|
یک روز می دهم به تو این شعر ناب را(حسین ناصری ذاکر ) |
|
|
|
|
۰۴ دي ۱۳۸۷ |
حسین ناصری ذاکر
یک روز می دهم به تو این شعر ناب را
تعریف می کنم برای تو آن خواب را
خوابی که تا به اوج می رسید می شکست
تشبیه می کنند به خوابم حباب را
من یک کتاب شعر برای تو گفته ام
تقدیم می کنم به تو روزی کتاب را
شرمنده ام که خیس می شود سطور کتاب
بی اختیار دیده روان کرده آب را
آب از سرم گذشت که بی آبرو شدم
اما چه خوب شد که زدودم نقاب را
ابراز می کنم به تو من در کمال عقل
عشقی که برده همه عقل و حساب را !
من عاشقم ولی به تو شاید نگفته اند
پرسش نکرده اند ، چه گویی جواب را ؟
شاید نگفته اند و نگفتن گناه بود
بیند گناه کار عذاب عقا ب را
تصمیم تو نبود که عاشق کشی کنی
تحمیل کرده اند به تو انتخاب را
تحمیل کرده اند که از خوب و خو ب تر
آن را که عاشق است چشانی عذاب را
بر گردنم دوباره چه تنگ است روزگار
پیچیده اند بر گردن مو طناب را
با تو اگر معاشقه با یک غزل کنم
باطل کند معامله ی پر شتاب را
مجنون شوی لیلی ات آنگاه ذاکر است
روزی که می دهم به تو این شعر ناب را
|