|
پیمان سلیمانی
ابر سرخی آسمان را گریه کرد
بغضهای بی امان را گریه کرد
سرنوشت سرخ انسان را وزید
جاده های بی نشان را گریه کرد
شب شد و در غربت آیینه ها
زخمهای ناگهان را گریه کرد
قطره قطره ریخت بر روی زمین
راز مرگ آسمان را گریه کرد
باد شد یک دفعه در کوچه وزید
برگ دلتنگ خزان را گریه کرد
فکر کرد آرام باشد بهتر است
مرقدی شد زائران را گریه کرد
آتش خشمی شدو در کربلا
خیمه های کاروان را گریه کرد
کاسه آبی بدون آب شد
التهاب کودکان را گریه کرد
روزعاشورا نه ابری شد نه باد
شعر سرخی شد
که مانده تا هنوز !!!
|