|  |   |  |   |

فاصله

بنا داشت ملات ها را روی دیوار لا ماله پهن میکرد به خیابان نگاهی کرد و گفت :
_ بازم دیر کرد . سه روزه هی امروز و فردا می کنه . اما این صنار سه شاهی طلب ما رو نمیده سگ مصب پولش از پارو بالا میره ها.
مختطبش پسرک زهوار در رفته ای بود که با زحمت فرغون پر ملات را کنار دستش می گذاشت . ابرام بر گشت رد نگاه اوسا را گرفت . از کمر کش خیابان ماشین آخرین سیستم صاحبکار پیدا شد .
_ اوسا داره میاد .
_ یالا پسر فرعون خالی کن . بدو اون مله نازک کاری رو بیا .
ماشین چزخی زد و ایستاد . صاحبکار به اتفاق دختر جوان و شیک پوشی پیاده شدند . دختر حدود پانزده سالی داشت . ابرام بیاد خواهرش افتاد که همسن دخترک بود . اما او کجا و این کجا .؟
اوسا خوش و بسش میکرد .
_ ماشااله .چه دختر قشنگی . چه خانمی. خدا بهتون ببخشه .
_ نازی جان را میگی ؟ دختر ماهیه . وقتی ساختمون تموم شد اون آپارتمون سر نبش به اسمش میکنم.
_ مبارکه .
دختر لب ها را ورچیدبا ناز گفت :
_ بابا جون من اون کناری رو میخوام . همون که پنجره اش رو به خیابونه .
_ باشه عزیزم اون مال تو .
کارگران زیز چشمی داشتند دختر را نگاه میکردند . ابرام فرغون را خالی کرد
و برگشت . نگاهی به دختر انداخت شوقی نا خواسته درونش را پر کرد . اما تا چشمش به سر شانه پیراهن پاره اش افتاد از خودش خجالت کشید . پیراهنی که دو سال آزگار بار این تن استخوانی را کشیده بود .
_ آهای . اپسر حواست کجاست بیا کفش های نازی خانم را بده سر خیابان واکس بزنن. اوسا بود .
ابرام دستش را روی سوراخ پیراهن پاره اش گذاشت که پارگیش کمتر به چشم بیاید . جلو رفت خم شد از داخل ماشین که دختر نشسته یود کفش ها را برداشت . بوی عطر دختر لحظه ای از خود بیخودش کرد .
کفاش کنار خیابان جوانی بود همسن خودش .



_ جعفر این کفش ها خوب واکس بزن
_ مال اون دختر خر پول است .
_ چیکار داری کارتو بکن .
چقدر مامانیه .




نویسنده : ابراهیم گرجی

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل