|
۲۵ فروردين ۱۳۸۷ |
|
ميان مجلسي هنگام ناهار
(دقيقا موقع نصف النهارم !)
يکي از دوستان برخاست ازجا
که: ((بايد من برم! که کار دارم
قرارم مجلس ختمي است جايي
لهذا عذر خواه و شرمسارم))
به او گفتم بيا بنشين سرجات
که من کاري به اين کارا (!) ندارم
مرا داري نيازي نيست بر ختم
خود از هر حيث ختم روزگارم!
|