|
۲۷ فروردين ۱۳۸۷ |
|
عابري خسته آمده از راه
شد دچار شکمروي ناگاه
تا بيابد توالتي بشتافت
ليک هر جا که رفت هيچ نيافت
ديد در هر طرف گل و گلدان
کاشته شهرداري تهران
گل بسي ديد در يسار و يمين
عصباني شد و نشست زمين
آن سيه بخت بينوا ناچار
کرد بيرون ز پاي خود شلوار
پيش چشمان ديگران آن مرد
شکم باد کرده خالي کرد
مرد شوخي چو اين خبر بشنفت
رفت در نزد شهردار و بگفت
شهردارا مگر تو بيکاري
که شب و روز گل همي کاري؟
((به چه کار آيدت ز گل طبقي))
نگهي کن به مش مراد و تقي
که گرفتار و صاحب دردند
عقب مستراح مي گردند
نام نيکو گر آرزو داري
جاي گل کاشتن بکن کاري
تا شکمها تهي ز باد کنند
از تو در مستراح ياد کنند
بعد از اين کار نيک کن آغاز
بهر اين خلق، مستراح بساز
خير اموات خود کن و بر خيز
طرحي از چند مستراح بريز
رو توالت بساز شلاقي
تا بماند به نام تو باقي
نام خود نيز روي آن بنويس
از خود آنجا بساز يک تنديس
تاشوي بعد مرگ خود خشنود
پند سعدي شنو که او فرمود:
برگ عيشي بگور خويش فرست
کس نيارد ز پس تو پيش فرست
|