|  |   |  |   |

عشق پرتقالی...!



اتاق یکی مانده به آخر،ته راهروی بخش 3...اتاق شماره ی 124!
همراه پزشک متخصص وارد اتاق شدیم،یک پیرزن روستایی که مبتلا به سرطان پیشرفته احشای حفره ی شکمی بود،سرطان لعنتی همه ی اعضایش را درگیر کرده بود،متاستاز داده بود...دیگر کاریش نمیشد کرد!خوابیده بود روی تخت و نگاهش از پنجره به بیرون بود.شکمش باد کرده بود،فقط یک سمتش...
باید با نیدل و سوند آب را از روی شکمش جایی نزدیک نافش تخلیه می کردیم که درد نکشد،نه اینکه درد نکشد...کمتر درد بکشد...همین تمام تلاش آن لحظه ی ما بود برای پیرزن روسری گل گلی که چشم هایش خالی بود از زندگی...خالی خالی!
ما مشغول کارمان بودیم و پیرزن هنوز نگاهش به فضای آبی دروغین پشت پنجره بود!عوض کردن آنژیوکت،فشار گرفتن،سوراخ کردن انگشتش برای قند خون گرفتن و هزار و یکی کار دیگر باعث نشد پیرزن نگاهش را یک آن از قاب آن پنجره ی لعنتی که برایم سوال شده بود بگیرد.بعد از ضد عفونی کردن شکمش نیدل را که وارد شکمش کرد متخصص ، فهمیدیم محل مناسبی برای دسترسی به آب جمع شده نبوده...همه ی حواسم به پیرزن بود،نیدل را که بیرون کشید دکتر، چشم هایش را بست و دستش مشت شد. متخصص دوباره که نیدل را وارد شکمش کرد پیرزن نگاهش سرگردان شد و از پنجره دل کند، آه بلندی کشید و نالید: خداااااااا... دیگه طاقت ندارم...دیگه بَ...!
نگاهش پشت سرِ ما و گوشه ی اتاق ثابت ماند و سکوت کرد،نگاهی که تا آن لحظه آن قدر خالی بود که میترسیدم نگاهش کنم ،پر شد از اشک...اما لبش را به دندان گرفت و بیشتر چنگ زد به ملافه ی آبی که اشک هم نریزد!نگاهش را که دنبال کردم،درست پشت سرما،گوشه سه کنج دیوار پیرمردی با کت و شلوار رنگ و رو رفته ی سیاه و کلاه سرمه ای عین گنجشک باران زده ی ترسیده و بی پناه در خودش جمع شده بود و محکمم بشقاب پرتقال پوست کنده را چسبانده بود به سینه اش و با هراس پیرزن را نگاه می کرد...پر از التماس! بوی پرتقال پیچید توی دماغم و بغض کردم...بوی عشق میداد...به خدا که بوی عشق می داد و سادگی، عشق و پرتقال چه ربطی دارند به هم؟؟!!!نمی دانستم...!دیگر تا آخر کار نه حواس من جمع حرف های استاد شد،نه پیرزن کوچکترین ناله ای کرد،نه پیرمرد از آن گوشه تکان و خورد و بشقاب پرتقال را از خودش دور کرد.
تمام آن روز را هم بگذریم که حسابی گیج و منگ بودم!!!کارآموزی در آن بیمارستان تمام شد و امتحانات شروع شد و سرمان حسابی شلوغ شد و نتوانستم سری به اتاق 124بزنم و حال و احوال عشق را بپرسم ...شاید پیرزن با دست های خودش یک پر پرتقال مهمانم کند.
حالا هروقت کسی می گوید عشق این روزها مرده است،بوی پرتقال می پیچد توی بینیم و بغض میکنم و خدارا التماس می کنم معجزه ای شده باشد و عشق هنوز هم با طعم پرتقال زنده باشد!

#طاهره_اباذری_هریس
#داستانک
#خاطرات_یک_هوشبر_نویسنده :
#عشق_پرتقالی
#و_عشق_هرگز_نمی_میرد

نویسنده : طاهره اباذری هریس

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل