|  |   |  |   |

از هبوطش در کویر تا پروازش در آسمان؛

روزی بود که ای کاش در این روزگار حقیقت بود؛

در دور دست ترین رویاهای گرم و سبز، ما بین  روح ترنم و سپیده و شبنم ،باغی بود
 زیبا تر از بهشت مصور ،
و در آن گل ها در حد مکرر
از صنوبر و مریم و لاله و اقاقی ها
تا گلایل و عروس و سوسن و میمون ها
سپیده و من و شما و شما

رزی بود زیبا به رنگ قرمز، عشق پیشه، مهربان و عرفانی
 در آن سوی  باغ پهناور گلی با دامن سپید و پر از آرزوها و امید برای شبنم های باد سحر  آواز عشق می خواند و با سرانگشت گلبرگهای خود نوازش می کرد احساس عشق را
تا از بخت خوش حادثه، شبنمی که از شرق رز سپید به مغرب رز قرمز می رسید پرنیان ترنم سپید را با خود آورد
دنیا آبی و آبی تر شد پرنده ها رقص کنان مژدگانی پرواز می دادند از بخت بهتر،  باد از غرب قرمز به مشرق سپید رسید،  نامه ای حک شد روی شبنم :

شبنمی بوی تو را آورده
مشرقی روی تورا آورده

مهربان زورق احساسی گل
موسمی کوی تو را آورده

باد هم مهر سپیدت دیده
بی خبر موی تو را آورده

در همین لحظه ی اعجازی عشق که در آن مهر محبت کوب است و بهشتش همه جا سیطرهء محبوب است ، سپید لرزش  قلب خود را به شقایق می گفت ، شقایق که در این دشت سبز به مهارت معروف ،حرف بر مهر و محبت  می زد و به اسرار گل  رویین تن، با باد بعدی به همان سوی قرمز، نامه ای نوشت سپید ؛

که توام عاشق و مشتاق منی
و زمین خیس شود طاق منی؟

خبری از خود و رویت بفرست
که دران قول دهی باغ منی

خبر زود تر از موعد به رز قرمز رسید و دنیا برایش دگرگون شد شب اول ستاره ها چشمک زنان رسم عشق می کشیدند و ماه فصل عشق ، ناگهان به خود آمد که باید جواب را زود پاسخ بدهد

به خدایت گل  رویایی من
که تویی هر شب دنیایی من

خبرت حک شده بر گلبرگ ام
گل  من غنچهء زیبایی من

من و مشتاق خودت کردی و باز
خود موجم شب دریایی من

گل من باغ و گلستانت  شدم
رز من ، مرز اهورایی من

و در این دور دست خیال  دو عاشق زیبارو معاشقه های خود را با باد به هم رسانیده و پژواک خود را در باغ سبز پیچانیده  ،
 عشق منطق و دین و ریشه در خاکشان شده بود
همین طور روال زندگی از زوال دور می شد
عشق اولین تفکر بشریت بود که تا آخرین انسان روی زمین باقی می ماند

از هبوطش در کویر تا پروازش در آسمان؛

یک لحظه عاشق می شوی دنیا دگرگون می شود
دنیای فرهادی ما گلبرگ مجنون می شود

مجنون و لیلا قصه ای شیرین و فرهادم همین
پژواک عاشق گر شود دنیای، بی خون می شود

وقتی خدا از روح خود در جسم ما تضمین گذاشت
وقتی که یادش می کنی ،قلبت چه گلگون می شود

نویسنده : اسماعیل عامری

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

برچسب ها: داستان کوتاه

چاپ ایمیل