاشته !
هم قند در قبال سمرقند داده و
هم خال در ازای بخارا گذاشته
تحريم کرده نعمت می را برای ما
در سفره ی لبان تو اما گذاشته
او خاک را به پای تو پايين کشيده و
خورشيد را به دست تو بالا گذاشته !
با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را
ما بين شان برای شما جا گذاشته !
روزی که ياد داده به تو ناز و غمزه را
انگشت روی ضعف دل ما گذاشته !
چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم
برداشته کلاه مرا يا گذاشته !
من از خدا چگونه بپرسم که پس چرا
جفت مرا کشيده و تنها گذاشته !
3)
چشم زيتون سبز در کاسه، سينهها سيب سرخ در سينی
لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی
سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟
تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام میچينی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد
ای نگاهت محصّل شيطان، اخمهايت معلّم دينی
هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:
خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی
میشوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی
میشوی يک صدف پر از گوهر روی شنها اگر که بنشينی
هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم
مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی
4)
اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم
سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!
کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟
برای غربت تلخی که در وطن دارم؟
بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری
برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟
مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن
چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟
به رغم ديدن آرامش تو کم نشده
ارادتی که به آرامش کفن دارم
مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن
اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!
5)
باز بيزارترين دشمن انسان شده ام!
اين عجيب است که از خاکم و شيطان شده ام!
من نسيمم ولی از دست همين سنگدلان
گرد و خاکی به کف آورده و طوفان شده ام!
بی شک از طايفه ی تيره اسماعيلم
من که قربانی قرنِ «بله قربان» شده ام!
آنکه می گفت: دلش خانه ی دربست من است
آنچنان در بدرم کرده که حيران شده ام!
سالها در دل شب سوخته و ساخته ام
تا که پيغمبر خورشيد پرستان شده ام!
اگر ايمان، به بيانِ سخن حق باشد
خوش به حالم که از امروز مسلمان شده ام!
6)
کمتر بخواه مرغ سحر ناله سرکند !
داغ مرا که سوخته ام تازه تر کند
از جور روزگار جوی کم نمی شود
حتی اگر تمام جهان را خبر کند !
در داغ آفتاب به مهتاب دلخوشيم
پس از کسی مخواه که شق القمر کند !
در آشيانه نيز به مقصد نمی رسي
وقتی زمانه خواست تو را دربدر کند !
غم بين آسمان و زمين پرده می کشد
روزی اگر فلک شب ما را سحر کند !
زنگ زمانه خنجرمان را غلاف کرد
زنگ خطر به ناشنوا کی اثر کند ؟
کافی ست سر به زير شدن پس بگو که دار
ما را به سر بلندی خود مفتخر کند !
7)
ای دل ! هدر شده ، خونی که خورده ای !
نبضم نمی زند ، انگار مرده ای !
انگار باز هم در فکر رفتنی
گر چه در اين قمار چيزی نبرده ای !
اينبار ، بی محل عزم سفر مکن
هربار رفته ای برگشت خورده ای !
وقتی خدا مرا از شيشه آفريد
در سينه ام گذاشت ابر فشرده ای !
ابری که سالهاست در حال بارش است
در حال بارش است سی سال و خرده ای !
8)
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم
حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی
من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم
قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم
شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم
دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!
9)
سيده ايم به هم ، برخلاف هر من و تو
دو تا هميشه مسافر دو دربدر من و تو !
دو رود شط شده ی ما به برکه خواهد ريخت
اگر هميشه نباشيم در سفر من و تو !
ولی اگر به سفر خو کنيم خواهی ديد
خليج فارس تو و من شده ، خزر من و تو
به اعتبار دل و مُهر عشق «ما» شده ايم
بدون ثبت در اسناد معتبر من و تو !
اگر چه هر دو جگر گوشه پدر بوديم
شديم در بر هم خونِِ در جگر من و تو !
چقدر زخم زبان خورده و به مرهم هم
نمرده ايم از اين زخم کارگر من و تو !
به لطف شعر ، پر از قند پارسی شده ، من !
شکر هميشه تو و قند با شکر من و تو !
قسم به عشق که از هُرم مهرمان می سوخت
به آفتاب اگر می زديم سر من و تو
من و تو آب و هوائيم و آسمان شده است
من و تو در من و تو ، در من و تو در من و تو ! !
10)
اگر چه تو به بها ی جوی نمی خری ام
هنوز مهر تورا نقد و نسيه مشتری ام
چه باک از اينکه به زر دست می دهد کمرت
که کار کشته ی اين جنگ های زرگری ام !
کشان کشان پی اسبِ مرادِ نامعلوم
به زور خواستنت تا کجا که می بری ام ؟
ولی به قصه ی يوسف برون حلقه ی چاه
چرا نمی بری ام تا چرا نياوری ام !
هنوز يوسف ام اما سياهپوش شده ست
جمالِ صورتم از کينه ی برادری ام
هنوز چشمِ سفيدم نديده دريا را
گمان زِ روی سياهم مبر که بندری ام !
بگو چگونه ولی می شناسی ام که اگر
غلام هم بشوم باز جامه می دری ام !
حقيقت اينکه ز پرهيز خود پيشمانم
بگو دوباره بيايد تنت به دلبری ام !
که پر شد از سخنت شعرهای من حورم !
که پر شد از سخنت شعرهای من پری ام !
ببين که نام تورا خوانده با هزار زبان
«من»ی که رفته ز يادش زبان مادری ام
«من اوشيرين ديليوين فارسيجا دانشماقينی »
چگونه وصف کنم با زبان آذری ام ؟
11)
هر شب برای من دو سه ـ رويا می آوری
خورشيدی و ستاره به دنيا می آوری!
با يک پياله آب خوش و چند پُک هوا
مثل گذشته، حال مرا جا می آوری
تنها معلّمی تو که از اين همه کتاب
زنگ حساب دفتر انشا می آوری!
در آية نخست اشارات هر شبت
«والّيل» را به خاطر ليلا می آوری!
گاهی مرا که در دل تو جا نداشتم
می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!
با اين که با اشاره به خشکيدن درخت
در بين وعده های خود «امّا» می آوری
من کودکانه منتظر سيب هستم و
هر شب دلم خوش است که فردا می آوری !
12)
وقتی زمين به طرز نگاهت دچار شد
خورشيد پيش چشم تو بی اعتبار شد
از آسمان رسيدی و باران شروع شد
پا بر زمين نهادی و فصل بهار شد
باران به امر چشم تو باريد و بعد از آن
چشمان ابر صاحب اين افتخار شد
وقتی سخن به معجزه ی چشم تو رسيد
تعداد پيروان غزل بی شمار شد !
ايزد تو را الهه ی «می» کرد و بعد از آن
هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد
شيطان به جلد چشم تو رفت و به حيله ای
رندانه از مقام خودش برکنار شد
تا پی به حسن خود ببری ، باغ آينه
يکباره در برابر تو آشکار شد
وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی
آيينه ی زلال دلت پرغبار شد
در هفت خوان نهان شدی و در مسير آن
مبنای استقامت ما انتظار شد
سودای برد و باخت در اين راه پر خطر
از اولين عوامل کشف قمار شد
ما را که عاشقيم به بازی گرفتی و ......
آنگاه ، نام ديگر تو روزگار شد !
13)
تا کی از يوسف و آن پيرزن تر دامن
قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من !
تا کی انکار کنم عشق زليخايی را
تا مجوز بستاند غزلم الزامن ! !
بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد
اگر انکار کنم هيبت دريا را من !
عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت
تا که سرگرم شود با زدَنَش صدها «من» !
چند قرن است به عشق سريال مجنون
غرق در خواب و خيالند همه ، حتا من !
ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند
داوری کو؟ که بگويد تو محقّی يا من ؟!
عشق ، عصيان زليخاست نه !حُسن يوسف !
قصه ای بيش نبود آنچه تو گفتی با من !
14)
از تو در اين روزنامه ها خبری نيست
جز خبر خوبی هوا خبری نيست !
نرخ تورم به زير صفر رسيده
باز از اثبات ادعا خبری نيست
صفحه ی بعدی حوادث است ولی از
حادثه عشق ما دوتا خبری نيست
هيس ! نپرس آنکسی که آب خنک خورد
قبل تو پرسيد : پس چرا خبری نيست ؟!
يک خبر تازه : عاشقی سرطان است
از علل و شکل ابتلا خبری نيست
اينهمه از ماجرای عشق نوشتند
حيف که از اصل ماجرا خبری نيست
پاره کن اين روزنامه را و برايم
حرف بزن از بقيه تا خبری نيست
15)
بس است هر چه زمين از من و تو بار کشيد
چگونه می شود از زندگی کنار کشيد ؟
چقدر می شود آيا به روی اين ديوار
بجای پنجره نقاشی بهار کشيد ؟
برای دور زدن در مدار بی پايان
چقدر بايد از اين پای خسته کار کشيد ؟
گلايه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پياده کشيد و تو را سوار کشيد
حکايـت من و تو داستان تکه يخی ست
که در برابر خورشيد انتظار کشيد
چگونه می شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم ديده خمار کشيد ؟
اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشيد ؟
چرا هر آنچه هوس را اسير کرد اما
برای تک تکشان نقشه فرار کشيد ؟
خدا نخست سری زد به جبه منصور
سپس به دست خودش جبه را به دار کشيد
خودش به فطرت ابليس سرکشی آموخت
و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشيد
غزل ، قصيده اگر شد مقصر آن دستی است
که طرح قصه ما را ادامه دا رکشيد !
16)
می خواستم کنار تو باشم ولی نشد
پيکی به افتخار تو باشم ولی نشد
می خواستم به حکم دل خود ورق ورق
بازنده قمار تو باشم ولی نشد
می خواستم به واسطه اشکهای خويش
يک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد
حاضر شدم به شکل دو دستت در آيم و
عمری در اختيار تو باشم ولی نشد
وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود
زندانی حصار تو باشم ولی نشد
باران مهر باشی و من چون کوير لوت
عمری در انتظار تو باشم ولی نشد
بعد از هزار و يک «نشد» از ياس خواستم
خيام روزگار تو باشم ولی نشد
17)
ای قسمت من از قسم والقلم و نون !
دوشيزه ديوانه من! جوجه مجنون !
ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر !
شيرين پريشان من ای قند قلندر !
ای آخرت و حال من ای آخر اول !
سيب ازلی پيش تنت ميوه تنبل !
ای يک شبه ديوانه شدن از برکاتت !
ديوان غزل حاصل حمد حرکاتت !
زنجير شما بر من بی دين همه نعمت !
« زن_ جيره» ! دلخواه من از اين همه نعمت !
ای خاتمه برتری کوه بر انسان !
پايان خوش سلطه اندوه بر انسان !
ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !
تا بوده نديده است کسی مثل تو کودک !
ای ماهی قرمز تو کی از آب پريدی ؟
رويای مرا ديدی و از خواب پريدی ! ؟
بادی ! ؟ که از اين راه پر از خاک گذشتی ؟
يا آب ؟ که از اين همه گل پاک گذشتی ؟
چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !
بی داشتن دانه در اين دام نشستی !
زنجير مرا از کف تقدير گرفتی
مستی به من آموخته تخدير ، گرفتی !
ديدم که نگاهت غم در اين نشاط است !
گيسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !
تا دست به دستت زدم از برق پريدم
خورشيد تو را ديدم و تا شرق پريدم !
ديدم عرق شرم دو تا سيب رسانده !
آتش به گلستان تو اسيب رسانده !
آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت
چشم تو به من شيوه شيطان شدن آموخت !
«شمسم» شدی و «مولويم» کردی و رفتی !
با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !
چشمان تو درويش شد و شور به من داد
در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !
ناگاه به هم ريخت فعول و فعلاتم !
من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !
سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است
مستی سيهم چشم سياه تو چو ساقی است !
هيچ آيينه در حسن تو تاثير ندارد
يک بيت نيازی به دو تفسير ندارد !
18)
اين بار من از راه پر از خاک گذشتم
چون چشمه ای از اين همه گل پاک گذشتم !
پا پرسه زد و ساقه ی باريکترم کرد !
هر سو که دويدم به تو نزديکترم کرد !
ای کعبه قايم شده ! پنهان شده « ماه» ها !
در جستجويت گيج شده «قبله نما» ها !
آموخته بود عشق به من گم نشدن را
آلوده حرف کف مردم نشدن را !
با هديه ناچيز به پای تو رسيدم
از «سر» که گذشتم به «سرا» ی تو رسيدم !
مخمور نو آموخته را مست خودت کن
انگشتر خود ساخته را دست خودت کن !
ياری کن از اين خاک به پرواز در آيم
چون چلچله ای پاک به پرواز درآيم !
چون چلچله بر روی چنارت بنشينم !
با «اشهد ان» «دل» به منارت بنشينم !
با هلهله احرام ببندم به «صفا» يت
بشتاب به معشوق بخوانم به هوايت !
در حال دويدن به طواف تو بميرم
سيمرغ شوم در دل قاف تو بميرم !
19
من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت
خورشيد ، شبی پيش من آمد ، جگرش سوخت
آدم به تب ديدنم افتاد و پس از آن
هر کس که به ديدار من آمد پدرش سوخت
آتشکده اهل بهشتم من و جزء اين
هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت
شيطان عددی نيست که آتش بزند ..... هان
سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت
ققنوس هم از جنس همين شب پرگان بود
ديوانه خورشيد که شد بال و پرش سوخت
تنها نه فقط خانه زهرا و علی .... نه
هر خانه که با عشق در آميخت درش سوخت
شاعر خبر تازه ای از عشق شنيد و
تا خواست کلامی بنويسد خبرش سوخت
20)
من که به تشخيص شما ، از هر نظر ديوانه ام
طبق خبرها آخرين ديوانه در ديوانه ام
ديگر خبرهای شما يک جو نمی ارزد که من
هم در خبر ديوانه ام ، هم بی خبر ديوانه ام
ديوانه در ديوانه ام خوانديدو خوشحالم که من
بالاترين حد جنون در ذهن هر ديوانه ام
در اولين روز جنون محبوب خود را يافتم
او گفت نامم را مبر گفتم مگر ديوانه ام
در را به رويم بست و من در پشت اين در سالهاست
انگشت بر در ، دربدر ، خونين جگر ، ديوانه ام
از هر نظر ديوانه ام ديوانه در ديوانه ام
چون اينقدر ديوانه ام الگوی هر ديوانه ام
امروز خوشحالم که من مانند مردم نيستم
با آنچه هستم دلخوشم حتی اگر ديوانه ام
21)
جا می خورد از تردی ساق تو پرنده!
ايمان منی سست وظريف و شکننده !
هم , چون کف امواج «خزر» چشم گريزی
هم , مثل شکوه«سبلان» خيره کننده !
می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو , مربای کشنده !
چون رشته ی ابريشم قاليچه ی شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !
غير از تو که يک شاخه ی گل بين دو سيبی
چشم چه کسی ديده گل ميوه دهنده !؟
لب های تو اندوخته ی آب حيات است
اسراف نکن اين همه در مصرف خنده !
ای قصه موعود هزار و يکمين شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده
افسوس که چون اشک , توان گذرم نيست
از گونه ی سرخ تو ـ پل گريه و خنده !
عشق تو قماری ست که بازنده ندارد
ای دست تو پيوسته پر از برگ برنده !!