|
قربان ولیئی
1
توفان به پا شد اين هيجان را نگاه كن
امواج بيقراري جان را نگاه كن
فرخنده باد زلزله در سرزمين روح
اين كوهپارههايِ روان را نگاه كن
هموار شد زمين و چه آفاق ديدنياست
پيدايي جهانِ نهان را نگاه كن
اين روحْلرزههاي جهانگستر شگرف
وين انهدام هرچه كران را نگاه كن
اي روح! بر كرانة من ايستادهاي
زيباترين غروب جهان را نگاه كن
يعني چه ميشود پس از اين؟ هست؟ نيست؟ چيست؟
اين رودخانة نگران را نگاه كن
2
به رنگ نور درآمد، گرفت هر سو را
شكفت در گُل و پاشيد هر طرف بو را
فرود آمد و قلب مرا نشانه گرفت
روان به سجده درآمد كمان ابرو را
و در گلوي قناري دميد و جاري شد
و روي بركه نشست و نگاه كن قو را
نگاه كن هيجان جميل جوها را
و گوش كن ضربانِ درخت و آهو را
و آب شد كه بنوشم و رنگ شد كه ببين
و ميوزيد و شنيدم، سكوت را، او را
به گوش نحل سخن گفت و نحل رفت از هوش
بنوش شهدِ مناجاتِ اهلِ كندو را
دچار غيبت هوشم، چه گفت در گوشم
به روي آينه افكند موجِ گيسو را
وزيد و در كلماتم دميد و ماتم كرد
دفا، دفا! بخروش و بلرز تنبورا
|