|
۲۵ فروردين ۱۳۸۷ |
|
قاضي اي هست شهره آفاق
کار او روزنامه درماني است
خواست روزي خبرنگار شود
ديد اين کارهاي بهتاني است
سر کتابي گشود و قاضي شد
از قضا سود در مسلماني است
لا به لاي مجله اي شعري
خواند و گفت: اي عجب چه دوراني است
تلفن را گرفت و زنگي زد
گفت: اين شاعر، آدمي جاني است
سردبير مجله شايد اوست
فکر کرده مجله سلماني است
صبح بايد بيايد و اينجا
دست بسته چنانکه زنداني است
کله صبح يک نفر آمد
گفت: اين خانه چه ارگاني است؟
اخم و تخمش خبر از آن مي داد
که هواي مجله طوفاني است
گفت: بيچاره سردبير شما
دستکم بيست سال زنداني است
گرچه او مي رود به بند، غذاش
آب يخ با کباب سلطاني است
گفتمش: چيست ماجرا شايد
متهم از مجله ما نيست
گفت: حکمش شب گذشته رسيد
از قضا، محرمانه و آني است
حکم را باز کرد و فهميدم
حکم جلب ((عبيد زاکاني)) است
|