|  |   |  |   |

جستجو

سه سال بود كه هرروز صبح با نگراني و اضطراب از خواب بلند مي‌شد، دست و رويش را آبي مي‌زد و با عجله مي‌رفت نبش كوچه، سرمحل مي‌ايستاد. هركه رد مي‌شد، جلويش را مي‌گرفت و مي‌پرسيد:
ـ لطفا نگاه كنيد. ببينيد، من خودم نيستم. باورتان مي‌شود؟ لطفا...!
بعضي‌ها جا مي‌خوردند و با ابروهاي گره كرده، خودرا كنار مي‌كشيدند و مي‌رفتند. يك عده هم نگاهي به سراپايش مي‌انداختند و متلكي نثارش مي‌كردند. آخرش هم با تبسمي مرموز يا لبخندي بي‌تكلف سراغ كار خود مي‌رفتند. يكبار پيرمردي كشيده‌اي محكم به صورتش زده بود. جاي انگشتهايش تا چندروز روي صورتش باقي ماند. كار بجايي رسيد كه اهل محل و همه كسانيكه عبوري‌هاي دايمي محسوب مي‌شدند، او را مي‌شناختند و براي اينكه گير سوال‌هاي بي‌سر و ته او نيافتند، از پياده‌روي آنطرف خيابان رد مي‌شدند. چندبار كاسب‌هاي محل در خانه آمدند و شكايتش را كردند. مي‌گفتند كه مردم از ترس او سراغ دكان‌هايشان نمي‌آيند. فروششان پايين آمده. حتي يكي‌از دكاندارها تهديد كرد كه اگر بازهم سرمحل بايستد، لت و پارش مي‌كند. اما گوش او به اين تهديدها بدهكار نشد كه نشد. كسي هم جرات نكرد دستي برويش بلند كند. تهديدها همه توخالي بودند. ولي سروكارش با پليس افتاد. مي‌گفتند همان كاسبكارها به كلانتري زنگ زده‌اند و خواستار رفع و رجوع مسئله شده‌اند. بردنش كلانتري و زنگ زدند كه برويم تكليفش را روشن كنيم.
در دفتر رييس كلانتري روبروي ميز نشست و صاف از رييس پرسيد:
ـ آقاي رييس خوب شد منو آورديد اينجا. مي‌خواستم رسيدگي كنيد ببينيد من خودم نيستم.
رييس خنده‌اش گرفت. ولي خود را جمع‌ و جور كرد كه مبادا هيبتش جلوي ما خدشه‌دار شود. بعد درحاليكه الكي چيزي مي‌نوشت، گفت:
ـ خب حالا كه خودت نيستي، بگو ببينم، پس كي هستي؟
سرش رو خاراند و گفت:
ـ راستش منم همينو مي‌خوام بدونم. ولي واسه اينكه معلوم بشه من كي‌ام، بايد اول ببينيم من اصلا چرا گم شدم؟ يا كي منو با اين بابايي كه الان باهاش حرف مي‌زنيد، عوض كرده؟ اين خودش جرم سنگينيه. مي‌شه گفت، آدم‌ربايي حساب مي‌شه. درست ميگم؟ آقاي رييس....
رييس بي‌آنكه جوابي بدهد، اينبار با اخم گوشي تلفن روي ميز را برداشت و گماشته دفترش را احضار كرد تا او را به بازداشتگاه برگردانند. وقتيكه او را بردند، از ما خواست كه تعهد بدهيم، مراقبش باشيم تا سركوچه نرود و مزاحم مردم و كاسبكارها نشود. در غيراينصورت، او را به يك مركز درمان بيماران رواني خواهند فرستاد. ما هم تعهدنامه را امضاء كرديم و تحويلش گرفتيم. كلي با او حرف زديم و تاكيد كرديم كه اگر باز هم سركوچه برود، سر از تيمارستان درخواهد آورد. از دست ما هم كاري ساخته نيست.
حرفهايمان در او اثر كرد و ديگر سركوچه نمي‌ايستاد. در عوض از انباري يك باراني سورمه‌اي قديمي پيدا كرد و با دقت نونوارش كرد. يكروز صبح آنرا پوشيد و بيرون رفت. با داد و فرياد ننه‌جون فهميديم كه ذره‌بين او را هم برداشته و با خود برده است. البته كلاه شاپوي قديمي كه هميشه روي جالباسي مي‌ديديم هم غيبش زده بود. و هر روز اين رفت و آمدهايش ادامه داشت. تا يكروز تصميم گرفتيم تعقيبش كنيم. ديديم كه سوار اتوبوس شد و يكراست جلوي پله‌هاي دادگستري پياده شد. ذره‌بين ننه‌جون را از جيب درآورد و با دقت يك كاراگاه كاركشته، شروع به بررسي هر چه دور و برش وجود داشت، كرد. تيپ و قيافه‌اش آنقدر جدي شده بود كه هيچكس جرات نمي‌كرد در كارش شك كند. در چشم‌هاي پرسشگر مردمي كه از كنارش مي‌گذشتند، حس كنجكاوي و حتي ترس و احترام را مي‌ديدم. گاهي بعضي‌ها مي‌ايستادند و كارش را زيرنظر مي‌گرفتند. اما همين‌ كه نگاهشان مي‌كرد، راهشان را مي‌گرفتند و مي‌رفتند. حتي نگهبان‌هاي جلوي دادگستري هم گمان كرده بودند، آدم مهمي است و براي ماموريت ويژه‌اي درحال بررسي صحنه جرم است. براي همين هم كاري بكارش نداشتند.
از آن پس بجاي سركوچه، جلوي دادگستري را پاتوق كرده بود. چند ماه، شايد هشت ماه هرروز صبح باراني را پوشيد، ذره‌بين را برداشت و به اعتراض‌هاي ننه‌جون هم هيچ اهميتي نداد و كلاه بسر راهي دادگستري شد. هيچكس نفهميد كه جلوي در دادگستري، روي پلكان بزرگي كه مردم را براي احقاق حق راهي سرسراي عدل و عدالت مي‌كرد، دنبال چه مي‌گشت؟
تا اينكه يكروز يكي ديگر هم باراني پوشيده بود و ذره‌بيني بدست داشت. آمد و كنارش ايستاد. آنگاه مثل او، روي پلكان دادگستري، روي پياده‌رو دنبال چيزي مي‌گشت. هيچكدام به آن ديگري نگاهي نمي‌كردند. فقط دنبال چيزي مي‌گشتند. تنها هشت روز گذشت كه يكي ديگر هم سروكله‌اش پيدا شد. باراني‌پوش و ذره‌بين بدست. و پس‌از آن، هر هشت‌روز يكي تازه‌وارد مي‌آمد و روي پلكان دادگستري يا پياده‌رو دنبال چيزي مي‌گشت.
حالا هشت‌سال از آن روزها مي‌گذرد. صبح‌ها خيلي‌ها كارشان شده رفتن جلوي دادگستري و با ذره‌بين‌هايشان دنبال چيزي مي‌گردند. كسي هم كاري بكارشان ندارد. مامورهاي نگهبان جلوي دادگستري هم بدشان نمي‌آيد ذره‌بين بدست بگيرند و دنبال چيزي بگردند. چندروز پيش چو افتاده بود كه بالاخره يكي چيزي پيدا كرده است. من كه نديدم. احتمالا شايعه بوده....
بهتر است بروم. دير مي‌شود. ساعت نزديك هشت است. مثلا مي‌خواستم باراني‌ام را بشورم. اما خسته بودم. امشب كه برگشتم حتما اينكار را خواهم كرد. بهتر است زودتر راه بيافتم تا جاي بهتري بگيرم. شايد امروز چيزي پيدا كردم.

نویسنده : حمیدرضا میرمعزی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل