|  |   |  |   |

زندگی مثل رود همچنان جاریست

چتر رنگین کمانی اش را باز کرد.قطرات باران یکی پس از دیگری بر زمین فرود می آمد.
بی هدف در خیابان ها پرسه می زد و به سوی مقصدی نامعلوم پیش می رفت.به ناگاه بادی
شدید وزیدن گرفت.می خواست چتر را به اجبار از دستان دخترک برباید.دسته ی چتر را با
دو دستش محکم گرفت و به سمت خود کشید.آن طرف خیابان پارک کوچکی قرار داشت.به
دنبال گوشه ی دنج وخلوتی می گشت تا کمی آرام شود.نسیم خنک و مطبوعی صورتش را
نوازش داد.نیمکتی را انتخاب کرد که با برگ های رنگارنگ پاییزی تزیین شده بود.به
دوردست ها خیره شد.روزهای سخت زندگی به سرعت برق و باد از جلوی چشمانش گذشتند.
نگاهش به برکه ی کوچکی افتاد که مرغابی های زیبا در آن شناور بودند.سرش را به سمت
آسمان بلند کرد و با خود گفت : خدا هست،زندگی مثل رود همچنان جاریست...

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل