|
۲۵ فروردين ۱۳۸۷ |
|
رفته بودم به نزد چشم پزشک
چون هميشه خراب مي بينم
گفتم اين چشمها معالجه کن
ظلمات آفتاب مي بينم
منقلب گشته حالت چشمم
همه جا انقلاب مي بينم
نان خالي سفره خود را
مرغ و جوجه کباب مي بينم
توي جيبم که اکثراً خالي است
شپشک با سه قاب مي بينم
ياوه گويان بي سر و پا را
همه عاليجناب مي بينم
دزدهاي ميانه گردنه را
حضرت مستطاب مي بينم
حرف مفت جفنگ بي سر و ته
مثل حرف حساب مي بينم
اين همه دود و دم که در شهرست
بوي عطر و گلاب ني بينم
آب جوهاي شهر تهران را
چون طلاي مذاب مي بينم
واژه هاي رفاه و آزادي
من فقط در کتاب مي بينم
يا تصاوير شهر فاضله را
عکس در توي قاب مي بينم
مشکلات اساسي مردم
همه را بي جواب مي بينم
چاره ساز تمام مشکل ها
يک ((زورو)) با نقاب مي بينم
شب به شب نقشه مي کشم با خود
روز نقش بر آب مي بينم
من بهشت ريايي زاهد
دوزخي پر عذاب مي بينم
آنچه او نهي مي کند بر عکس
مستحب و صواب مي بينم
آب گيلاس و آلبالو را
مي ناب و شراب مي بينم
هر شب جمعه دلبري طناز
تک و تنها به خواب مي بينم
مرغ پر کنده را به قصابي
دختري بي حجاب مي بينم
چون به من خانمي سلام کند
علتش فتح باب مي بينم
بس کن اين شعر بي مزه ((هالو))
سر تو زير آب مي بينم
|