|
۰۷ تير ۱۳۸۸ |
|
محبوبه رسولی
مترسك
چنان مترسكان منجمد
به خنده اي گشاد و زشت
دو دست خالي دراز
به ظاهر ايستاده ام
به ياري دو سنگ و خشت
كلاه بي قواره ام
لباس پاره پاره ام
اسير مشت هاي باد
پرندگان بي سواد
كه وحشيانه مي درند
هر آنچه هست مي برند
حيا ز من نمي كنند
شدم به بي كسي نماد
اراده اي نبود و نيست
هميشه در مقابلم ، به صد اشاره گفته اند
چه بي هنر مترس زيست
براي من همه جهان
چو قاب هاي بي نشان
خلاصه شد به مزرعه
نه آمدي نه رفتني
نه التهاب حرف هاي گفتني
نه راز هاي پر تب نهفتني
نه قصه اي ، نه غصه اي، نه شكوه اي
نه لااقل به انتظار مردني
چه بي هنر ، چه بي اراده زيستم
تفاوتي نداشته ، چه بودنم ، چه نيستم
دريغ ، صد دريغ
براي روزهاي رفته ام
اگر تكان خورم ولي
برا بر نگاه من
دو بچه تاب مي خورند
دو عاشق هميشگي ، زچشمه آب مي خورند
دو اسب مست مي دوند ، به انتهاي نا كجا
رها تر از پرنده ها
در انتهاي سبز دشت
دو كوه ايستاده اند
دو تكه ابر آن طرف ، هميشه در گذار و گشت
به ظاهر ايستاده ام
چنان مترسكان منجمد ، ولي .....
ولي نه من مترسكم
نه در دلم نشان غم
چرا درون لعبت جهان
به خنده تاب من نمي خورم؟
ز چشمه ي خيال خود
من آب هم نمي خورم
چرا نمي شوم رها؟ چو ا بر ها پرنده ها!
ز بسكه ايستاده ام
چه ساده باورم شده
كه من براي عمر خود
چنان مترسكم ميان مزرعه
كه دست و پاي بسته ام!
ز هر چه هست خسته ام!
چه ساده باورم شده
چه ساده ام چه گمشده!
|