|
محمد یاسر هدایتی
پشت هر حنجره
فرياد معطل مانده
رستمي نيست و زابل تهي از يل
مانده
نيست مردي كه سرايد تب اين ميدان
را
خان هفتم بهل اين خانه ي اول
مانده
آسمان نفرت خود را به سر ما
پاشيد
كنده اي سوخته از آن همه جنگل
مانده
روزگاري شب اين شهر تما شايي
بود
سفره اي خالي از آن بزم مفصل
مانده
دستهايي همه از فصل درو پر پينه
خيره در حيرت يك بوته ي تاول
مانده
ياد ياران جگر گوشه ي من گم شده
است
درپس اين همه محفل كه مجلل مانده
مرد هايي كه پر از سادگي گل
بودند
نامشان در پس ايهام مؤول مانده
آه،اي عشق چگونه است كه دستت
نگشود
بغض اين حنجره هايي كه
معطل مانده
|