|
۱۶ دي ۱۳۸۶ |
|
بهروز سپید نامه
بوسيدمش آنسان كه باران برگ گل را
وقتي كه ابر شيشه اي مي زد دهل را
از خواب بيدارم نمود آنسان كه سيلاب
خواب هزاران ساله و سنگين پل را
عشق آمد و پيچيد در توفان مستي
با موج هاي خونفشانش عقل كل را
اي عشق اي تنگ بلور اي ماهي سرخ
عيد است برچين از نگاهم خاك و خل را
در من نمي گيرد نه آوازي نه رودي
از نو شكوفا كن شب ساز و دهل را
بوسيدمش مانند دريا مثل ساحل
همچون قناري ها كه مي بو سند گل را
بوسيدم آن تصوير و گفتم كاش مي شد
هستي به مستي مي كشانيد اين مثل را
|