|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

بهرام مژدهی

تصویر تست

در 28اردیبهشت1351 در خانواده ای از قشر متوسط جامعه در یکی از محله های شهر رشت ب دنیا آمد.پدر مرحومش کارمند بهداری و مادر مرحومش خانه دار بود.مژدهی پس از گذراندن دوران خردسالی در یکی از دبستان های نزدیک محل سکونتش رفت و پس از گذراندن دوران تحصیل راهنمایی و متوسطه در رشته زبان و ادبیات عرب وارد دانشگاه شد.از دوران دبیرستان دلنوشته هایی از او ب جا مانده ک هرگز درهیچ محافل ادبی خوانده نشده.بهرام مژدهی در دوران تحصیل ب ادبیات فارسی و درس انشا علاقه زیادی داشت..فعالیت هنری مژدهی از دانشگاه شروع شد و او در انجمن ادبی دانشگاه عضو و اولین اتفاق شعری او چاپ یک مثنوی از وی در ماهنامه داخلی دانشگاه بوده است.اما ب مرور مژدهی در انجمن ها حضور و از تجارب دیگر دوستان و اساتید بهره مند شده است
دربین انواع قالب شعری مژدهی در قالب رباعی و دوبیتی علاقه بیشتری داشته تا حدی ک مژدهی را با این دوقالب می شناسند.گرچه در سالهای اخیر از این شاعر غزل هایی هم شنیده ایم .
بهرام مژدهی در جشنواره های شعر و کنگره های مختلف در سال های اخیر مقام ها و رتبه هایی کسب کرده است .
بهرام مژدهی در سال 93اقدام ب اولین مجموعه خود نمود ک حاوی یکصدوده قطعه رباعی و دوبیتی بوده ک توسط انتشارات فصل پنجم در دیماه نودوسه با نام مجموعه رباعی دوبیتی :یک دوم وارد بازار کتاب شد.
و در حال حاضر در نوبت چاپ دوم است

بهرام مژدهی
در گیلان :عضو انجمن شعر و ادب شهرستان رشت است و مسوولیت کارگاه نقدوبررسی شعر ک هر هفته درمحل انجمن برگزار می شود بعهد ایشان است.و همچنین عضو شاعران گیلکی سرا و عضو انجمن گیلان شناسی می باشد. و مسوول صفحه ادبی ماهنامه ی عطر شالیزار می باشد

بهرام مژدهی در تدارک مجموعه ای جدید از رباعی هایش هست ک ب ندرت در انجمن ها خوانده شده است.
1.
شب های پرالتهاب را می فهمم
در آینه اضطراب را می فهمم

حالا ک سقوط کرده ام از چشمت
افتادن یک شهاب را می فهمم
2.
هی سنگ بزن ب شیشه عادت دارم
بشکن تو مرا دوباره طاقت دارم

صد تکه هزار تکه باشم ، باشم
من از تو و این عشق رضایت دارم

3.
از هرچه دلم را ب تو بسپارم هات
یا اینکه مدام از تو بیزارم هات

من خسته شدم توان ندارم دیگر
لعنت ب تو و ب دوستت دارم هات

4.
خورشید شدی ب پیکرم تابیدی
تو گریه پنهانی من را دیدی

من آدمک برفی تو بودم حیف
تو نسخه ی مردن مرا پیچیدی

5.
غم .حسرت و آه برنگردی دیگر
با بار گناه بر نگردی دیگر

من بی تو خوشم و زندگی ام خوب است
صد سال سیاه برنگردی دیگر
......
6.
خوشی ها.دردها تقسیم بردو
چه باهم یا جدا تقسیم بردو

خدایی زندگی باعشق یعنی:
شبیه ما دوتا تقسیم بردو
7.
یکی یک گوشه پنهان گریه میکرد
یکی هم زیر باران گریه میکرد

چه ها کردند با تو اهل کوفه؟
ک روی نیزه قران گریه میکرد
8.
تصور کن ک یک شب تشنه باشد
میان آتش تب تشنه باشد

چه حالی دست خواهد داد وقتی
کنارت بچه ات لب تشنه باشد

9.
ب دور خانه می پاشیدم ای کاش
پر و پیمانه می پاشیدم ای کاش

تو آن گنجشک روی بام بودی
برایت دانه می پاشیدم ای کاش
10.
اگرچه سخت درگیریم هردو
گره خورده ب تقدیریم هردو

دوتا قلب بهم چسبیده هستیم
بدون عشق می میریم هر دو

بهرام مژدهی
از مجموعه رباعی و دوبیتی:یک دوم

11.
چندیست ک بد کلافه ام...می فهمم
برگشته کمی قیافه ام ...می فهمم
از طرز نگاه کردنت معلوم است
بین همه من اضافه ام ...می فهمم

12.
یک عمر زوالُ...لحظاتی با تو
انبوه خیالُ.... لحظاتی با تو
از یاد نمی رود یقیناً ، هرگز
بارانِ شمالُ... لحظاتی با تو

13.
در گوشه ای از جِلدِ کتابت بنویس
در قسمتِ پرسش و جوابت بنویس
منهای تمامِ روزهایی که گذشت
دلتنگی من را به حسابت بنویس

14
در زیر تگرگ گریه باید بکنم
با خش خش برگ گریه بایدبکنم
پاییز اگرچه فصل خوبیست ،ولی
در بستر مرگ گریه باید بکنم

15.
حرف است زیاد پشت مان می ارزد
با نیش و کنایه بی گمان می ارزد
لبخند بزن ب زندگی باور کن
یک خنده ی تو ب صد جهان می ارزد

بهرام_مژدهی

16.
من ماندم و این دردها در کوچه باغی که
مثل درختی خشک بر روی اش کلاغی که

دارد برایت شعر از پاییز می خواند
من شعله ورتر می شوم مثل اجاقی که

با شعله هایش حتم دارم گرم خواهد کرد
کل فضای خانه را حتا اتاقی که

تو می نشینی چای می نوشی خیالی نیست
حتا نگیری سال ها از من سراغی که

یک عمر زندانی چشمت بودم و حالا
در حسرت یک چار دیواری اتاقی که

من باشم و هرم نفس هایت همین کافی ست
با اینکه میدانم نمانده اشتیاقی که
.
از مرگ می ترسم ولی اقرار خواهم کرد
پیش ام نباشی حتم دارم اتفاقی که.....

بهرام_مژدهی

17.
همینکه شور شیرین در سر فرهاد می رقصد
یقیناً ذهن درگیرش شود آزاد می رقصد

تصور کن بهاری می رسد از راه و می بیند
ک گیسوی پریشان کرده اش در باد می رقصد

زمان خلقتِ خطِ لب و ابروش معلوم است
قلم در دست های ماهر استاد می رقصد

ب یمن بودنش حتا برای لحظه ای کوتاه
تمام غصه ها را می برد از یاد می رقصد

تصور کن کنارش بعد عمری پشت در بودن
برای نو عروس حجله اش داماد می رقصد

شبیه بستر امنی ست آغوشش ک اینگونه
میان دست هایش ماهی آزاد می رقصد

پس از چشم انتظاری ها و بعد از بیقراری ها
خلاصه پیش صیدش یک شبی صیاد می رقصد


بهرام_مژدهی
18.
کاش آن شب برسد باشی و باشم بعدش
غزلی تازه بروی تو بپاشم بعدش

در حریم نفس گرم تو بی تاب شوم
صورت پنجره ها را بخراشم بعدش

شاه بانوی غزل..زل بزنی در چشمم
طرحی از آینه در آن بتراشم بعدش

پر پرواز مرا....وسعت آغوش تو را
باز کن تا که ازاین پیله رها شم بعدش....
.
حکمتی داشت حضورت که خدا خواسته است
آه یک روز اگر با تو نباشم....بعدش

 

 

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران گیلان

چاپ ایمیل