|  |   |  |   |

زندگینامه و شعرشاعران امروز فارسی زبان(بر اساس حرف اول نام خانوادگی)

رحمان مژگانپور

تصویر تست


بسم الله الرحمن الرحیم
الهم عجل لولیک الفرج
سلام
رحمان مژگانپور فرزند رحیم متولد سال ۱۳۷۱ ماه ۱۱ روز ۲۴ هستم،
دیپلم کامپیوتر
مقیم مشهد
اصالتا از خطه سر سبز مازندران شهر بابل،
در شهر بابل به دنیا امدم
دوره ابتدایی در تهران و کرج بودم و بعد ها مقیم مشهد شدیم به اتفاق خانواده،
از دوران اول دبیرستان شروع به نوشتن کردم و تا پایان دوره ادامه داشت اما نه به صورت جدی و پیگیر.
به همین دلیل شعر و شاعری نه دغدغه ای بود و نه جزء واجبات روزمره بنده.
اما در سال ۱۳۹۴ و در آبان ماه به صورت جدی و مداوم پیگیر شعر و شاعری شدم.
در این حین استاد والا و تاج سر بنده به نام استاد #نسرین_خانصنمی نقش پررنگ و به سزایی در شاعر شدن بنده داشته و دارند.
(لازم به ذکر است؛ الفبای شاعری از نفس ایشان بر روح و جان بنده دمیده شد)
به فکر چاپ کتاب هستم اما در صورتی که شرایط فراهم باشد.
سبک خاصی ندارم اما
سبک مورد علاقه ام غزل و چهارپاره هست،
شاعران مورد علاقه ام عبارت است از؛
استاد #نسرین_خانصنمی
استاد #الف_مهاجر
استاد #علی_اکبر_یاغی_تبار
(نوشته های بنده شامل
غزل و چهار پاره هست)
در حال حاضر هم به شدت علاقه به شعر و شعر و شعر دارم.
نوشته های بنده در سایت شعر نو ثبت میشوند و درکانال شخصی بنده به نام های

شعر برای بنده جزیی از زندگی بوده و هست
تنها تعریفم از شعر یک تشبیه ساده است؛
کویری که خشکیده به آب باران نیاز دارد
من شعر را باران برای خودم میدانم.
تنها توصیه ام به دوست داران شعر؛
شعری بخوانید که زندگی رو به شما یاد بدهد و تجربه
حس درونش جاری باشد،
نشستن های شبانه ،خیره ماندن به ماه،
خیره بودن به دریا،
و به چهره ی پنجره نگاه کردن
(گاهی اشک ریختن☺️)
و قلم و قلم و قلم دست گرفتن
 از دغدغه های امروزم هست.

موفق و پیروز باشید

رحمان مژگانپور

1
دورش کن از میان غزل ها کلاغ را
 رونق ببخش کوچه و این کوچه باغ را

خورشید قهر کرده و از شهر رفته است
هرگز ندیده پنجره های اتاق را

خاموشی و تو را به خودت میسپارمت
روشن نکن میانه ی شعرم چراغ را

افتاده در میانِ غزل ها نفاق هم
باور کن ای عزیز غزل اتفاق را

رنگِ سیاه در غزلم موج میزند
دورش کن از میانِ غزل ها کلاغ را

#رحمان_مژگانپور

2
یلدا

مویت بلند ای شبِ طولانیِ غزل
پاییز رفت و ماندی و مهمانیِ غزل

یلدا به دست سرد زمستان رسیده است
در بیت عاشقانه ی پایانیِ غزل

از گرمیِ نگاه تو دلگرم میشوم
حتی میانِ هر غمِ طوفانیِ غزل

وقتی میانِ پنجره نقشِ تو را کشید
موی تو بود و حرف پریشانیِ غزل

از راز چشم های سیاهت شنیده ام
خواهد رسید مصرعِ پنهانیِ غزل

با چتر زیر پلک خیابان رسیده ای
امشب رسیده آن شب بارانیِ غزل


#رحمان_مژگانپور

پ،ن؛
به بهانهء  بلندترین شب سال
                   ((یلدا))

3
خواب

ای ابر های خیره به چشمان باورم
وقت است چشم شور شما را درآورم

در روزگار خویشم و سر در گمم هنوز
دیدم غزل چه ها که نیاورده بر سرم!

پنهان شدم میان نگاه سیاه شهر
هرگز ندیده چشم شما روی دیگرم

من باختم نگاه تو را در میان شعر
پس داستان خویش به پایان نمیبرم

یا صبر کن به دست تو نزدیکتر شوم
یا آخر از بلندیِ این خواب میپرم


#رحمان_مژگانپور


4
دور تر...

انگار بی تو کل تنم درد میکند
اصلا تمام خویشتنم درد میکند

نزدیکی و تو را به خودم میفشارمت
نزدیکتر بیا، بدنم درد میکند

از جنس عشقی و غمِ نزدیکتر به من
امشب ببین که پیرهنم درد میکند

از غنچه های باغ نپرسیده ای ولی
امشب بپرس، یاسمنم درد میکند

از دوری ات چه ها نکشیدم ولی هنوز
با یاد چشم تو بدنم درد میکند

4
این نیز...

صبر کن شاید سکوت این خیابان بگذرد
صبر کن شاید صدای پای آبان بگذرد

اندکی بنشین کنارم بغض دارم نازنین
اندکی بنشین که شاید مرد باران بگذرد

گوشه ی دنج و کنار خلوت تنهایی ام
آنقدر ماندم که خود آرام و پنهان بگذرد

در حصار بغض و تنهایی به خود پیچیده ام
کاش میشد این سکوت سرد زندان بگذرد

وحشتی در من صدای هر قدم را میشنید
با صدای هر قدم گویی که از جان بگذرد

باد را با موی تو هرچند امشب گفتگوست
لحظه ای با من بمان باد پریشان بگذرد

لحظه ای با من بمان و حرفها دارم هنوز
لعنتی بنشین کنارم بیت پایان بگذرد

5


من دلم تنگ ،تو دلتنگ کسی غیر از من
بگذار ایندفه با شعر به طوفان بزنم
میشود دست به دامان غزل باشم تا
وسط معرکه بی چتر به باران بزنم؟

منم و حال خراب غزل و دیگر هیچ
حال من خوب، ولی حال غزل خوب تراست
گریه ام بند نشد تا که ببینم اما
من شنیدم که دلش پیش تو محبوب تراست

دست بردم به همه خاطره ها بعداز تو
یادگار عکس سفیدی که خود انداخته ای
شعر میخوانم و با پنجره ها سردرگم
منم این شاعر دیوانه و نشناخته ای

پشت هر مصرع طولانی خود باخته ام
خط به خطی که برای تو نوشتم اما
اعتمادی به تو هم نیست برو،پس خوش باش
راست گفتی که وفا نیست تو را ای دنیا

دست باران وسط لوت که پیدایش نیست
بی وفا بودی و من در تو وفا میجویم
آه لعنت به تو دنیا که فقط میچرخی
تو که پنهانی و صد حیف تو را میجویم

شعرم از حد جنونم که به بالا زده است
شده آیا که دلت، باز دلت تنگ شود؟
شده با حس جنونت به خودت فکر کنی؟
شده دنیا به غم چشم تو بیرنگ شود؟

منم آن کس که دلش، باز دلش تنگ شده
تو همان خاطره ای در دل بیتاب ترم
منم آن کس که فقط نام تو را میجوید
صبر کن تا به بلندای خیالت بپرم

میروم تا که به فردای خیالت برسی
میروم باز به دنبال خودم میگردم
لعنتی حرف بزن،عشق کنم در نفست
تا که شاید به هوای نفست برگردم



6
غریب تر...

چیزی شبیه معجزه اما قریب تر
تو خالق تبسمی اما عجیب تر

تو سیب سرخ و خوردن ات اما حرامِ من
ای از شراب کهنه ی خُم دلفریب تر

در من صدای بارش چشمت شنیدنی ست
میخواستم تو را و شدم بینصیب تر

دستی به روی موی پریشان خود بکش
ای دستهای گرم تو با من رقیب تر

نقاشیِ میان هزار آرزوی من
قدری بخند با دلم ای نا شکیب تر

درگیر چشم های تو، اما هنوز هم
من با توام،تو با منی اما غریب تر


#رحمان_مژگانپور

برچسب ها: شاعران معاصر, شاعران مازندران, شاعران خراسان رضوی

چاپ ایمیل