spacer
صفحه اصلي arrow شاعران ایران و جهان arrow آثار رسیده arrow نامه ای از یک شاعر جستجو در سایت
spacer

آمار بازديد از سايت

بازدیدکنندگان: 294922
 
نامه ای از یک شاعر ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

Image 

نامه رسیده از شاعر گرانقدر جناب آقای غلامرضا طریقی

*********************

اعتراض شدید از انتشارات آفرینش در رابطه باانتشار کتابهای

حسین منزوی و مسائل مربوط به آن

***************

به نام خدا
توضيح :
در ماههای گذشته نوشته ای با عنوان ، « نگاهی به غزل حسين منزوی ، عشق ، يک هميشه است »
به قلم مهدی خطيبی در برخی سايت ها منتشر شد .
اين نويسنده محترم خود را ويراستار معرفی کرده بود اما همين نوشته اش پر بود از غلط های
دستوری ، بگذريم .
در اولين روزهای انتشار چند کتاب از حسين منزوی توسط انتشارات آفرينش مطلبی با عنوان «
همچنان از ظلم » نوشته بودم که از دل و روح به درد آمده ام برخاسته بود ، اما به دلايلی
آنرا منتشر نکردم و يکی از آنها اين بود که جناب مصحح و ويراستار دنبال شهرت است و اين
کار باعث می شود او به خواسته اش برسد .
اما نوشته او ومتن به اصطلاح سخنرانی اش چنان آزرده ام کرد که ديگر تاب گستاخی اش را
نياوردم و تصميم گرفتم اين متن را منتشر کنم . تا کسانی که اهل شعر هستند خود قضاوت
کنند که ايشان بی سواد مطلقند يا آنانکه به حمايت از منزوی برخاسته اند ؟

همچنان از ظلم !

از خون دل نوشتم .......                                                            
                         
                                                           
گويا قرار نيست پس از مرگ نيز از ميزان (ناميزان بهتر نيست ؟!) ستم هايی که بر «حسين
منزوی» و شعرش رفته است کاسته شود . شاعری که _ حتی برای يکروز _ در زمان حيات جسمانی
اش چنان که شايسته اش بود قدر او را ندانستيم (و ندانستيد) و امروز هم که سه سال و اندی
از در گذشتش می گذرد برايش هيچ کاری نکرده ايم که در خور نام بزرگ او باشد چرا ؟
.......... (اين سخن بگذار تا وقت دگر) !
چندی پيش _ دقيقاً همزمان با برگزاری نمايشگاه بين المللی کتاب که به تقريب يکسال پس از
درگذشت «حسين منزوی» برگزار می شد «انتشارات آفرينش» طی يک عمليات خارق العاده چند جلد
کتاب در رنگ ها ، شکل ها و حجم های مختلف از منزوی منتشر کرد . و اين کار از ناشری که
تقريباً در مقدمه همه آن کتاب ها از در اختيار داشتن چندين ساله حق نشرهمه آثار منزوی
دم زده است کمی غريب می نمود ! که اگر اينگونه بود چرا پيش از اين _ و در زمان حيات
منزوی _ دست به اينکار نزده است ؟! من بايد چه برداشتی کنم از اين عمليات ژانگولری ؟
اگر اين کتاب ها به گفته خود ناشر سال ها در دست وی بوده است و او نيز مجوز انتشار همه
آنها را از طرف مولف داشته چرا تا امروز هيچ کدام از آنها را منتشر نکرده است ! و درست
پس از مرگ وی دست به اينکار می زند؟ اين اتفاق تنها می تواند در ذهن من مخاطب دو فرضيه
را جان ببخشد: نخست اينکه يا مجوز مذکور قلابی است يا کتابهايی که به نام منزوی تراشيده
می شود متعلق به او نيستند (حداقل به اين شکل) .
و دوم اينکه با فرض واقعی بودن مجوز و کتاب ها بايد ناشر را متهم به اين گناه زشت تر از
گناه قبلی کرد که سال ها از بيم پرداخت حق التاليف يا به هزار و يک دليل ديگر اين آثار
را نگه داشته و منزوی را سر دوانده است تا امروز از جوی که پس از مرگ او حاکم شده و
تعداد بيشتری او را حداقل بنام شناخته اند سوء استفاده کرده و به قول منزوی به رسالت
تاجر ناشری اش عمل کند !
شايد اين سوال برای شما و جناب فتحی پيش آمده باشد که صاحب اين خودکار ( ! ) کيست ؟
صاحب اين خود کار بيک يکی از کسانی است که به دليل داشتن افتخار همشهری بودن با منزوی ،
از اولين روزهای آغاز کار شاعری اش با حسين منزوی برخوردی نزديک داشته و در برهه ای با
او زيسته است ، و سيزده سالی است که روز و شب اش را با مرور غزل های شگفت انگيز منزوی
سپری می کند ! دو ماه پيش از انتشار «از شوکران و شکر» که از قضا توسط همين ناشر مکرم
منتشر شده است اولين بار او را ديده و تا روزهای «از خاموشی تا فراموشی » با او
 _ حداقل_ ديدار داشته است ! اينها را برای اين نمی نويسم که مثل دوستان (!) پس از مرگ
هنرمند خود را به او بچسبانم بلکه می خواهم پيشاپيش مانع از اين شوم که جناب فتحی با
چماق آشنايی با منزوی به استقبالم بيايد و گمان کند که فقط او در عالم امکان منزوی را
می شناخته . من  به اندازه کافی از زير و بم زندگی منزوی آگاهم پس لطفاً به فکر سوء
استفاده از حواشی زندگی او برای پاسخ دادن به اين نکات نيفتيد . فقط کافی است کمی
منصفانه اين نوشته را بخوانيد و بينديشيد . تا پی ببريد که حق با شاعر در گذشته است يا
تاجر ،_ ببخشيد اشتباه لپی بود_ ناشر عزيز !!
محمد خان فتحی در بخشی از مقدمه کتاب « همچنان از عشق» _ که يکی از اين سری کتابها است
آورده است : « در حال حاضر من مانده ام تا وظايف و تعهدات و دين خود را نسبت به آن بزرگ
مرد ادب ايران ادا کنم . البته به نظر بنده وظيفه تمام کسانی است که منزوی را می شناسند
و ادبيات و شعر را نيز ...... » پس نخواهد رنجيد از اينکه يکی از شاگردان منزوی امروز
در راستای همين انجام وظيفه و ادای دين شمشيرش را به سوی او بگيرد و از وی بخواهد
درباره کار ناروايی که کرده است توضيح بدهد ! کاری چنان ناروا که دل نزديک ترين دوستان
و هم نسلان او را نيز بدرد آورده و حمايت همين دوستان مرا واداشته است که اينگونه با
جسارت با وی سخن بگويم . اميدوارم جناب ايشان برای توجيه کارش سخن از قانون نگويد که در
آن صورت خواهم گفت وی _ مثلاً _ حق تجديد چاپ مجموعه «حنجره زخمی تغزل» را _ حتی با
دستنوشته منزوی نداشته زيرا اين مجموعه بيست و چهار سال پيش توسط ناشر ديگری منتشر شده
است و حتی خود منزوی نيز می دانسته حق چنين کاری را ندارد البته گويا او اين کار را با
يک نقل قول از منزوی توجيه کرده است اما خودش می داند که چنين نقل قول هايی هيچ اعتباری
ندارند و وی بسيار خوش شانس بوده که ناشر مذکور به حرمت منزوی او را به دادگاه نکشانده
است !
برای پيش گيری از اطناب سخن دست روی زخمهای ديگر نمی گذارم و می گويم : « اين سخن بگذار
تا وقت دگر» ! تا هم ناشر محترم و هم ديگر مخاطبان بدانند که من ، مثل ديگر دوستداران
منزوی همه توانم را صرف فرياد زدن برای دفاع از او خواهم کرد _ اين اولين آنهاست اما
آخرينش نيست ! برای روشن تر شدن ميزان اسفناکی کار نشر آفرينش و برای نمونه نظری خواهم
کرد به مجموعه «همچنان از عشق» که همراه با چند مجموعه ديگر و با طرح جلدی که ياد آور
کتاب های عاشقانه بازاری ست منتشر شده .

نگاهی به «همچنان از عشق»
در صفحه سوم اين کتاب و در زير نام حسين منزوی نوشته شده است : «نمونه خوان ، مصحح و
شارح مهدی خطيبی» من هم مثل مهدی خان خطيبی می دانم آوردن نام در کتابی که متعلق به
منزوی است باعث مباهات است اما به چه قيمتی ؟ اين دوست نو رسيده که نگارنده مثل ديگر
دوستان شاعر و بزرگانی که از آنها درباره سابقه وی سوال کرده ام نمی دانم از کجا آفتابی
شده است ! علاوه بر اين کتاب در کتابهای ديگر نيز عناوين مختلف از ويراستار گرفته تا
....... نام خود را با ده من سريش به کتابهای منزوی چسبانده است !
در کدام روستای اين مملکت نام نمونه خوان در صفحه عنوان کتاب نوشته شده است که اين
دومين بار آن باشد ؟ اصلاً کار نمونه خوانی چه خدمت مهمی به کتاب است که باعث ذکر نام
فاعلش بشود ؟ «مصحح» يعنی چه ؟ کتابی که يک نسخه بيشتر ندارد و نهايتاً ده سال پيش بدست
خود شاعر نوشته شده است چه نيازی به مصحح دارد ؟ اين دوست فاضل کدام مورد را در کل اين
کتاب تصحيح کرده است که چشم بنده از ديدن آن عاجز است «شارح » ديگر چه صيغه ايست ؟ مگر
« گلشن راز » چاپ می کنيد که اساتيد نورانی (!) را جمع کنيد تا اصطلاحات عرفانی آنرا
برای عوام الناس معنی کنند ؟ دوست عزيز کسب شهرت خوب است اما نه به شيوه اخوی حاتم طائی
! در صفحات نه و ده کتاب شبه مقدمه ای با عنوان « سخن ناشر» به چشم می خورد که توسط
محمد فتحی _ مسئول انتشارات آفرينش _ نوشته شده است نوشته ای که پر از غلط های انشايی
است و دست ناشر را در درجه اول و مصحح و ويراستار محترم را در درجه دوم رو می کند و ما
را متوجه اين نکته می کند که اين دوست گرانقدر ! به اشتباه در ميان ناشران آثار ادبی
بُر خورده است برای اينکه محکوم به کلی گويی نشوم يکی دو مثال می آورم و می گذرم و
اعلام می کنم که در صورت نياز مطلبی ده برابر حجم خود نوشته درباره غلط های انشايی آن
خواهم نوشت : « ........ که حاصلش را به خواست خداوند ديده و خوانده ، و يا خواهيد
خواند » پيدا کنيد قرينه لفظی و معنوی و نا معنوی را ! «که اين نه فقط نظر من است که
عاشق او بوده و هستم و در مدت حيات زمينی اش با او زندگی ادبی داشتم بلکه بسياری است»
!! باز هم پيدا کنيد پرتقال فروش را ! بگذريم که گذشتن اولی ! ناشر محترم مثل هميشه در
اين شبه مقدمه نوشته است که «کار چاپ و انتشار آثار او کاملاً در اختيار اين جانب است
......» حالا اين اختيار در چه شرايطی گرفته شده است بماند اما يادآوری مداوم اين نکته
دليل ديگری است برای پی بردن به ابن الوقت بودن نويسنده اش که خوب می داند چگونه از آب
گل آلوده ماهی بگيرد !
صفحات يازده و دوازده نيز اختصاص پيدا کرده است به ياد داشت مصحح (!) که شرحش رفت به
دليل اينکه می خواهم تک تک شرح های نوشته شده توسط اين اديب فاضل را در ادامه مرور کنم
از يادداشت او نيز به ذکر چند نکته بسنده کرده و می گذرم با اين اميد که خداوند از وی
نگذرد .
او در قسمتی از يادداشت خود نوشته است که « .... حنجره زخمی تغزل در ادامه از شوکران و
شکر » ! وا اسفا بر اديب مقدمه نويسی که ترتيب کتابهای منزوی را نمی داند يا آنقدر با
آنها نا آشناست که نامشان را اشتباه نوشته و يا منظور ديگری از نوشتن اين جمله داشته که
از فشار سواد زيادی آنرا جور ديگری نوشته است (!) درباره غلط های انشايی اين مقدمه نيز
ادعايی را که درباره نوشته ناشر کردم تکرار می کنم تا مثلاً از اين دوست ويراستار و
شارح و مصحح و نمونه خوان و مخلفات بپرسم که «يک علاقه و احساسی » يعنی چه ؟ کدام محصل
ابتدايی نمی داند که «علاقه و احساسی» يعنی «يک علاقه و احساس» !! البته اين دوست عزيز
گويا به قول خودش در لحظاتی که از جوشش سواد از خود بيخود می شده از اين مشکلات و چيزی
قريب به بيست مشکل مشابه (!) غافل شده است يا مثلاً مصحح محترم که بهتر بود برای تصحيح
متن اش (!) مصحح استخدام می کرد متوجه نشده است که در سطرهای پايانی نوشته اش «يادآوری
کرده ام » کاملاً اضافه است !! او در قسمتی از نوشته اش آورده است که « ....... آن وقت
وظيفه و تعهد انسانی گريبانت را می گيرد که چرا آنجا دقت نکردی و اينجا سرسری گذشتی» و
من حالا بجای تعهد نداشته وی برای چند لحظه گريبانش را خواهم گرفت و بخشی از کارش در
اين مجموعه را روی داريه خواهم ريخت تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبار داخلی !!
درباره مقدمه شاعر نيز اگر محکوم به بدبينی ام نکنيد خواهم گفت که بعضی بخش های اين
مقدمه به قلم حسين منزوی نمی خورد و مجهول به نظر می رسد البته جناب فتحی به راحتی می
توانند با در اختيار مطبوعات گذاشتن تصوير دست نوشته منزوی _ در صورت وجود _ خيال همه
را راحت کنند .
و اما کل زحماتی که «مهدی خطيبی» برای اين مجموعه کشيده است تا بتواند اين همه عنوان
ريز و درشت را يدک بکشد و به خود حق نوشتن مقدمه نيز بدهد :
کار او نوشتن سی يادداشت در پاورقی شعرهای مختلف است که عبارتند از :
-        چهار مورد توضيح واضحات درباره زين(از + اين) ، وين (و + اين) ، نز( نه + از) ، کت
(که + ات) که اصلاً وجودشان بی معنی است زيرا اولاً برای مخاطب شعر به دليل مرور چند صد
ساله اين گونه شکستگی ها همه اينها مبرهنند و ثانياً اگر قرار بود چنين کاری صورت بگيرد
بايد مثلاً برای ديوان حافظ دو جلد ضميمه به منظور توضيح اينگونه واژه ها نوشته می شد .
اما اينکار برای پر کردن و بيشتر به نظر رساندن کار مصحح بد نيست !
-        سيزده مورد معنی کردن کلمات استفاده شده در شعرها که عبارتند از «داو» ، « بسمل» ،
«تُتُق» ،«برخی» ، «که» ، «صيرفی» ، «مشاطه» ،«پروين» ،«خوشيدن» ، «نيوشيدن» ، «توتيا»
، «معبر» و «رمه» که در ميان آنها توضيح اغلب کلمات به دليل کثيرالاستفاده بودن در شعر
کهن و معاصر به جز «تتق» اضافه به نظر می رسد چه کسی هست که دوستدار شعر و بويژه غزل
باشد و معنی واژه هايی مثل : « بسمل» ،«مشاطه»،«پروين»، «توتيا»، «معبر» و «رمه» را
نداند که اگر اينگونه بود مخاطب مذکور چيزی از شعر حافظ و سعدی نفهميده است زيرا در شعر
اين دو بزرگوار مثل شعرهای ديگر گذشتگان اين واژه ها ، جزو پيش پا افتاده ترين کلمات به
حساب می آيند !
-        چند مورد يادآوری تلميحات يا توضيح برخی ترکيبات و کلمات مثل اشاره به «شب پا» (البته
با اين توضيح عجيب که خود منزوی درجايی به آن اشاره کرده است ) ، «ضر ب المثل هندی
باران مگو بباران» ، «چارو پنج» ، «چشم بوسيدن» و معنی کردن جمله های ترکی که البته
آوردن آنها به نالازمی اشارات قبلی نيست !
-        چند مورد توضيح مثل : «تلميح در شعر منزوی» با اين توضيح اعجاب آور که نويسنده مذکور
با وجود اشاره در صفحه پنجاه و نه در صفحه هفتاد و پنج دوباره در اين باره قلم زده و
جالب تر اينکه در ابتدای جمله اش آورده است که «گويا....» مصحح محترم اگر يکبار نوشته
هايش را می خواندن لازم نبود اينگونه با ترديد و با کلمه «گويا» نوشته اش را آغاز کند !
و يا«اشاره به ابيات مولانا» و نقل برخی توضيحات خود منزوی از مجموعه های ديگر مثل
«عاشق جنون و .....» و سخن گفتن درباره اختيارات شاعری در حوزه وزن در صفحه صدو پنجاه و
چهار که به نظر نگارنده تنها يادداشت مفيد وی است و درست به همان اندازه نوشتن درباره
تاثير پذيری منزوی از حميدی شيرازی خنده دار به نظر می رسد .
-        و اما خنده دارترين بخش های داستان تصحيح و نمونه خوانی و شرح :
در صفحه سی درباره اشکال قافيه سخن گفته شده است ، در حالی که «آورد» اغلب در محاوره
«آوُرد» تلفظ می شود و حتی اگر اعتنايی به اين نکته نکنيم باز می توانيم به راحتی
هزاران مصداق برای اين اشکال (!) در ديوان بزرگترين شاعران تاريخ ادبيات اين سرزمين
پيدا کنيم !
- بی سوادی مفرط اين نويسنده در بند 3 توضيحات وی در صفحه چهل و نه فاجعه ای به بار می
آورد که حاصلش علاوه بر جريحه دار کردن دل دوستداران شعر منزوی و عجيب بودن نا آگاهی
منزوی (!) نسبت به وزن باز شدن مشت ذهن و دل بی سواد و شعر نشناس نويسنده آن است ! اين
فاضل با آب ُ !! وتاب در توضيح بيت :
                                        

                                             در کدامين چمنی می چمی ای طرفه غزال !
        نـی که جز غزلـم لايـق چوپانی توسـت ؟!

آورده است : «اين مصرع اختلال وزنی دارد ........ شاعر می بايست پس از کلمه «جز» يک
هجای بلند (مثل اين) قرار می داد . گمان می برم پريشانی های منزوی مجال بازنگری را به
او نداد » !!
اديب بی مايه ما به دليل عاجز بودن از درست خواندن بيت آنرا غلط دانسته است و هر کس
بتواند اين بيت را درست بخواند خواهد فهميد اين غلط مربوط به خود مصحح است زيرا اگر اين
حضرت ابتدای مصراع دوم را «نی ما که»
نمی خواند و می فهميد که منظور منزوی «نی که» به معنی «نی چه کسی» بوده است اين گونه
باد با سواد نمايی به غبغب نمی انداخت و با رونويسی کردن بحرهای مختلف سعی برای
خودنمايی نمی کرد . جالب اينکه اين مثلاً دوست در توضيح شماره يک همان صفحه و در توضيح
يکی از بيت های بالاتر «که» را «چه کسی» معنی کرده است ! اگر شما جای من بوديد چه می
گفتيد به اين حضرت که اينگونه از روی بی مايگی به ستيز با آبروی شعر منزوی بر می خيزد !
مجسم کنيد که حتی اگر صد نوجوان و جوان تازه کار با خواندن و قبول کردن اين توضيح به
اشتباه منزوی صحه بگذارند وی چقدر به منزوی خيانت کرده است . او در پايان جمله اش
گستاخانه «پريشانی های» منزوی را عامل اين اتفاق معرفی کرده است تا سرپوشی بر بی سوادی
خود بگذارد !
خطيبی ، در صفحات 99،75،49 و در يکی دو جای ديگر به پريشانی و شوريدگی منزوی اشاره کرده
است که در همه موارد _ احتمالاً بجز يک مورد که آنهم دليلی بر پريشانی و شوريدگی نيست
راه را اشتباه رفته ! من هم می دانم که منزوی آشفتگی هايی در زندگی شخصی اش داشت اما
اينهمه تکرار چه معنی دارد ؟ اصلاً چرا بايد در پاورقی شعر منزوی درباره زندگی شخصی او
سخن بگوئيم ؟ علی الخصوص وقتی که دلايل اين تذکر نيز کج فهمی ماست نه سهل انگاری او !
_ اين دوست احتمالاً جوان در صفحه نود و نه بار ديگر با کج فهمی منزوی را زير سوال برده
است .بد نيست اين بيت و قسمتی از يادداشت او درباره آنرا نيز با هم بخوانيم تا به همه
ما ثابت شود که قصد او تنها کسب شهرت به شيوه برادر حاتم طائی بوده است آگاهانه يا نا
آگاهانه اش را نمی دانم _ ! 
                                                      به نـدای تباهـی و مرگ و
ويـرانی
          کسی نمی شنود بانگی از منادی ها !
در پاورقی درباره اين بيت آمده است : ((مصرع بالا اختلال وزنی دارد .............. مصرع
می بايست اينگونه می شد مثلاً «و با ندای تباهی و مرگ و ويرانی »...................))
وی سپس با اشاره به تسلط منزوی و توجيه کار خود برای اين اختلالات  دليل می تراشد : ((
آدمی در زمان «فر بی خويشی» شعر گاهی عنان اختيار را از دست
می دهد .................. اما متاسفانه منزوی مجال بازنگری را نداشت و اين پيوند می
خورد با شوريدگی ها و پريشانی هايش هم در زندگی اجتماعی و هم هنری اش .)) باز هم اگر
اين دوست خيلی عزيز کمی سواد و دقت داشت به راحتی متوجه می شد که اين بيت بدينگونه هيچ
معنايی ندارد و حتی اگر قبول کنيم منزوی از پرش وزنی غافل شده باشد نبايد گمان کنيم که
او حتی از معنا نيز غافل بوده است ! وی اگر کمی دقت می کرد باز لازم نبود اينقدر برای
اين بيت نسخه بپيچد و حتی مثالی برای تصحيح آن بياورد او اگر خود اين توان را نداشت می
توانست با مشورت با يکی از شعر شناسان متوجه بشود که اين بيت بدون کلمه «جز» که بايد پس
از کلمه «به» قرار بگيرد ، هيچ معنايی ندارد ! من دست نوشته اين شعر را که روزی به
يادگار از منزوی گرفته ام دارم که «به جز» نوشته شده است . حال گيرم هنگام پاکنويس کردن
شعر ، منزوی کلمه ای را جا انداخته باشد ، _اتفاقی که اغلب می افتد_  وظيفه مصحح در
قبال اين چيست ؟ به نظر اين دوست پرسواد اين بيت بدون کلمه «جز» چه معنی دارد ؟ او اگر
خود ، توان تشخيص اين را نداشته چرا از کسی که سواد اينکار را داشته مشورت نگرفته است
تا مجبور نشود نا آگاهی خود را با سخن راندن از «بی خويشی شاعر» لا پوشانی کند ؟! و
دوباره گستاخانه همه چيز را به حساب پريشانی و شوريدگی منزوی بگذارد ؟!
همين اتفاق در صفحه صدوسه افتاده است . خطيبی در توضيح بيت :
                                         خوشا طريق عاشقی ، خوشا و خوشتر آن که دل 
                                         به جـز طريـق عشـق به هيـچ سـو قـدم نـزد   
آورده است که : « مصرع بالا نيز اختلال وزن دارد ..... » و نسخه پيچيده است که  ((مثلاً
مصرع اين گونه بايد می شد : « به جز طريق عشق هم به هيچ سو قدم نزد » )) .
و جای شکرش باقی است که اينبار درباره پريشانی منزوی داد سخن نداده است ! باز هم حتی
اگر اشتباهی صورت گرفته باشد مربوط به پاکنويس است و باز هم اگر مصحح کمی دقت می کرد و
به مصرع بالا نظر
می انداخت می ديد که در مصرع بالا آنچه «طريق» است «عاشقی» است گيرم سهواً در مصرع
پايين «عشق» ذکر شده باشد ! اين دوست فوق العاده مکرم احتمالاً به خود اجازه نمی دهد که
منزوی را به تکرار دو «طريق» برای دو چيز متفاوت محکوم کند . اين مشکل پاکنويس به راحتی
و با کمی هوش (!) حل می شد ! ( تنها چيزی که ظاهراً علاوه بر آشنايی نداشتن با شعر می
تواند عامل انتصاب يک نفر به عنوان ويراستار باشد ) اما مثل دفعه قبل مصرع پيشنهادی
مصحح بسيار مضحک است آنقدر که به ما ثابت کند سازنده اش حتی برای يک بار در عمرش مزه
شعر گفتن را نچشيده است !
_ و اما آخرين صفحه :
در آخرين صفحه کتاب ،شبه غزلی از فردی به نام «حميد ادبی» آمده است با اين يادداشت که :
« مرثيه ئی برای دوستم حسين منزوی شاعر غزلسرايی که در غربت به تنهايی زيست » .اين شبه
غزل علاوه بر نمايان کردن اندازه های سراينده اش (!!) نشان دهنده سواد ناشر در شناخت
شعر نيز هست و ثابت می کند ناشر علی رغم ادعاهايش مبنی بر زيستن با شعر هيچ تفاوتی بين
غزل با شکوه منزوی و اين خزعبلات قائل نيست ! که اگر اينگونه بود اجازه چاپ اين شعر را
در اين کتاب نمی داد مگر اينکه اينکار برای نان قرض دادن يا رعايت مناسبات صورت گرفته
باشد . ای کاش مصحح محترم محترم نيز بجای دنبال غلط گشتن در شعرهای منزوی غلط های
فراوان وزن و قافيه اين نوشته خنده دار را می گرفت . چاپ اين نوشته يعنی بی اعتنايی به
رسالت غزل منزوی و به قول معروف لرزاندن استخوانهای او در گور ! خواندن يکباره آن را
برای پی بردن به اينکه حتی يک مصراع آن معنی ندارد به همه شما توصيه می کنم و تنها به
چند مورد از غلط های فاحش اش اشاره می کنم . اين شاعر (!) توانا (!) در همان مصراع اول
وزن را باخته است زيرا اصلاً «دال برفتند» در وزن شعر خوانده نمی شود !
مصرع اول بيت سوم از نظر وزنی اضافه وزنی دارد ! و مصراع آخر احتمالاً دارای غلط تايپی
است ! و اما بشنويد از قافيه ها : قافيه ها عبارتند از : « غمگسارانم ، هزارانم ،
يارانم ، روزگارانم ، ديارانم » که تکرار در تکرار شده اند دو قافيه شاهکار که عبارتند
از « سوزانم (!)  ايرانم (!) » حال چگونه چنين آدم بی سوادی دوست حسين منزوی بوده است
که يک مصراع از نوشته اش معنی ندارد فقط خدا می داند و جناب فتحی ! اين تفاوت وقتی تلخ
تر به نظر می رسد که بدانيم
ده ها و شايد صدها شعر زيبا در سوگ منزوی سروده شده است که از جمله زيباترين آنها می
توان به غزلهای «محمد علی بهمنی» و «مفتون امينی» اشاره کرد .
با وجود رعايت ، نوشته طولانی شد : اگر چه هنوز حرف ها تمام نشده اند ناچارم سخن را به
پايان ببرم و ادامه سخن را به مجال ديگر و بهتر وابگذارم و دوباره يادآوری کنم که خواب
اين دوستان را تا عمر دارم خواهم آشفت « که اگر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم » آنهم فقط
و فقط به منظور ادای دين به منزوی بزرگ که نسل غزلسرايان امروز _ حداقل _ مديون اوست .
همينجا لازم می دانم ضمن به حرکت خواندن دوستداران شعر منزوی و ياری خواستن از آنان ،
به جناب فتحی دوباره بگويم که : لطفاً ده دقيقه به واژه های « ناشر ، رسالت و انسانيت »
بينديشيد !
                                                     
                                                              ياعلی مدد
                                                            غلامرضاطريقی


                                                                                                         

 

 

spacer

spacer


Developed By Parsset group