spacer
صفحه اصلي arrow شاعران جوان arrow عاصم اسدی جستجو در سایت
spacer

ورود و خروج

عضویت در این سایت آزاد بوده
و شما با تکمیل فرم عضویت
از امکانات سایت بهره مند
خواهید شد.
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت

نظرسنجی

شما دوستدار چه نوع سبک شعری هستید؟
  

آمار بازديد از سايت

بازدیدکنندگان: 753850
لینکهای مرتبط

 


           ساعت ایران

 

      گزیده ی

گلستان سعدی 

******************** 

  لغت نامه  دهخدا

شادروان علی اکبر دهخدا 

   استاد علی اکبر دهخدا

 

 

 

 

 

 

 

********** 

 
عاصم اسدی ساخت PDF چاپ ارسال به دوست

Image

1

 

اين دلو مانده در چاه بالا نخواهد آمد
دريا عطش ندارد اين جا نخواهد آمد
خواب است و خواب هايش بيداري صدف هاست
هرگز خسي به خواب دريا نخواهد آمد
***
ثشخيص اسم اعظم از اسم ها محال است
تنها اگر نيايي تنها نخواهد آمد
درعشق جزرو مدي ست اما رسيدني نيست
تا ماه آ ب دريا بالا نخواهد آمد
***
نفرين باد پايش تا ما مي آيد اما

هرگز  دلش  - كه سنگ است - با ما نخواهد آمد

بنويس ! مشق شب را آنسان كه ما نو شتيم
سارا نخواهد آمد سارا نخواهد آمد
 

زنجان - مهر 74

2

 

نبود آينه اي که تو را نشان ندهد
در آن ضيافت نابي که جز زيان ندهد

نبود حادثه ايّ و روان نشد خوني
که گاهواره ي طفل تو را تکان ندهد

خدا برای تو آن روز خلعتی می بافت
ز تار و پود غمی که به کس نشان ندهد
***
ز هر ستاره برآورد سر،کمانداري
بر آفتاب نشان چاره کو که جان ندهد؟!

بِهِل!که خون تو بالا رود که معجزه اي
به جز زمين تو،باران به آسمان ندهد

پر است جام فلق،ورنه زرد رويانند
اگر که خون تو سرخي به خاوران ندهد

ولي دريغ که خورشيد اُنس عيسي(ع)را
به گوشوارگي گوش خون چکان ندهد

 

خوشا دلم! که زمين گيري مزار تو را
به بال هاي تمامِ فرشتگان ندهد

3

 

افشرده ي صد خم فشرده!
اي شيشه ي مهر و موم خورده!
اي شنبه فروش جمعه بازار!
گوي سبق از زمانه برد
ه!
حجم گره!آبشار پيچك!
گيسوي بلند تاب خورده!
ماهي!پرنده!بال!باله!
دريابه كف!آسمان به گرده!
تكبيرمناره!بانگ ناقوس!
آتشكده!آتش فسرده!
تك برگ برنده!عشق!تك خال!
از هر چه قمارباز برده!

شالي!روح شمال! ري را!
اي جان جنوب!نخل!ليلا!

4

 

يكشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۵

طرحي از يك زندگي بو د آنچه بر ياران گذشت
آنچه بر پارو زنان رود يخبندان گذشت

ساحل گرمي به تور كس نخورد و گر رسيد،
موكب كبريت و كاهي در شب باران گذشت

پيش تر رفتند از آن و سوختند و سوختند
رو به درياهاي جوشان بيش از اين نتوان گذشت

جان كه سرد و گرمي اش تا گردش آبش كشيد
گاه يخ بست و گه از تقطير تابستان گذشت
*
با سرآغازي كه گم شد هم چنان وهم چنان ...
عصر تلخ جمعه ها از شنبه ي ياران گذشت

سوگواران در ميان سوگواران كِل زدند
آرزو از روي نعش آرزو مندان گذشت
*
بازوانم دور از هم سوختند و ساختند
هر قطاري -بي من-از اين ريل بي پايان گذشت
بي تو آمد هر قطاري با تو هم آمد اگر
از خيال اتنظار-اين پير سوزنبان-گذشت

 

5

 

تب بيش از اين كه هست ميسر نمي شود
عاشق،جهنمي است و كيفر نمي شود

شيرازه بندها همه در باد مي دوند
در چالشي عقيم كه دفتر نمي شود

مردن ز بوسه اي و تولد ز بوسه اي
هر بار با تو مي شد و ديگر نمي شود

زين راستي اميد گريزي نمانده است
چرخي بزن!كه جاده مدور نمي شود
*
اي نخ به نخ تنيده دلم را در عاشقي!
نقشي زدي كه هيچ مكرر نمي شود

هر آن قطاري از قلم ورنگ مي رسد
آه! از ملاحتت كه مصور نمي شود

تا آن ملاحت است و نمك گير مي كند
عاشق جراحتي است كه بهتر نمي شود

سقاي آبروي مني اين منم كه باز
سيراب گشته شهر و لبم تر نمي شود

حيف از اميد نامه بر پير شهرمان
يك عمر نامه برد و كبوتر نمي شود

 

6

 

طرحي از يك زندگي بو د آنچه بر ياران گذشت
آنچه بر پارو زنان رود يخبندان گذشت

ساحل گرمي به طور كس نخورد و گر رسيد،
موكب كبريت و كاهي در شب باران گذشت

پيش تر رفتند از آن و سوختند و سوختند
رو به درياهاي جوشان بيش از اين نتوان گذشت

جان كه سرد و گرمي اش تا گردش آبش كشيد
گاه يخ بست و گه از تقطير تابستان گذشت
*
با سرآغازي كه گم شد هم چنان وهم چنان ...
عصر تلخ جمعه ها از شنبه ي ياران گذشت

سوگواران در ميان سوگواران كِل زدند
آرزو از روي نعش آرزو مندان گذشت
*
بازوانم دور از هم سوختند و ساختند
هر قطاري -بي من-از اين ريل بي پايان گذشت
بي تو آمد هر قطاري با تو هم آمد اگر
از خيال اتنظار-اين پير سوزنبان-گذشت

 

7

 

من فلسفه مي خواندم درباغ كسي خنديد!

دستي كه مرا مي چيد ازلرزش من تر سيد

او زمزمه گر مي خواست من همهمه گر بودم

از همهمه ي سرشار ازوسوسه مي ترسيد

من ساكن خود بودم او جاري دوران ها

من سايه ي او بودم - جا مانده ي درترديد

***

دستي به زمين آمد آيينه به دورم چيد

آن وقت كتابم را از زير سرم دزديد

تا زمزمه ات كردم با لهجه ي هرمرغي

ازشاخه فرود آمد بر دور سرم چرخيد

امروز ولي در دشت هرسنگ تو را مي خواند

هرغنچه كه مي ديدم با نام تو مي خنديد

خاشاك مرا بردي تا باطن دريا ها

تاجي به سرش كردي ازدانه ي مرواريد

درپيله ي تنهايي بالغ شدو بالا رفت

پروانه ي محضي تا همسايگي خورشيد

***

از تخت وكلاه جم بي بهره شديم اما

آيينه ما كم نيست ازآينه ي " جمشيد

 

8

 

سپيده بود كه شهنامه در بغل مي رفت

حماسه اي كه به خونخواهي غزل مي رفت

هزار چشمه پي اش از هزارنيلي پوش

به سوگواري آن شيشه ي عسل مي رفت...

***

تمام شد همه ي جاده ها - هرآن چه كه بود -

كما نه مي زد وبركوه بر كتل مي رفت

سپس به رود زد و ماهيان خبردادند:

نهنگي از ابديت سوي ازل مي رفت

به گل نشست وزهر سوي نيش ونشتر بود

كه بر سرو تن آن بندي اجل مي رفت

هنوز منتظرآب هاي شيرين بود

ميان حلقه ي زهرابه ها كه حل مي رفت

پسين حادثه باران گرفت ومي باريد

به طبل ها ودر آوازشان خلل مي رفت

دگر نه سينه به سينه كه راز سر رفته

- هم او- دهن به دهن مثل يك مثل مي رفت...

***

جهان دونيم شد از خون تو وظهري بود

از استواي زمين جوي يك جدل مي رفت

 

 

9

 

چشم در چشم شيري شاعر

- قاتل از پستان ماه شير خورده قطعا !

بعد

دفترچه ي تلفن را

ازروي قلبش - كه هميشه اشغال بود -

برداشت و ورق زد :

- ماه رخ !

- ماه منير !

- مهتاب !

- مهسا !

- ماه...

ماه نامه را بست !

زن ها به بوي بيوگي اش آمدند

شير توي شيري شد درخانه

مثل در چشم

 

 

10

 

بي حاصل عمر من كه شيارش نمي زني

اي سايه ي ثقيل! كه گا وآهن مني !

هيچ از كشيدن تو خطي بر زمين نماند

پادر هواتراز پركاهي وصد مني!

گرد سياه پوشي و شايد سواره اي

جامانده از هزيمت اردوي دشمني

بخت كدام دختري وبختك كه اي؟

كي؟ خانه ي خراب كه را مشت مي زني؟

گويند: " مي زنيم به تيرش"ولي جهان

در تيررس نشانده مرا وتو ايمني

***

اما نه !اين همه كه شمردم زروز توست

دارم هنوز با تو يكي حرف گفتني :

من باكسي برادر جاني نبوده ام

جانم به لب رسيده از اين خيل ناتني

شب ها كه نيستي كه پناه آورم به تو!

اي سايه! توبرادرك جاني مني!

                                      *نثارسايه ي سنگين خودم!

 

spacer

spacer


Developed By Parsset group