|  |   |  |   |

ترس

چند روزی نیست که بهش نزدیک شدم،یعنی اول اون بود که خودش رو لوس کرد،برعکس همنوعانش که من ازشون میترسیدم فرار میکردم اما این با جرات تونست بمن نزدیک بشه،منم بهش نزدیک شدم دیگه نمی ترسیدم تو چشماش نگاه میکردم انگار برق التماس بود،نشستم و بهش غذا دادم،مامانم میگه کوچیک بودی گربه داشتی اما من که یادم نیست گفت گم شد ،کوچلو بود خیلی دوسش داشتی،حالا بعد چند سال من باز یه گربه پیدا کردم ،چند روز همیشه لب ایون منتظر میموند براش غذا ببرم،یا توی حیاط بدو بدو سمتم میاد،چقد نزدیک میشد ...
اما الان چند وقت گذشته دیگه کنار ایون نمیاد،با صدای میو میو سمت من نمیاد،چون یه روز بهش غذا ندادم...
حالا با میو میو هرکسی سمتش میره،اما حکایت بعضی آدماست،بهت نزدیک میشن،دلبسته میشی ولی بعد که سیر شدن میرن و گرسنگیشون رو جای دیگه تامین میکنن.این همون قصه ی پر درد هوسه...
من الان دیگه از گربه ها نمیترسیدم،چون میوی من باعث شد ترسم از بین بره،شاید قصه ی بعضی آدما هم همینطوره میان تا تجربه بشن تا ترس ما بریزه ،تا قوی تر بشیم...

نویسنده : فهیمه گنجی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل