|
آشنایی با چارلز بوکاوسکی به همراه چند شعر
زندگی نامه:
چارلز بوکاوسکی ( ۱٩٩٤-١٩٢٠ ) نویسنده و شاعر آمریکایی که به خاطر ِ تصاویر خشونت بار وبه کار گرفتن ِ زبانی گویا در اشعار و داستان های اش برای توصیف بقا در جامعه ای آلوده و مصیبت زده شهرت دارد.
وی بیشتر دوران ِ زندگی خود را در لس آنجلس گذراند. بین سالهای ٤۱ - ١٩٣٩ برای مدت کوتاهی در دانشکده ی لس آنجلس سیتی کالج (Los Angeles City College) حضور یافت و بعد از آن نیز ترک تحصیل نمود. در همین دوره وی به نگاشتن داستان های کوتاه می پرداخت و در میانه ی دهه چهل آن ها را منتشر کرد. وی از سال ١٩٥٥ تا سال ١٩٦٣ تقریبا ً هر سال مجموعه شعری به چاپ می رساند. در مجموعه ای به نام "قلبم را در دستانش می گیرد" (It Catches My Hearts in His Hands) که در سال ٦٣ انتشار داد، به فواحش، دائم الخمرها، قماربازان ِ مال باخته، و مردم حاشیه نشین پرداخت و از همین طریق نیز طرفداران ِ وفاداری به دست آورد.
داستان های کوتاه او به شکلی بی تخفیف و فاش گویانه با واقع گرایی و طنز درآمیخته اند. در این داستان ها عمدتا ً اعمال و اندیشه های هنری شیناسکی (Henry Chinaski)، خویشتن دیگر بوکافسکی، تصویر شده است. وی قمارباز ِ شرط بندی در اسب دوانی ها، کارگری بی مهارت، شیفته ی موسیقی کلاسیک و مشروب خواری افراطی است.
از میان مجموعه داستان های وی می توان اشاره کرد به "یادداشت های ِ یک پیرمرد ِ منحرف؛ ١٩٦٩" (Notes of a Dirty Old Man) که برگرفته از روزنامه ای زیرزمینی و ستونی به همین نام بود که در آن بوکاوسکی مطلب می نوشت و همچنین "قصه هایی عام در باره ی دیوانگی ِ معمولی؛ ١٩٧٢" (General Tales of Ordinary Madness).
در میان کارهای متأخر ِ وی، می توان اشاره داشت به رمان های "اداره ی پست؛ ١٩٧١" (Post Office) و "مستخدم؛١٩٧٥" (Factotum) و فیلم نامه ای (منتشر شده در ١٩۸٤) برای فیلم سینمایی مگس ِ بار (Barfly) که در سال ١٩۸٧ اکران شد و نیمه خودزندگی نامه ای بود در باره ی عُشاقی دائم الخمر در محله ای خلاف نشین. روند ِ فیلمسازی ِ "مگس ِ بار" نیز خود موضوع رمان دیگر وی "هالیوود؛ ١٩۸٩ " (Hollywood) بود. آخرین اثر او؛ یعنی رمان ِ "مبتذله؛ ۱٩٩٤ " (Pulp) پس از مرگ اش منتشر شد.
اعتراف
منتظر مرگ
که عینهو یه گربه
می پره
روی تخت
من خیلی خیلی متأسفم
واسه زنم
که بناست ببینه این
نعش ِ
سفید ِ
خشک رو
و یه بار تکونش بده ، بعدش
شاید هم یه بار دیگه: "هنک!"
هنک جواب نمی ده.
این مرگم نیس که
پریشونم می کنه این زنمه که
مونده با یه عالمه
هیچی.
می خوام
ملتفتش کنم که
با وجود همه ی اون شبا
خوابیدن کنارش
حتا همه ی اون
کل کلای ِ الکی مون
یه چیزایی عالی بودن
و کلمه های
سختی که همیشه
ترس ورم می داشت بخوام بهش بگم
الان دیگه گفتنیه:
"دوست دارم."
Confession
waiting for death
like a cat
that will jump on the
bed
I am so very sorry for
my wife
she will see this
stiff
white
body
shake it once, then
maybe
again
"Hank!"
Hank won't
answer.
It's not my death that
worries me, it's my wife
left with this
pile of
nothing.
I want to
let her know
though
that all the nights
sleeping
beside her
even the useless
arguments
were things
ever splendid
and the hard
words
I ever feared to
say
can now be
said:
I love
you.
□
و ماه و ستاره ها و دنیا
گردشای طولانی شبونه –
همون چیزیه که به آدم حال می ده
اون ور ِ پنجره ها رو دید زدن
پاییدن ِ زنای ِ خونه نیشن درمونده
که سعی دارن
از زیر کتک ِ شوهرای مست و پاتیلشون
دربرن
And The Moon And The Stars And The World
Long walks at night--
that's what good for the soul:
peeking into windows
watching tired housewives
trying to fight off
their beer-maddened husbands.
□
پایان
ما مث گل سرخایی هستیم
که هیچ وخ به خودمون زحمت ندادیم
تا
شکوفه کنیم وقتی که باید شکوفه می کردیم
درست مث اینکه
خورشید از صبر کردن
دلش به هم خورده باشه
Finish
We are like roses that have never bothered to
bloom when we should have bloomed and
it is as if
the sun has become disgusted with
waiting
□
یه نابغه رو دیدم
امروز
تو قطار به نابغه رو دیدم
حدودا ً شیش ساله
و همینجوری که قطار
کنار ساحل می رفت
ما به اقیانوس رسیدیم
بعدش
به من نیگا کرد و گفت:
" قشنگ نیست."
I met a genius
I met a genius on the train
today
about 6 years old,
he sat beside me
and as the train
ran down along the coast
we came to the ocean
and then he looked at me
and said,
it's not pretty.
it was the first time I'd
realized
□
مهربون باش
همیشه از ما خواستن
که نقطه نظرای دیگرون رو
درک کنیم
مهم نیس که چقدر
تاریخ گذشته
احمقانه یا
چندش آورن باشن
همیشه توقع اینه که
اشتباهای بی برو برگرد ِ
اونا رو
عمر تباه کردنشون رو
با محبت بپذیریم
علی الخصوص اگر
سن و سال دار باشن.
ولی سن و سال یعنی
هر چه ما سر ِ جمع انجام دادیم
اونا درست و درمون عمر نگذروندن
چون حساب کار دستشون نبوده
اونها از زیر ِ دیدن
شونه خالی کردند.
تقصیر اونها نیست؟
تقصیر کیه؟
من؟
از من انتظار دارن
نظرمو از اون ها
پنهون کنم
از ترس اینکه مبادا
ترس وَر ِ شون داره.
سن و سال که گناه نیست
گناه
شرم از هدر دادن
دلبخواهی ِ عمر
میون این همه عمر
هدر رفته ی دلبخواهه.
Be Kind
we are always asked
to understand the other person's
viewpoint
no matter how
out-dated
foolish or
obnoxious.
one is asked
to view
their total error
their life-waste
with
kindliness,
especially if they are
aged.
but age is the total of
our doing.
they have aged
badly
because they have
lived
out of focus,
they have refused to
see.
not their fault?
whose fault?
mine?
I am asked to hide
my viewpoint
from them
for fear of their
fear.
age is no crime
but the shame
of a deliberately
wasted
life
among so many
deliberately
wasted
lives
is.
□
علت و معلول
بیشتر اوقات بهترینا خودشون
کلک خودشونو می کنن
فقط واسه اینکه فرار کنن
و اونایی که باقی می مونن
هیچ وخ درست و حسابی
حالیشون نمی شه
که چرا یکی
باس هرگز بخواد
از اونا فرار کنه
Cause and Effect
The best often die by their own hand
just to get away,
and those left behind
can never quite understand
why anybody
would ever want to
get away
from
them
□
عشق و شهرت و مرگ
الان نشسته بیرون پنجره ام
مث یه پیرزن که داره می ره خرید،
نشسه و نگام می کنه
از سر نگرونی خیس عرقه
از لابه لای سیم و مه و پارس سگ
تا این که بی هوا
با یه روزنامه می کوبم روی توری
انگاری یه پشه رو له کنم
و تو انگاری بتونی توی این شهر آروم
صدای جیغ رو بشنوی
و دیگه اون رفته.
راه ِ تموم کردن یه همچین شعر
یه هویی ساکت شدنه.
Love and Fame and Death
it sits outside my window now
like and old woman going to market;
it sits and watches me,
it sweats nervously
through wire and fog and dog-bark
until suddenly
I slam the screen with a newspaper
like slapping at a fly
and you could hear the scream
over this plain city,
and then it left.
the way to end a poem
like this
is to become suddenly
quiet.
□
اوه آره
از تنهایی بدتر هم
یه چیزایی هست
ولی اغلب اوقات
چند دهه طول می کشه
تا همین رو بفهمی
و بیشتر اوقات
وقتی حساب ِ کار دستت میاد
که دیگه خیلی دیر شده
و هیچی
از خیلی دیر شدن
بدتر نیس.
Oh Yes
There are worse things than
being alone
but it often takes decades
to realize this
and most often
when you do
it's too late
and there's nothing worse
than
too late.
□
همین چن وقت پیش بود
دمدمای صبح
پرنده ها رو سیمای تلفن
چشم انتظار
وقتی من
ساعت ِ شیش صبح
ساندویچ مونده ی دیروز رو خوردم
یه آخر هفته ی بی سر و صدا
یه لنگه کفش یه گوشه
شق و رقه و
اون یکی افتاده کنارش
آره، بعضی زندگیا فقط
به درد ِ حروم شدن می خورن
It was just a little while ago
almost dawn
blackbirds on the telephone wire
waiting
as I eat yesterday's
forgotten sandwich
at 6 a.m.
an a quiet Sunday morning.
one shoe in the corner
standing upright
the other laying on it's
side.
yes, some lives were made to be
wasted.
□
۸ شماره
از تو تختم
رو سیمای تلفن
سه تا پرنده رو
تماشا می کنم
یکیشون
پرید پایین
بعدهم
یکی دیگشون
یکی مونده
بعدش
اون هم پرید
ماشین تحریر من
هنوزم
عینهو یه سنگ قبره
منم که
فقط کارم شده
زل زدن به پرنده ها
فقط گقتم که گوشی دستت باشه
پ ف ی و ز!
8 Count
from my bed
I watch
3 birds
on a telephone
wire.
one flies
off.
then
another.
one is left,
then
it too
is gone.
my typewriter is
tombstone
still.
and I am
reduced to bird
watching.
just thought I'd
let you
know,
F u c k e r.
پی نوشت:
۱ . متن زندگی نامه ترجمه و تلخیصی است از دانشنامه ی کامپیوتری بریتانیکا (Encyclopedia Britannica Deluxe Edition 2004-2005)
….
|