|  |   |  |   |

عمو مصطفی

هوا کم کم رو به سردی می رفت و نم نمک زمستان خودنمایی می کرد، امّا حتّی این هوای سرد و جانکاه هم نمی توانست مانع از رفتن عمو مصطفی به روستای مادری اش شود!
هرچند فاصله ی روستا تا شهر زیاد نبود امّا باز هم سختی های خاص خودش را داشت،
ولی با این وجود هر وقت دلتنگی به سراغ عمو مصطفی می آمد و دلش می گرفت، تحت هر شرایطی خودش را به روستا می رساند!
اوّل می رفت سر خاک مادرش و یک دل سیر گریه و درد دل می کرد و بعد به منزل دایی اش می رفت و پای خاطرات قدیم مادرش می نشست که دایی احمد با آه و سوز فراوان برایش تعریف و هر بار انگار داغ دل عمو مصطفی را تازه تر از قبل می کرد...
حتّی دیدن گلنار، دختر دایی احمد هم نمی توانست حال و هوای عمو مصطفی را عوض کند، کسی که تمام دلخوشی عمو مصطفی در این دنیا بود!
منزل ما و پدر بزرگ در کنار هم و در انتهای یک کوچه بن بست قرار داشت؛ بیشتر اوقات می دیدم که هر وقت عمو مصطفی از روستا برمی گردد چقدر پریشان احوال و غمگین است، انگار کوهی از غم را به تنهایی به دوش می کشد! با وجود سن و سال کمی که داشتم به خوبی می توانستم این درد و اندوه را حس و درک کنم‌‌‌...
پدر بزرگ و همسرش رابطه ی خوبی با پدر و مادرم نداشتند ولی عمو مصطفی با اینکه از لحاظ مادری، با پدرم اندر بودند، ما را خیلی دوست داشت و برای پدر و مادرم احترام زیادی قائل بود، برای همین گاهی اوقات به دور از چشم پدربزرگ و همسرش گلاب خاتون، به خانه ی ما می آمد و از حال و هوایش، آرزوهایش و دردهایش حرف می زد تا به قول خودش کمی سبک شود؛
می گفت عاشق گلنار شده ام و به عشق او نفس می کشم ولی تا به حال چیزی در این مورد نه به خودش و نه به دایی نگفتم!
می گفت: درد و رنج و غمی که مادرم تحمّل کرده، اصلا قابل توصیف نیست! هر بار که از روستا بر می گردم، دلم نمی خواهد چشمم به چشم آقاجان و گلاب خاتون بیفتد، هر چند برایم خیلی زحمت کشیده اند و چیزی کم نگذاشته اند، مخصوصا گلاب خاتون که همیشه مرا مثل فرزند نداشته اش دوست داشته و به من محبّت کرده، ولی هر دو در حق مادرم ظلم بزرگی مرتکب شدند؛ مادرم بعد از ازدواج مجدد آقاجان، خیلی خواهش و التماس کرد و حتّی به پایش افتاد که اتاقی در اختیارش قرار دهند و اجازه بدهند کودکش را بزرگ کند ولی آقاجان و خاتون نپذیرفتند و او را با بی مهری هر چه تمام تر از خود راندند، آنها خیلی راحت یک مادر را از کودک خرد سالش جدا کردند و با زیر پا گذاشتن اخلاق و قانون و همه چیز... حتّی او را از دیدن فرزندش محروم کردند، چشم هایشان را روی گریه ها و ضجّه هایش بستند و باعث شدند مادری از غم و اندوه جدایی و دوری از فرزند دلبندش دق مرگ شود!
این ها را که گفت بغضش ترکید و گریه امانش نداد...
عمو مصطفی با اینکه ۱۸-۱۷ سال بیشتر نداشت ولی خیلی بیشتر از سنش شکسته و تکیده شده بود!
مدّتی بعد عمو مصطفی به سختی بیمار شد، پدر بزرگ او را نزد پزشکان مختلفی برد ولی گویا دیگر دیر شده بود! همه از او قطع اُمید کرده بودند! عمو مصطفی هر روز بدتر از قبل می شد و هر لحظه از درد به خود می پیچید ، آه و ناله هایش دل همه ی اطرافیان را به درد می آورد، دیگر چیزی از آن قامت و اُبُهت مردانه اش باقی نمانده بود!
روزی که دایی احمد و خانواده اش به عیادت عمو مصطفی آمده بودند را هرگز فراموش نمی کنم! از پشت پنجره می دیدم که به محض بیرون آمدن از منزل پدر بزرگ، چشم های غمگین گلنار مثل ابر بهاری شروع به باریدن کردند و پاهایش از رفتن بازماند و در حالی که به دیوار تکیه داده بود، گویی دیگر توان ایستادن و مقاومت کردن زیر بار این همه غم و درد و اندوه را نداشت!
به کمک مادرش از جا بلند شد و با کمری خمیده از بار این غم سنگین، کم کم به راهش ادامه داد...
چند وقت بعد عمو مصطفی بعد از یک دوره سخت بیماری و تحمّل درد و رنج فراوان، سرانجام در یک روز سرد پائیزی همچون برگی از درخت زندگی جدا شد و در آغوش مهر مادرش آرام گرفت و برای همیشه به او پیوست...
چند سال بعد پدربزرگ دوباره تصمیم به تجدید فراش گرفت، آن هم در مقابل چشمان اشکبار و غمبار گلاب خاتون!
در نهایت، خاتون با همان رنج و غم و اندوه از دنیا رفت.


(برگرفته از یک ماجرای واقعی)

نویسنده : صغرا گوهری(سارا)

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل