|
آفتاب غزل ، سايه (روزنامه شرق)
• شهود شرقى
شهود
شاعرانه شرقى. آنچه مى توان درباره غزل هاى استاد همه ما، جناب اميرهوشنگ
ابتهاج (هـ. الف. سايه) گفت. مى گويى شعر متكى بر زبان است؟ يا حتى
حادثه اى در زبان؟ مى گويى شعر تصوير است؟ مى گويى شعر ساختار و فرم است؟
شعر محتواست؟ شعر به كارگيرى غيرمتعارف زبان است؟ نمى دانم. شايد اين همه
بخشى يا بخش هايى از شعر باشند. شايد اينها دلخوشى اهل نقد و اهل ادب
باشد. عيبى هم ندارد. اما آنچه موجب مى شود تو با شعر به خلوت برسى، با دل
و جان و رگ و پى حس اش كنى، به زمزمه اش بپردازى، بارى از روى شانه روحت
بردارد، همان شهود است، انگار تو با كلمات يكى شده اى و كلمات در تو به
يگانگى رسيده اند.
غزل سايه از اين دست است؛ آرام، بى مزاحمت، به دور از
تظاهر و بى افاده فرم و محتوا و پز مضمون و موضوع. شعرند؛ بدون آن كه
بتوان جزء به جزء را جراحى كرد، در كليت تو را به خلوت خود راه مى دهند و
براى همين هم بوده كه اهل موسيقى در اين سال ها بيش از همه به غزل سايه
اقبال نشان داده اند. يعنى راحت آن را زمزمه كرده اند و به كار تغنى
مى آمده: يا به آوازى يا به آهنگى و در ميان معاصران غزلپرداز، تنها اين
غزل رهى بوده كه پيش از سايه اين همه توجه جلب كرده و به كار موسيقى و
تغنى آمده و البته با اين تفاوت كه غزل رهى با همه متانت و وقارش و گزيدگى
و روانى اش، دور از حال و هواى امروز بيگانه با نفس نيما و نفس شعر نيمايى
است و سايه جانى آگاه در حال و هواى شعر امروز داشته است.
اين شهود شاعرانه شرقى كه مى گويم، در غزل دو شاعر ديگر هم روزگار سايه هم بروزى بسيار داشته است.
يكى
شهريار كه مراد و پير سايه بوده و ديگرى عماد خراسانى. كه اين دو نيز
مانند سايه در زمان خويش و به روزگار پرحيات از اقبال جدى خواص اهل شعر و
عموم مردم برخوردار بوده اند. اين دو بزرگوار، شيدايى و شوريدگى شان در
غزل از سايه افزون تر بوده. اما انضباط و گزيده گويى و خويشتن دارى سايه
بيش از آنان است و نيز آگاهى سايه بر شرايط روزگارش، حوادث پيرامونى اش.
وقايع جارى زمانه اش و حضورش در جمع و ارتباطش با بزرگان اهل انديشه و هنر، بسيار جدى تر به نظر مى رسد.
غزل
سايه، در كنار غزل شهريار و عماد شهودى ترين شكل غزل در اين چند دهه بوده
است. رگه هاى كم رنگ ترى از اين شهود و شيدايى را در غزل على اشترى
«فرهاد» و محمود ثنايى «شهر آشوب» هم مى توان ديد و نيز در برخى از
غزل هاى آن امى درس ناخوانده و مكتب نديده و شيداى روزگار ما، حيدر
يغمايى خشتمال كه البته جهان يغماى خشتمال در جايگاهى ديگر و مجالى بهتر
بايد به بحث و بررسى درآيد و بايد با فرصتى و مجالى افزون تر به گشودن
دريچه هايى بر شعر ساده، مردمى و متفاوت او پرداخت.
• غزل نيمايى
استاد
بزرگ غزل امروز، سايه، از اولين كسانى است كه رنگ و بوى غزلش، با غزل
پيشينيان متفاوت بوده و زبان و عوامل غزل را به تاثير از نيما و
پيشنهادهاى او، ديگرگونه به كار گرفته است. در دهه ۱۳۲۰ و ،۱۳۳۰ گروهى از
شاعران يا يكسره در كار سرودن به اسلوب پيشينيان اند؛ كه نمونه هاى موفق
آن، غزل هاى رهى و استاد اميرى فيروزكوهى و ابوالحسن ورزى، پژمان بختيارى
و على اشترى و شهر آشوب و... است و يا گروهى ديگرند كه در پى شيوه
نيمايند؛ كار اصلى شان شاگردى نيماى عزيز است و اگر هم مثل زنده ياد مهدى
اخوان، ساز ذوق خود را در مايه غزل كوك مى كنند، همان غزل به اسلوب قديم
و پيشينيان برايشان مهم است. اينان در كار جمع و تلفيق قالب غزل با زاويه
ديدى كه نيما پيشنهاد كرده نيستند. اما سايه با دستمايه اى از سنت غزل
فارسى - به ويژه غزل حافظ- در كار پيوندى خجسته و مبارك است.
نمونه را
از چند مطلع غزل سايه ياد مى كنم. با تاريخ سرودن آنها. اينها پلى ميان
پيشنهادهاى نيما و ساختار و اسلوب غزل فاخر گذشته فارسى است:
نشود فاش كسى، آنچه ميان من و توست/تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
(آبان ۱۳۲۸)
تا تو با منى، زمانه با من است/بخت و كام جاودانه با من است
(تير ۱۳۳۳)
اى عشق همه بهانه از توست /من خامشم اين ترانه از توست
(فروردين ۱۳۳۶)
امشب به قصه دل من گوش مى كنى/فردا مرا چو قصه فراموش مى كنى
(خرداد ۱۳۳۸)
در
اين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند/به دشت پرملال ما، پرنده پر
نمى زند/اى دل، به كوى او ز كه پرسم كه يار كو؟/در باغ پرشكوفه كه پرسد
بهار كو؟
(ارديبهشت ۱۳۴۰)
شب آمد و دل تنگ من هواى خانه گرفت/دوباره گريه بى طاقتم بهانه گرفت
(شهريور ۱۳۴۰)
و
اين گونه است كه غزل نيمايى آرام آرام خودى نشان مى دهد. يعنى ميان گذشته
غزل و امروز شعر، ارتباطى ظريف و مقبول پديد آمده است، بعدها در غزل
زنده ياد منوچهر نيستانى، غزل سيمين بهبهانى، برخى از غزل هاى اوستا و
مشفق، غزل استاد دكتر شفيعى كدكنى، برخى از غزل هاى زنده ياد منوچهر آتشى،
اين رويه پى گرفته مى شود و در نسلى ديگر غزل نيمايى كاملاً ظهور پيدا
مى كند. نمونه نسل بعدتر، حسين منزوى، اصغر واقدى، هومن ذكايى، محمدعلى
بهمنى، عليرضا طبايى، عمران صلاحى و... هستند و نسل پس از اينها نيز
هم نسلان من اند: قيصر امين پور، حسن حسينى، يوسفعلى ميرشكاك، محمدرضا
محمدى نيكو، ساعد باقرى، عبدالرضا رضايى نيا، عبدالجبار كاكايى و... و
هنوز «تقدم فضل» و «فضل تقدم» در غزل امروز، به جهت پذيرش عموم و توجه
خواص، با استاد هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) است.
• حماسه در غزل
غزل،
قالبى غيرسياسى است. نمونه ناموفق غزل سياسى روزگار مشروطه پيش روى ماست.
اگر هم از فرخى يزدى و يكى دو تن ديگر از آن روزگار غزلى در ذهن و ضمير ما
مانده، غزل هاى غيرسياسى آنهاست. غزل هاى شهريار و رهى و اميرى فيروزكوهى
و ورزى و ديگران و ديگران همه به دور از حس و حال و شعارهاى سياسى اند.
اما
سايه، شاعرى است با شم و ذائقه سياسى. و از روزگار جوانى آن مايه هوشمندى
در كارش بوده كه شور اجتماعى و نگاه امروزين خود را در غزل، جايگزين
شعارهاى روزنامگى سازد. آرامش غزل او، گاه با شور اجتماعى اش درمى آميزد و
نوعى حماسه ظريف و غيرصريح را در غزل دامن مى زند و اتفاقاً اين ويژگى از
تاثيرگذارترين شئون غزل اوست. پنهان است و دير به چشم مى آيد. يعنى
دوست داشتنى ترين بخش غزل سايه همين حماسه خاموشى است كه ناخودآگاه تو را
به او پيوند مى دهد.
گفتمش: من آن سمند سرشكم /خنده زد كه تازيانه با من است
•••
روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد/حاليا چشم جهانى نگران من و توست
•••
كشتى مرا چه بيم دريا؟/توفان ز تو و كرانه از توست
•••
اى كه نهان نشسته اى، باغ درون هسته اى/هسته فرو شكسته اى، كاين همه باغ شد روان
•••
ديوانه چون طغيان كند، زنجير و زندان بشكند/از زلف ليلى حلقه اى در گردن مجنون كنيد
•••
شرارانگيز
و توفانى، هوايى در من افتاده ست/كه همچون حلقه آتش در اين گرداب
مى گردم/در آن شب هاى توفانى كه عالم زير و رو مى شد/نهانى شب چراغ عشق را
در سينه پروردم/ز خوبى آب پاكى ريختم بر دست بدخواهان/دلى در آتش افكندم
سياووشى برآوردم/من آن صبحم كه ناگاهان چو آتش در شب افتادم/بيا اى چشم
روشن بين كه خورشيدى عجب زادم/تنم افتاده خونين زير اين آوار شب، اما /درى
زين دخمه سرى خانه خورشيد بگشادم
•••
مى دانيم اين لحن و لهجه و
زبان، در غزل كمياب است. پيشينيان ما در غزل بيشتر شكوه و گلايه كرده اند.
نمونه هايى از لحن و لهجه پنهان حماسى در غزل گذشته را، مى توان در برخى
از غزل هاى عطار، مولانا، حافظ و عرفى شيرازى و بيدل دهلوى و ميرزا حبيب
خراسانى سراغ گرفت و سايه هم در غزل امروز، در اين عرصه طرحى نو درافكنده
است.
• زيبايى هاى زبان فارسى
اين
روزها كه تب فوتبال بالا گرفته، چند بار از تلويزيون شعر و آهنگى را
شنيدم، كه دقت در مثلاً شعر آن، تهوعى در جانم ايجاد كرد. ببينيد اين
بافته هاى بچگانه را به نام شعر ميليون ها فارسى زبان محترم، ناخودآگاه و
بى اراده نيوشيدند و از اين شاهكار به شور آمدند:
«هر كه به ما شاخه
گلى هديه داد /ملت ما باغ گلش تحفه داد!!!»/«گر به ميان آيدمان آبرو/كيست
كه بتواندمان رو به رو !!!»/«جام جهان دست شما بايدش /حامى تان دست خدا
بايدش!!!»/«در ميكده مى رقصم از باديه مى نوشم!!!»/«شكر انه انعام است
جامه ام به تن جام است/دستى مى و ديگر دست حوراست در آغوشم!!!»/«مردى كه
حريفم شد در كار نمى بينم»/.../دريغ از سر سوزنى معنا و دانه ارزنى ذوق!
بيچاره
و بى پناه و پريشان و دلزده، براى آرامش حال خود برخاستم و تعدادى كتاب را
از قفسه ها برداشتم و گذاشتم كنار دستم تا با تورق آنها به ياد خودم
بياورم كه زبان رسا، فاخر و درست و سالم فارسى، برخلاف شعر ها و نثر
روزنامگى و رسانگى در آثارى ارزنده هنوز جريان دارد. يكى نمايشنامه استاد
اكبر رادى بود. يكى شراب خانگى استاد مهرداد اوستا بود. يكى مجلداتى از
كليدر استاد محمود دولت آبادى بود. يكى هم مجموعه سياه مشق استاد غزل سايه
بود.
مى خواهم به ياد بياورم كه در اين وانفساى «چت كردن» و پيام هاى
اس. ام. اسى ابتر و هاى وهوى غلط هاى رايج نگارش در رسانه هاى مكتوب و
ديدارى و شنيدارى، پناه بردن به زبان سالم و فاخر و در عين حال صميمانه
فارسى، آرامش جان ماست؛ كه با اين زبان متولد شده ايم، عاشقى كرده ايم و
زيسته ايم. زبان غزل استاد ابتهاج، نمونه بارز زبان فاخر و استوار و در
عين حال بى تكلف فارسى است.
نه آن زبان ناسفته دشخوارى كه امروزه براى
ما هضم آن آسان نيست و نه آن زبان سطحى به دور از اشارت و بشارت كه بى هيچ
عمقى لقلقه ماست كه به آگهى هاى تجارى شبيه شده. همه نوع و همه جور و همه
دست . غزل هايى چون «كمند مهر» با اين مطلع:
چو شبروان سرآسيمه، گرد خانه مگرد/تو خود بهانه خويشى، بى بهانه مگرد
و غزل «شبگرد» با اين مطلع:
بر آستان تو دل پايمال صد درد است/ببين كه دست غمت بر سرم چه آورده ست
و نيز غزل «آئينه عيب نما» با اين مطلع:
رفتى اى جان و ندانيم كه جاى تو كجاست/مرغ شبخوان كجايى و نواى تو كجاست
شبكه
تداعى ها، هارمونى كلمات و جمله بندى ها، تناسب هاى آشكارا و پنهان كلمات
غزل سايه، آبروى شعر امروز است. آن شاهكارى كه پيشتر از آن ياد كردم و در
هياهوى فوتبال گوش را مى آزرد كجا و اين زيبايى هايى كه در غزل سايه آبروى
زبان فارسى امروز است كجا؟ براى غوطه خوردن در چشمه سار زبان زلال و شفاف
و روشن فارسى در روزگار ما، سياه مشق سايه، آبى ترين مجال است.
• حكمت و معرفت در غزل
قالب
غزل- با پشتوانه عميق و گسترده اش در تاريخ ادب فارسى- در آميخته با نوعى
حكمت معنوى و معنويت شرقى است. حال هر طور كه مى خواهى بينديش و هر گونه
كه مى خواهى به جهان بنگر و به هر شكلى كه مى خواهى هستى را تماشا كن. اين
حكمت معنوى و دل مشغولى معرفتى بخشى از ماهيت غزل فارسى شده. تغزل و
عاشقانگى با نوعى دريافت معرفتى پيوند پيدا كرده و حتى اگر فضاى اجتماعى
هم بر غزل سايه اندازد، باز اين حال و هواى معرفتى، ناگزير خود را
مى نماياند.
بحث نفى و اثبات جهان نگرى هاى متفاوت و متنوع نيست. حرف
از آن است كه ساختار و اسلوب غزل نوعى طلب معرفتى را از ديرباز در خود
پرورده و تا به امروز عرضه داشته است. حتى «شطح» و «شك» و «حيرت» در غزل
فاصله اى بسيار با «انكار» و «الحاد» و «طرد» داشته است. يكى از دلايل
ايهام وار غزل فارسى هم، همان دل سپردگى به زيبايى رازگونگى در اين شكل و
قالب است.
يك وقت سهرات سپهرى است كه در قالب نيمايى آگاهانه به سمت
نوعى «اشراق» حركت مى كند. يك زمان، فروغ فرخزاد است كه با درك تنهايى
انسان معاصر، هوشمندانه از «ايمان» كه مثل «پرنده غمگين از قلب ها گريخته»
ياد مى كند؛ و يك وقت بيژن جلالى است كه به نكته يابى در مفاهيم ازلى-
ابدى در سپيد سروده هاى كوتاهش مى پردازد. اما قالب غزل خودآگاه و
ناخودآگاه شاعر را با كلمه ها و تعابير و ادراكاتى معرفتى و حكمت آميز و
طلب انگيز همسو و هم جريان مى سازد.
غزل سايه، به عنوان غزلى ريشه دار و با پشتوانه، از اين طلب و جست وجو و غيرت و حكمت و معرفت و معنويت برخوردار است.
من
نمى دانم كه در آن سال ها، كنه جهان نگرى سايه به كدام سمت و سو متمايل
بوده است. اما او مصاديق شاعرانه را به نحوى درخشان در حوزه وحدت وجود
كشانده است:
اى دل، به كوى او ز كه پرسم كه يار كو/در باغ پرشكوفه كه پرسد بهار كو
و اين نيايش كه لحن توامان با طلب در آن صبغه اى عرفانى يافته:
خداوندا دلى دريا به من ده /در او عشقى نهنگ آسا به من ده/تن آسايان بلايش برنتابند/بلى من گفتم، آن بالا به من ده
و
در غزل «كهربا» سايه كه استاد استفاده ايهام واره از تخلص خويش است اين
گونه همراه با تخلص به كلمه «سايه» يا «ظل» كه در منظر اهل معرفت از «ذات»
برآمده، توجه كرده. مطلع و مقطع غزل را با هم نقل مى كنم كه در فضايى
يك دست و مشتركند:
من نه خود مى روم، او مرا مى كشد/كاه سرگشته را كهربا مى كشد.../سايه او شدم، چون گريزم از او؟/در پى اش مى روم تا كجا مى كشد.
و باز:
مست نياز من شدى، پرده ناز پس زدى/از دل خود برآمدى: آمدن تو شد جهان
و:
پيش
رخ تو اى صنم! كعبه سجود مى كند /در طلب تو آسمان، جامه كبود مى كند/حسن
ملائك و بشر جلوه نداشت اين قدر/عكس تو مى زند در او: حسن نمود مى كند
و:
هر سحر از كاخ كرم چون كه فرو مى نگرم/بانگ لك الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
خوشتر
است اين بخش و كل اين يادداشت را با يكى از شگفت ترين و بهترين غزل هاى
استاد غزل سايه، كه حاصل همين سال هاى نزديك است به پايان ببرم. غزلى راز
و نيازگونه و با همان دستمايه هاى حيرت و معرفت كه در سنت غزل فارسى سراغ
داريم. هول مرگ، هراس جدايى، حيرت پرتاب شدن به سمتى ناپيدا در اين غزل -
كه گفتم از بهترين غزل هاى سايه در اين سال هاست - موج مى زند.
وقتى
«در آستانه» شاملو را مى خوانيم، نوعى «پوچى» يا در نهايت تفكر مادى (كه
بى شباهت به بوديسم و ذنيسم نيست يا حتى شبه عرفان آمريكاى لاتينى) بر جان
ما سايه مى افكند. شعر «در آستانه» بيشتر تاريك است، و در تقابل آن، اين
غزل سايه ما را كه مخاطب اوييم به سمت روشنايى كشانده. حيرتى روشن بر
تيرگى مرگ غلبه پيدا كرده. لحن غزل گوارا و شيرين است و اين همان وجه
معرفتى و شهودى غزل فارسى است كه «بشارت» در او بيش از «دهشت» جارى است،
حتى اگر لحن اين غزل توام با گلايه اى از آفرينش و آفريننده باشد.
تا
يادم نرفته بگويم كه استاد ما دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى هم در آخرين برگ
از «هزاره دوم آهوى كوهى» در «خطابه بدرود» چنين لحن و لهجه اى را به كار
گرفته؛ با اين مطلع:
چون بميرم - اى نمى دانم كه؟ - باران كن مرا/در مسير خويشتن از رهسپاران كن مرا
و با اين پايان بندى درخشان:
خوش ندارم زير سنگى، جاودان خفتن خموش/هر چه خواهى كن ولى از رهسپاران كن مرا
كه
اين غزل استاد شفيعى كدكنى با غزل سايه هم شانه است و هم افق: بارى غزل
آفتابى سايه اين است ؛ كه اميدوارم سراينده دير بماناد و بسيار زيد:
• غزل كهنه!
ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كنى!
از اين سراى كهن راهى كجام كنى!
در اين جهان غريبم از آن رها كردى
كه با هزار غم و درد آشنام كنى!
بسم نواى خوش آموختى و آخر عمر
صلاح كار چه ديدى كه بى نوام كنى!
چنين عبث نگهم داشتى به عمر دراز
كه از ملازمت همرهان جدام كنى!
تو خود هر آينه جز اشك و خون نخواهى ديد
گرت هواست كه جا م جهان نمام كنى!
مرا كه گنج دو عالم بهاى مويى نيست
به يك پشيز نيرزم اگر بهام كنى!
زمانه كرد و نشد، دست جور رنجه مكن
به صد جفا نتوانى كه بى وفام كنى!
هزار نقش توام در ضمير مى آمد
تو خواستى كه چو سايه غزل سرام كنى!
لب تو نقطه پايان ماجراى من است
بيا كه اين غزل كهنه را تمام كنى!
* آنچه در اين يادداشت از غزل سايه آمده برگرفته از سياه مشق، نشر كارنامه، چاپ پنجم، دى ماه ۱۳۸۱ است.
|