|  |   |  |   |

شماره تلفن گمشده

– بار پیش که هم دیگر را دیدیم خیلی زود گذشت. نرسیدیم در باره همدیگر چیزی بگوییم. باید اعتراف کنم که از این که با شما آشنا شدم خوشحال هستم.

– من هم همینطور. باورم نمیشد تا این اندازه اتفاقی ما با هم بتوانیم آشنا بشویم. برای نخستین بار است که من از آشنایی با دختری تا این اندازه احساس خوب و خوشایند دارم. حقیقتش دیشب که به شما تلفن زدم فکر نمیکردم دعوت مرا برای دیدار دوباره بپذیرید. چون بار پیش که همدیگر را دیدیم من چیزهایی که از برادرتان میدانستم، گفتم و شما هم پاسخ همه پرسشهایتان را در باره او گرفتید.

– خوب من هم پس از دیدار بار پیش بی میل نبودم دوباره شما را ببینم. شما پسر خوبی به نظر می آیید. بویژه وقتی برادرم به شما اطمینان کرده بود و شماره تلفن مرا به شما داده بود و شما با هم آنجا دوست بودید. آنروز خیلی سربسته گفتید و زود از آن گذشتید. چرا اینقدر دیر تماس گرفتید؟ چند ساله که میگذرد و تازه شما به فکر تماس گرفتن با من افتادید. آنهم موقعی که دیگر برادرم در میان ما نیست.

– ماجرای این شماره تلفن شما برای خودم هم شگفت انگیز است. آنجا که بودیم همه خودمان را در دنیای بسته ای میدیدیم که با جهان خارج پیوندهایمان بریده شده بود و هیچ خبری از آن نداشتیم. بویژه در آن دوره ای که ماه ها بود خانواده های ما از ما خبر نداشتند و ما میدانستم که باید حسابی نگران حال و سرنوشت ما باشند. اما ما هیچ دسترسی به بیرون نداشتیم. امیدها به کسانی بود که احتمال داشت اشتباهی در پرونده هایشان رخ داده باشد و مجبور بودند آنها را آزاد کنند. البته ضمانتی هم نبود. ولی احتمالش بود. من هم از این جمله بودم. کاره ای نبودم و اتفاقی پایم به آنجا باز شده بود. خودم هم حس میکردم که مرا رها خواهند کرد. من هم به دوستانم گفته بودم که شاید بیرون بیاید و خودم را هم کم و بیش داشتم آماده میکردم. روز های آخر بود که دوستانم می آمدند و با دادن شماره تلفنی از من میخواستند با خانواده هایشان تماس بگیرم و خبر سلامتیشان را به بستگانشان بدهم. در آنجا دوستان خوب زیادی پیدا کرده بودم و برادر شما هم یکی از آنها بود. اما بخاطر شرایطی که بود من مجبور بودم شماره تلفنها را همراه با نام بچه ها به خاطر بسپارم.

– سخت نبود؟ چند تا بود؟

– اگر یکی دوتا بود مشگل نبود. درست سی تا شماره بود. چند روز آخر راه میرفتم و آنها را با تکرار و تکرار به خاطر میسپاردم. یاد فیلم فارنهایت ۴۴۴ می افتادم که آدمها در جنگل به کتابها تبدیل شده بودند. هر که کتابی بود که آنرا از حفظ کرده بود و بدون جا انداختن واژه ای در جنگل راه میرفت و میخواند. من هم دفترچه تلفنی شده بودم برای خودم. زد و روزش فرا رسید و آزاد شدم. وقتی از در آنجا بیرون آمدم همه چیز را با ناباوری نگاه میکردم. خوشحال بودم ولی خیلی مشکوک. آنقدر که حتی من، وقتی ماشینی با چند سرنشین برآیم نگهداشت که سوار شوم تا برای کمک مرا تا جایی برساند، به آنها با شک و تردید نگاه میکردم و به اکراه سوار آن ماشین شدم. وقتی به خانه رسیدم پس از روبوسیهای هول هولکی با شتاب کاغذی را برداشتم تا شماره هایی که در خاطرم بود به روی کاغذ بیاورم. از ۱ تا ۳۰ را با نام دوستان مربوطه و شماره اشان نوشتم. تنها یکی از آنها به یادم نیامد که نیامد و آنهم شماره تلفن نفر ۵ بود. به همه آن شماره ها زنگ زدم و خبر سلامتی را رساندم جز این نفر ۵ که مانند بغضی در گلویم ماند. شماره آرش در ردیف ۵ همچنان با سماجت به گوشه ذهنم چسبیده بود و از آن بیرون نمی آمد. روز های اول عذاب وجدانی زیادی داشتم تا بمرور فراموشش کردم. تا هفته پیش که نیمه های شب بود در خواب و رویا خودم را در جنگلی یافتم که برگ درختانش همه شبیه عدد ۵ شده بودند و باد آنها را میجنبانید و گویی آنها را به تپش واداشته بود. همچو قلبی بزرگ و کوچک میشدند که ناگاه عددی ۸ رقمی در برابر چشمانم شکفت. و آن شماره تلفنی بود که آرش به من داده بود و فراموش کرده بودم. از خواب جهیدم و شماره را یادداشت کردم. ساعت ۵ بود و زود هنگام. بسختی خود را به صبح رساندم و شماره را گرفتم.

– من هم آنرا برداشتم. پس از چند سال. شگفت‌انگیزه. دقیقا پس از ۵ سال. با این همه شما نخستین کسی بودید که از روزهای زنده برادرم برایم خبر آوردید. حتی نمیدانم خاکش کجاست.

نویسنده : نادر تجدد

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل