آسمان خیره به چشمان من و مجنون است
حیف آن دم که ازین خاطره بیدار شدم
شبنم صبحدم چشم غزلخوان توام
قافیه ساز و غزل سوز غم یاز شدم
کودکانه به سراپرده عشق تو شدم
تو ببخشای گرت زمره اغیار شدم
صاحب هیچ نیم در غزلستان تو لیک
حمله ور بر صف وصف تو چو تاتار شدم
بیت ها پشت سر هم ز قلم می بارند
قافیه، وزن، ردیف، از همه بیزار شدم
دادگاهی که به خواهان من از وعده توست
قاضی و محکمه و حکم، گنهکار شدم
از دفاعیه امیدی به عطوفت ز تو نیست
زهر هجران تو نوشیدم و بیمار شدم
می سپارم به خدا قصه فرهاد کشیت
من که در پیش نگاه همه بر دار شدم
تو بمان تا بروم از گذر خاطره ها
مضطرب ماندم و دلتنگ تو صد بار شدم
تو بمان تا شنوم خنده زیبای تو را
تو بمان تا که نفهمم ز چه خونبار شدم
تو بمان تا که بخوابی سحر رفتن من
گله ام نیست که در آینه هم تار شدم
بعد قرنی تو نشسته به سر قبر منی
خوب بنگر چه غریبانه سپیدار شدم!