|
سروش کیانی قلعه سردی
من دیدمت به خواب در کنج خانه ات
حرفی دوباره
داشــــت شلوار پاره ات
خوابیده بودی در شـصت
سالــگی
با یک سبد هـــــراس
در گهواره ات
تنـها تو و
سـکـوت با شــــعر ناتمام
این بود
گوشـــــه ای از حال خانه ات
شب
دیوترس وخشم تاابتدای صبح
لــــــــم
داده بـــودند بر روی شـــانه ات
جز
یک توهم و یک خواب ترسناک
دیگر چـــه
می بود در جـــیب پاره ات؟
در
آســـــمان تو شب بود و تیرگی
یک عـــــمر
رفته بود برق از ستـاره ات
برفی
که می نشست بربامهای شهر
از جنس سنــگ
بود بر بام خــــانه ات
تا
اینــــکه لرزشی بــر روی پــــیکرت
یکباره
ترســاند چشــمان سایــــه ات
آن
پیـــکر بـــزرگ از ابـــــتدای پـــــا
وا می شــد و
رسید تا روی چانـــه ات
تو
پوستی شدی بی هیچ جنبشی
یک کودکـــی
خزید تاروی شـــــانه ات
مردی
که زاده شد در پیکر خودش
با آخــــرین
خـــبر از حال خـــــــــانه ات
بر
صفحه ی خبر یک تیتر تازه بود
با عکس دیو و شـــب بر روی شانه ات
|