|
دربــازکن کـه آمـده ام کــوچــه بـاغتان(علی سعادتخانی) |
|
|
|
|
۱۶ دي ۱۳۸۷ |
|
علی سعادتخانی
دربــازکن کـه آمـده ام کــوچــه بـاغتان
شرمنده ام کــه سر زده آیــم سراغتان
وقتی که عمق فاصله بسیار می شود
دل در حصار ثـــانیه بیمار مــــی شــود
گـفتم بیایــم از تــو چـــراغـــی بـگیرمـت
خـورشید گم شد است ، سراغی بگیرمت
دلــواپسم ، بــگـو ، خـبـری نیست از شما
آیینه ای بیار ، کــــه تنگ است خُــلق مـا
احــوال مـــردمــانِ دیـارم شنیدنیست
صـحرای پینه بسته ِبــی آب دیــدنیست
این دشت. مرده است، کمی جان بیاورید
بـر ابــر تـیـره ، رخصت بــــاران بـیـاوریــــد
اینجا شُــکـوهِ چشمهِ مـهتـاب رانــده شد
اینجا ، بـلـوغ عاطفه نـاکـام مـــانــده شد
اینجا، ریا بـه پشتِ سر خــویش می کشند
با دست می دهند و ، به پا پیش می کشند
مـی تــرسم از عقوبت ایــن ، تـیره راهشان
از آتشی کـــه شعله کَشد ، از نــگــاهشان
.
.
ای دستهای عــاطـفـه ، قــــران بـیـاوریــــد
بــا عـــرشیان حــوالـهِ بـــاران بـیـاوریــــد
|