|  |   |  |   |

من شما را فهمیدم...؟

معلم ریاضی وارد کلاس شد. دانش آموزان بلند شدند.او نشست. دانش آموزان نیز نشستند.
خانم خونسردِ آینده نگر(معلم ریاضی)، تعداد غایبین را از تک تک بچه ها پرسش کرد و بچه ها اینگونه پاسخ دادند:
درس خون: اجازه اگر تعداد کل کلاس را منهای حاضرین کنیم. عدد 1+ 7بدست می آید که فکر کنم جواب سوال شما باشد.

معلم: 1+7... . بی حالِ خواب آلو نظر تو چیست؟
خورررر... پیششش خورررر... پیشششش. بی حاااااااال! بله...بله... حاضرخانم... حاضر، عزیزم ،فعال تر باش .« من حال دارم فقط به اندازه ای که حال نداشته باشم.خوررر... پیششش. خوررر... پیشششش.»

با مزه، تو بگو؟
با مزه: «لطفا! غایبا دستا بالا... بالا بالا.» خانم خونسرد، خونسردانه این بار از موسیقی پرسید؟
موسیقی بلند شد.دستش را مشت کرد و جلوی دهانش گذاشت و گفت:« غایبین کجایین، دقیقا کجایین...»

خانم، این بار رو به عارف کرد. عارف گفت:« چه بسا کسانی حضور دارند اما در اصل غایب هستند و برعکس. همان حاضرِغایب خانم!

قبل از اینکه زنگ بخورد، خانم آینده نگر پای تابلو نوشت، من شما را فهمیدم!
با خوردن زنگ، بچه ها سریع دویدند بی آن که توجهی به سیاهی تخته کنند.
هفته های بعد با آغاز رسمی آموزش، بچه ها برای رفتن از کلاس به هم تعارف می کردند.واقعا؛ آن ها عاشق ریاضی شده بودند.
او ریاضی را با دوست داشتنی های بچه ها، همراه کرده بود.



درود برهمه ی معلمان. امیدوارم همیشه سربلند و پیروز باشند.






نویسنده : آرمان خواجوی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل