|
سمانه مصدق
1
زندگی یه بازی مسخره بود
وقتی چشمای تو چشمامو ندید
دستامون یه قصه ی تازه نوشت
دلت عاشق شد و دنیامو ندید
غصه ی نبودن و بودن تو
بغض خنده هامو تو خودش شکست
یخ جاده های خیس و شب زده
بالای خسته ی پروازمو بست
اومدی اما می دونم که باید
نرسیده به گلایه گم بشم
تکیه مو بدم به هرچی فاصله ست
میون هزار تا سایه گم بشم
من و تو مثل دو تا ستاره ایم
که دلامونو به هم گره زدن
توی گرگم به هوای آسمون
چشامون اما به هم نمی رسن
توی لحظه های تلخ بی کسی
بذار تنهاییمو تنها بذارم
تا همیشه عاشقت باشم ولی
حتی به خودم نگم دوست دارم
2
خودتو یه بار بذار جای خودت
دستتو بزن به دریای خودت
اینجا هیچی مث چشمای تو نیست
تکیه کن فقط به چشمای خودت
چتر آدما کوچیکه خیس میشی
برو زیر چتر رویای خودت
نگا کن ببین خدا منتظره
برسی به اوج فردای خودت
اگه دوست داشتی و زحمتی نبود
منو راه بده به دنیای خودت
3
بگذار روی موج غزل ها ببینمت
مثل همیشه ساده و زیبا ببینمت
پشت غرور آبی شب های بی چراغ
با چشمهای غرق تماشا ببینمت
گم می شوی تمام مرا توی این اتاق
رد می شوم تمام تو را، تا ببینمت
محصول درد مبهم پاییز! ساده نیست
باور کنم سکوت کنم یا ببینمت
گفتی که روی قله ی حالا نشسته ای
می خواهم از دریچه ی فردا ببینمت
هر چند گفته اند که شاعر شنیدنی است
بگذار مثل آینه اما، ببینمت
4
از واژه های خیس من تا تو ، دریا نشست و بی صدا خندید
یک آسمان پروانه در چشمت ، آرام پشت واژه ها خندید
میخواستم قسمت شود دیروز ، در لحظه های آبی امروز
پرواز کردی تا دل فردا . ایکاش و اما و چرا ؟ خندید
هی پرسه میزد شانه هایت را، پیشانی داغ غزل در من
دیوانگی هم عالمی دارد ، گفتم وَ قلبت آشنا خندید
رد میشد از پس کوچه های عشق، چیزی شبیه من شبیه تو
آتش زدم بر گونه های شب ، مهتاب رقص شعله را خندید
دلواپسی بو د و سکوت تو ، دلواپسی بود و نگاه من
یک بار دیگر زندگی کردم ، چشمان غمگین تو تا خندید
4
چشاتو وا نکن اينجا هيچ چي ديدن نداره
صداي سکوت لحظهها شنيدن نداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي حس پريدن نداره
دستاي نجيب باغچه خيلي وقته خاليه
از تو گلدون گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد تموم دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته قصه اسب سفيد کهنه شده
وقتي که آخر جادهها رسيدن نداره
نقض قانون آدمبزرگا جرمه عزيزم
چشاتو وا نکن اينجا هيچ چي ديدن نداره
5
دلمو همین جاها گذاشته بودم ندیدی؟
توی چشمای تو جا گذاشته بودم ندیدی؟
دل من کوچیک بود اما یه عالم پرنده داشت
واسه گنجشکا رو شونه ی زمین دونه می کاشت
با تموم سادگیش زیر بارون قدم می زد
پاییزو قرق می کرد و دنیا رو به هم می زد
آرزو داشت آدما آسمونو رها کنن
یه بارم خدا رو تو قلب زمین پیدا کنن
یه نفر پیدا بشه قفل بهشتو بشکنه
قصه ی جهنم این طلسم زشتو بشکنه
دل من خیلی می خواست یه روزی در به در بشه
با نگاه مهربونت عازم سفر بشه
زیر سایه ی درختا پشت غربت گلا
هرجا دنبالش می گردم نمی بینمش چرا؟
نکنه تو نبودی آدم بزرگا بردنش
زنده زنده پشت دیوارا به خاک سپردنش
دلمو همین جاها گذاشته بودم ندیدی؟
توی چشمای تو جا گذاشته بودم ندیدی؟
6
وقتی صدای آشنایی این حوالی نیست
بگذار شب جاری شود در خود٬ملالی نیست
این زخم های کهنه را هم تازه خواهد کرد
بغضی که از شرم حضور گریه خالی نیست
من٬دوستت دارم٬سکوتی از صدا لبریز
تو٬با نگاهی که در آن جای سوالی نیست
کز می کند مهتاب پشت ابرها هر شب
وقتی برای پر کشیدن با تو بالی نیست
تو می روی آن دورها و خوب می دانم
حتی برای گریه کردن هم مجالی نیست
|